رهگذر سرزمين شعر


 

حلزون ارام گذشت

بی توجه

خرگوش دويد

زندگی نيز .


شهرام

 

اينو از يه وب لاگ ژيدا کردم به اسم روزنه ۱۰۰۱  قشنگ بود کش رفتم .

www.rozaneh1001.persianblog.ir

پدر روزنا مه مي خواند،اما پسر کوچکش مدام مزاحمش ميشد.حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روز نا مه را که نقشه ي جهان را نشان مي داد،جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد.«بيا کاري برايت دارم.يک نقشه ي دنيا به تو مي دهم،ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور که هست،بچيني؟»
و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت،مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين کار است.
اما يک ربع ساعت بعد،پسرک با نقشه ي کامل برگشت.
پدر با تعجب پرسيد:«مادرت به تو جغرافي ياد داده؟»پسر جواب داد:جغرافي ديگر چيست؟اتفاقا پشت همين صفحه،تصويري از يک آدم بود.وقتي توانستم آن آدم را دوباره
بسازم،دنيا را هم دوباره ساختم.


شهرام

 

بدون شرح !


شهرام

 

اين شعر رو از سايت هفت سنگ ديدم . واسه بم بود . قشنگ بود .

گهواره

خواب بودند، خواب می‌ديـدند
خواب سنگين و غير تحـمـيلی
خواب تـفريح، خواب آرامش
خواب شيرين صبح تعطيلی

جمعه: تعطيل، جمعه: خواب و خيال
جمعه: دروازه‌ای به باغ بهشت
مثل هر هفته باز هم می‌شد
مشق را عصر روز جمعه نوشت

دخترك خفت و دست‌های پدر
طفل را بين دست و بال گرفت
سر كه چرخاند، رختخواب پدر
باز هم بوی پرتقال گرفت

پيش از آن آسمان محبت داشت
به زمين، گرم عشق می‌ورزيد
تيره شد ارتباط‌های قديم
آسمان سرد شد، زمين لرزيد

خانه: گهواره، آسمان: مادر
بانگ ديوار و سقف: لالايـی
مردمان: كودكان خواب‌آلود
بوالعجب صحنه‌ای تماشايی

آسمان قصه‌ی بلندی داشت
شهر خوابيد و قصه شد كوتاه
در « بم » اما چقدر طول كشيد
شب يلدای پنجم دی‌ ماه

كودكان، خفته هم‌چنان معصوم
غافل از سقف روی گرده‌ی‌شان
باد می‌آمد و ورق می‌زد
دفتر مشق خط نخورده‌ی شان

كودكم! مادرت تشر می‌زد
منضبط باش و پاك بازی كن
ديگر اين‌جا كسی مزاحم نيست
تا دلت خواست، خاك بازی كن

نخل‌بانان شهر بم، امسال
رطب ختم خويش می‌چيدند
كودكان، گرم رخوتی شيرين
خواب بودند، خواب می‌ديدند

خواب بودند، خواب می‌ديدند
خواب سنگين و غير تحميلی
خواب تفريح، خواب آرامش
خواب شيرين صبح تعطيلی ...

ابوالفضل زرويی


شهرام

 

 

لرزش کابل برق را

به اشتراک پذیرایند

پرندگان عاشق


شهرام

 

 

لرزش کابل برق را

به اشتراک پذیرایند

پرندگان عاشق


شهرام

 

 

پاييز خواهد آمد

بايد قشنگ ترين دفترهایم را در آورم

 


شهرام

 

 

نگاه ساکت اش را منگر

چشمان پرحرفی دارد


شهرام

 


آه ای حلزون، از کوهستان فوجی بالا برو
ولی
آرام، آرام...


شهرام

 

درباره ی شعرای هايکو شنيدين . اين شعرها کوتاه درباره ی طبيعته معمولا .

گرد يک درياچه
سپيده دم را انتظار می کشند
هم شکارچی و هم مرغابی


شهرام

 

 

اين شعر رو تو يکی از وبلاگها ديدم جالب بود .


