خداحافظ پرشین بلاگ
بعد از مدتها دارم از پرشین بلاگ می رم به این آدرس
http://rahgozaresher.blogspot.com
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٩ ق.ظ توسط شهرام
سهشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٦
سریال شهریار
جند روزه دارم به سریال شهریار فکر می کنم و اون قسمتی که شهریار با ایرج میرزا تو قهوه خونه نشستن وایرج میرزا از شهریار راز شهرتش رو می پرسهو شهریار در جوابش می گه : اگه دیوان تو سر تاقچه باشه و بچه من بخواد اونو ورداره چنان به پشت دستش می زنم که هیج وقت دیگه سمت اون نره.
در اینکه دیوان ایرج میرزا شعر های اروتیک داره شکی نیست اما اینکه کارگردانی تو یه سریال همچین توهینی به این شاعر بکنه واقعا قابل بخشش نیست
دیوان بزرگان قدیم ما هم شامل اشعاری این چنین هست که نمونه هاش فراوونه
اما دلیل نمی شه واسه بالا بردن شاعری یکی دیگه رو کوبید
هر چند که در محافل شعر و شاعری ایرج میرزا دارای جایگاهیه که شاعری مثل شهریار حتی با زور و ضرب مجلس ! و سیما هم نمی تونه به اون جایگاه برسه
البته منظور من تحقیر این شاعر نیست که من شعر مادرش رو خیلی دوست دارم اما دوست ندارم ایرج میرزا هم این وسط تحقیر شه.
شاید واسه درک شعر ایرج میرزا فارغ از مسایل جنسی مطرح شده در اون کمی بلوغ فکری لازمه که کارگردان محترم اونو در نظر نگرفته.
از نظر من کارگردان این سریال یه معذرت خواهی به جامعه ادبی کشور بدهکاره.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٠ ق.ظ توسط شهرام
شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٦
خوشبختی
مرور ساده خوشبختی های زندگی جز افکار این روزهام شده.
از جلو شیرخوارگاه آمنه رد می شم !
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٥ ق.ظ توسط شهرام
دوشنبه ۳ دی ،۱۳۸٦
ناخدا
چند وقته دارم فکر می کنم که این نظریه تا چه اندازه درسته ....
هرگز مخواه که ناخدای دریای پر تلاطم باشی
هرچند در پایان سفر ناخدای قهرمان خواهی بود
اما از کشتی ات جز تخته پاره ای بجای نخواهد ماند.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٥ ب.ظ توسط شهرام
پنجشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٦
تنها
رو سر بنه به بالین تنها مرا رهاکن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٢ ق.ظ توسط شهرام
پنجشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٦
شهر
می خوانم از نگاه خسته ی این شهر
باران که هیچ
سیلاب نیز این چرک مرده را
از گوشه گوشه ی این دشت
ختی به اشک نتواند شست
.
منبع : یادم نیست.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥۱ ق.ظ توسط شهرام
یکشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٦
باران
حس کردی وقتی بارون می آد اولین شعری که به ذهنت می آد چیه؟
باز باران با ترانه
با گهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
اگه کمی حوصله شعر خوندن بعد از دوران ابتدایی رو داشته باشی و یا تو وادی جنون گامی نهاده این شعر
واي ، باران
باران
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
چقدر باید خلاق باشی تا شعرت موندگار شه؟
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٤ ق.ظ توسط شهرام
یکشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٦
حوصله می خواهد
صدای سیاه زاغ وُ
جیغِ جماعتی جغد
و اعصاب ابری من .
دارم از خودم خالی می شوم
تف به سفره ای که سیرت نمی سازد
تا در پی نانی که سجده اش را نابلد می مانی
رجعتی به هر “رجاله ای” بری.
تف به خطی که بر پیشانی ام نشست
به گمانم سرنوشت تو را نیز
ازین پیشانی تراشیده باشند
......
نه آقا این جار آن جماعت “سامی” ست
که بویی از باران و آهی از آیینه در بساط نداشتند
و بر بام باور ما خانه به خنجر ساختند
من تمام خودم را در دست هایم می کارم
فرداها به انگشتانم می رویند
و کوچه دوباره بوی نان و نوازش می گیرد
تنها حوصله می خواهد
حوصله
برو کتاب هایت را ورق بزن .
بهمن قره داغی
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳۱ ق.ظ توسط شهرام
چهارشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٦
دلم براي كسي تنگ است
دلم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
هميشه در همه جا آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
پيوسته نيز بي من بود
و كار من ز فراقش فغان و شيون بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي .... دگر كافي ست
حمید مصدق
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٦ ق.ظ توسط شهرام
چهارشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٦
قيصر
شاعر (می خواهمت چونان که شب خسته خواب را) هم !! رفت.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢۸ ق.ظ توسط شهرام
سهشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦
خدا از ديد کودکان
نوع نگاه افراد به خدا همیشه جذاب بوده. نوع نگاه کودکان جذابتر.
