رهگذر سرزمين شعر


 

در این سرما و باران یار خوشتر
نگار اندر کنار و عشق در سر...


شهرام

 

چتر نمی خواد  این هوا

 

 

تو را می خواهد ...


شهرام

 

ﭘﮋﻭﺍﮎ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪم
ﺍﯼ ﻫﺮﭼﻪ ﺻﺪﺍ ﻫﺮﭼﻪ ﺻﺪﺍ ﻫﺮﭼﻪ ﺻﺪﺍ ﺗﻮ

 

بهمنی


شهرام

 

من خنده زنم بر دل
دل خنده زند بر من
اینجاست که می خندد
دیوانه به دیوانه

 

وحشی بافقی


شهرام

 

چشمم ز غمت نمی‌برد خواب

 

 

 

آن ماه دوهفته در نقاب است

یا حوری دست در خضاب است

وان وسمه بر ابروان دلبند

یا قوس قزح بر آفتاب است

سیلاب ز سر گذشت یارا

ز اندازه به در مبر جفا را

بازآی که از غم تو ما را

چشمی و هزار چشمه آب است

تندی و جفا و زشتخویی

هر چند که می‌کنی نکویی

فرمان برمت به هر چه گویی

جان بر لب و چشم بر خطاب است

ای روی تو از بهشت بابی

دل بر نمک لبت کبابی

گفتم بزنم بر آتش آبی

وین آتش دل نه جای آب است

صبر از تو کسی نیاورد تاب

چشمم ز غمت نمی‌برد خواب

شک نیست که بر ممر سیلاب

چندان که بنا کنی خراب است

ای شهرهٔ شهر و فتنهٔ خیل

فی منظرک النهار و اللیل

هر کاو نکند به صورتت میل

در صورت آدمی دواب است

ای داروی دلپذیر دردم

اقرار به بندگیت کردم

دانی که من از تو برنگردم

چندان که خطا کنی صواب است

گر چه تو امیر و ما اسیریم

گر چه تو بزرگ و ما حقیریم

گر چه تو غنی و ما فقیریم

دلداری دوستان ثواب است

ای سرو روان و گلبن نو

مه پیکر آفتاب پرتو

بستان و بده بگوی و بشنو

شبهای چنین نه وقت خواب است

امشب شب خلوت است تا روز

ای طالع سعد و بخت فیروز

شمعی به میان ما برافروز

یا شمع مکن که ماهتاب است

ساقی قدحی قلندری وار

در ده به معاشران هشیار

دیوانه به حال خویش بگذار

کاین مستی ما نه از شراب است

باد است غرور زندگانی

برق است لوامع جوانی

دریاب دمی که می‌توانی

بشتاب که عمر در شتاب است

این گرسنه گرگ بی ترحم

خود سیر نمی‌شود ز مردم

ابنای زمان مثال گندم

وین دور فلک چو آسیاب است

سعدی تو نه مرد وصل اویی

تا لاف زنی و قرب جویی

ای تشنه به خیره چند پویی

کاین ره که تو می‌روی سراب است




شهرام

 

بچسب به من...
مثل چای، بعد از کار!

ادهمیرسول_ادهمی


شهرام

 

حُسن اندامت نمی گویم به شرح


خود حکایت می کند پیراهنت....


شهرام

 

 

چیز بدی نیست جنگ

شکست می‌خورم

اشغالم می‌کنی

شمس لنگرودی


شهرام

 

این ماهیت عشق است, فکرم شده چشمانت!؟

دست از سر من ای کاش, چشمان تو بردارد!!!


شهرام

 

با آن که دلم از غم هجرت خونست
شادی به غم توام ز غم افزونست

اندیشه کنم هر شب و گویم: یا رب
هجرانش چنینست، وصالش چونست؟


شهرام