بابا نان ندارد

بنويس : بابا مثلِ هر شب نان ندارد

سارا به سينِ سفره مان ايمان ندارد

بعد از همان تصميم كبري ، ابرها هم

يا سيل مي بارد و يا باران ندارد

بابا انار و سيب و نان را مي نويسد

حتي براي خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همكلاس اولي هاست

هي مي نويسد اين ندارد ، آن ندارد

بنويس : كي آن مرد در باران مي آيد

اين انتظار خيسمان پايان ندارد

ايمان ! برادر گوش كن : نقطه سرِ خط

بنويس : بابا مثلِ هر شب نان ندارد .

غلامعلي شكوهيان


شهرام

 

اينو تو سايت nabavionline  ديدم .


پروانه پس از يك روز پرپر زدن، در حالي كه مي‏مرد گفت:

زندگي يك تعطيلي طولاني است.

پروانه خوشبخت بود، روز تعطيل به دنيا آمده بود!

به نقل از: مارك آزوف و ولاديمير تيخوينسكي


شهرام

 

 

با نردبام هاي ريسماني بالارفتن از بسي پنجره ها را آموختم , با پاهاي چالاک از دکل هاي بلند برشدم .

 

برفراز دکل هاي بلند دانايي نشستن برايم شادماني کوچکي نبود .

 

چون شعله اي خرد بر فراز دکل هاي بلند سوسوزدن , به حقيقت , نوري کوچک بودن , اما دلگرمي اي بزرگ

 

بهر دريانوردان راه گم کرده و کشتي شکستگان .

 


شهرام

 

 

زن کودک را به از مرد درمي يابد اما کودکي در مرد از زن بيش است .


شهرام

 

 

 

جنگ آور ميوه بسيار شيرين دوست نمي دارد . از اين رو دوستدار زن است .

 

زيرا شيرين ترين زن نيز تلخ است .

 


شهرام

 

 

فعلا بند کردم به نيچه !!!!

 

مرد راستين خواهان دو چيز است : خطر و بازي .

 

از اين رو زن را همچون خطرناکترين بازيچه مي خواهد .

 


شهرام

 

 

برادر , با اشک هاي من به خلوت رو .

 

دوست دارم آن را که مي خواهد برتر و فراتر از خويش بيافريند

 

 و اينسان فنا مي شود .

 


شهرام

 

 

برادر با عشق و آفرينندگي ات به خلوت رو . و عدالت پس از چندي لنگ لنگان از پي تو خواهد آمد .


شهرام

 

 

سوختن در آتش خويش را خواهان باش

 

بي خاکستر شدن کي نو تواني شد ؟

 


شهرام

 

 

 

گفتم تمام شد
همه را سپردم به باد
که با خود ببرد تا آن دور
تا پشت مرز روياها .
نمی دانستم هنوز دلم
باز از شنيدن ِ بی هنگام ِ نام خويش
اين گونه خواهد لرزيد ..

 


شهرام

 

 

با من بگوي دروغي نبوده بيش

 

آوار کوچه ها

 

اين آخرين کلام من :

 

 

باور نمي کنم .

 

 

قصه شهر هوار را

 


شهرام

 

اينم که شاعرش معلومه قبلی ها همه از نيچه بود .

در کوچه باد می آيد

اين ابتدای ويرانيست

آن روز هم که دست های تو ويران شدند باد می آمد

ستاره های عزيز

ستاره های مقوايی عزيز

وقتی در آسمان دروغ وزيدن می گيرد

ديگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته

                                                                                پناه آورد؟

ما مثل مرده های هزاران ساله به هم می رسيم و آنگاه

خورشيد بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد


شهرام

 

 

اين را با سرنگون گران تنديس ها مي گويم : نمک در دريا ريختن و تنديس در گل افکندن , بي گمان بزرگ ترين ابلهي ست . تنديس در گل خوارداشت شما مي افتد , اما قانون آنها همانا اين است که زندگي و زيبايي زنده ي آن ديگربار از درون خوارداشت سربرمي کشد .

او ديگر بار برمي خيزد , با چهري خدايي تر و از رنج کشيدگي زيباتر و براستي از اين که سرنگونش کرده ايد شما را سپاس خواهد گفت . شما سرنگون گران را !

 


شهرام

 

 

جهان نه گرد پايه گذاران هياهوي نو , که گرد پايه گذاران ارزش هاي نو مي گردد : با گردشي بي صدا .