خدای ( میگی) باید حواسش به علایق این کودک باشه .
خداي عزيز
اگر يكشنبه ، مرا توي كليسا تماشا كني ، كفش هاي جديدم رو بهت نشون مي دم .
من هم مثل ( جان ) از مرز سر در نمی آرم.
خداي عزيز
چه كسي دور كشورها خط مي كشد ؟
تقاضای این کودک و حس دوست داشتن پدر
خداي عزيز
وقتي تمام تعطيلات باران باريد ، پدرم خيلي عصباني شد . او چيزهايي درباره ات گفت كه از آدمها انتظار نمي رود بگويند . به هر حال ، اميدوارم به او صدمه اي نزني .
و این هم دوست داشتن بی منت (الیوت)
خداي عزيز
من هميشه در فكر تو هستم حتي وقتي كه دعا نمي كنم .
و همچنین( چارلز)
خداي عزيز
فكر نمي كنم هيچ كس مي توانست خدايي بهتر از تو باشد . مي خوام اينو بدوني كه اين حرفو به خاطر اينكه الان تو خدايي ، نمي زنم .
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢۱ ق.ظ توسط شهرام
چهارشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٦
دلتنگی
وقتی دلی برای دلی تنگ می شود
انگار پای عقربه ها لنگ می شود
تکراریند پنجره ها و ستاره ها
خورشید بی درخشش و گل سنگ می شود
پیغام آشنا که ندارند بلبلان
هر ساز و هر ترانه بد آهنگ می شود
باران بدون عاطفه خشکی می آورد
رنگین کمان یخ زده بی رنگ می شود
هر کس به جز عزیز دلت یک غریبه است
وقتی دلت برای دلی تنگ می شود
نغمه مستشار نظامی
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٥ ب.ظ توسط شهرام
یکشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٦
روش زندگی
روش زندگی به نظر من اینجوری ایده اله .
چنان با نیک و بد سر کن که بعد از مردنت عرفی
مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند
البته این روش زندگی رو وقتی ادم بهتر درک می کنه که در میان ادیان مختلف باشه مثل هند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٢ ب.ظ توسط شهرام
سهشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٦
حکايت امروز ما
این حکایت استاد سعدی امروز تو دور و بر من زیاد اتفاق می افته.
بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار. شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان است و فلان بضاعت به هندوستان و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین، گاه گفتی خاطر اسکندری دارم که هوایی خوشست باز گفتی نه که دریای مغرب مشوشست سعدیا سفری دیگرم در پیشست اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم. گفتم آن کدام سفرست؟ گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم .
انصاف ازین ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند، گفت ای سعدی تو هم سخنی بگوی از آنها که دیدهای و شنیدهای گفتم:
آن شنيدستى كه در اقصاى غور
بار سالارى بيفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنیا دوست را
یا قناعت پر کند یا خاک گور
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٧ ب.ظ توسط شهرام
سهشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٦
روز شعر و ادب
امروز بر اساس تقویم ! روز شعر و ادب پارسی ست.
اما بر اساس رسوم شاید این روز باید سالروز بزرگداشت پدر شعر پارسی فردوسی بزرگ باشد.
قضاوت بر عهده مجلسیان !
بسی رنج برده ست استاد پیر
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٩ ق.ظ توسط شهرام
شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٦
مشت
به گاه نوشتن
دیوار های خاطراتم را می کوبد
با مشت
سنگین و موزون
حضور همیشگی ات
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٠ ق.ظ توسط شهرام
یکشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٦
دل
من یه دفتری داشتم که از دبیرستان شعرهایی که دوست داشتم رو توش گلچین می کردم.
یه دانشجوی ادبیات این دفتر رو گرفت که ببره تحقیق کنه برگردونه . نمی دونم دفتر من انقدر گرانسنگ بود که تحقیق ایشون ۳ ساله شده یا ... .
به هر حال دیگه شعرای اون دفتر یادم نمی آد یا شاعرش یادم می ره .
این شعر هم شاعرش یادم نمی آد .
دیوار دلم کمی ترک داشت
بر بام دلم کسی سرک داشت
زخمی که نشانده بود بر دل
نقشی ز حضور شاپرک داشت
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٥ ق.ظ توسط شهرام
دوشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٦
باور
باور می کنم
که بعد تو تنهایم
باور نمی کنم
که رفته ای
دل متحیر این میان
<شاعرش رو نمی دونم>
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٥ ب.ظ توسط شهرام
شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٦
يه بيت
استاد در این بیت چه کرده :
برو ای فقیه دانا ؛ ( به خدای بخش ما را)
تو و زهد و پارسایی ؛ من و عاشقی و مستی
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٥ ب.ظ توسط شهرام
دوشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٦
تصوير
تکرار می شود
بی درنگ در آینه
تصویر خود ساخته ام
امید به لبخندی
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٤ ق.ظ توسط شهرام