شهرام

 


شهرام

 

 

تنها اخگرهاي جان را مي شناسيد , اما نه سنداني را که اوست مي بينيد و نه بي رحمي پتک اش را !

شما هرگز سزاوار آن نبوده ايد که جان خويش را در گودال برف افکنيد . زيرا براي چنين کاري نه  چندان که بايد داغ بوده ايد ! از اين رو از لذت سردي آن نيز بي خبريد .

 


شهرام

 

 

نيک بختي جان اين است , چون قرباني , مسخ شدن و در اشک خويش سپنت گشتن . اين را تاکنون مي دانستيد .؟

 

نابينايي نابينا و کورمال رفتن او مي بايد گواه قدرت خورشيدي باشد که او بر آن چشم دوخته است . اين را تاکنون مي دانستيد ؟

 

مرد دانا با کوه بنا کردن  مي بايد آموزد ! جابجا کردن کوه ها براي جان کاري ست نه چندان گران اين را تاکنون مي دانستيد .؟

 


شهرام

 

 

 

تشنگي حلقه در شماست . هر حلقه از آنرو مي گردد و مي کوشد که به خود باز رسد


شهرام

 

 

به فضيلت خويش چنان عشق ورزيد که مادر به فرزند , اما که شنيده است که مادر مزد عشق خويش را بخواهد ؟

هان دوستان من ! ( خود ) شما در کردار شما چنان باد که مادر در فرزند است . اين باد کلام شما درباره ي فضيلت .

 


شهرام

 

 

جمله های زير از نيچه است زيبايي اونها رو حس کنيد .

 

زيبايي آوايي آرام دارد که تنها در بيدارترين روانها راه مي برد.

 

 


شهرام

 

 

 

رمي , بي تابيي , تغيير رنگي , گردش حالي

 

فسردن بي خبر , جهدي که شايد واکني بالي

 

به هيچ آهنگ , عرض مدعا صورت نمي بندد

 

چو مضمون بلند افتاده ام در خاطر لالي

 


شهرام

 

 

 

در معبدي که پاکان از شرم آب گشتند

 

ما را نخواست غفلت تر دامن وضويي

 

چون شمع تا رسيديم در بزمگاه قسمت

 

یاران نشاط بردند , ما داغ شعله خويي

 


شهرام

 

 

ز بعد ما نه غزل نه قصیده می ماند

 

ز خامه ها دو سه اشک چکیده می ماند

 

به نام محض قناعت کن از نشان عدم

 

دهان یار به حرف شنیده می ماند

 


شهرام

 

 

 

آن کس که افرين گفتن نتواند , بر اوست که نفرين کردن آموزد .

 

 


شهرام

 

 

 

 لحظه را بنگر ! از دروازه اي که اين لحظه است کوچه اي تا ابد واپس مي رود . فراپشت ما ابديتي ست .


شهرام

 

 

 

براي بسيار ديدن , از خويش چشم برگرفتن بايد !


شهرام

 

 

 

طبيب درمان ناپذيران نبايد بود .

 

باري پايان دادن بيشتر دليري مي طلبد تا آغاز کردن بيتي تازه : اين را طبيبان و شاعران همه مي دانند .

 


شهرام

 

 

بر روي زمين نوآوري هاي خوب فراوان است , برخي سودمند , برخي دلپسند . زمين را به خاطر آنها دوست

 

بايد داشت و بر روي آن نوآوريهاي خوب چندان است که زمين به پستان زني مي ماند : هم سودمند , هم

 

دلپسند .


شهرام

 

 

 

زورق آنجا ايستاده است . از آن سوي چه بسا راهي ست به هيچ بزرگ ! اما کيست که بخواهد در اين ( چه بسا ) پاي گذارد ؟

هيچ يک از شما نمي خواهد در زورق مرگ پاي گذارد ! پس از چه رو مي خواهيد از جهان خسته باشيد .از جهان خسته ايد و با اين همه هنوز به زمين پشت نکرده ايد ! شما را هميشه هوسمند به زمين يافته ام . حتي عاشق از زمين خستگي خود .

فروآويختگي لب تان بي چيزي نيست ! يک هوس کوچک زميني هنوز برآن نشسته است ! و در چشمانتان مگر ابرکي از يک لذت از ياد نرفته ي زميني شناور نيست ؟

 


شهرام

 

 

کساني که برسرسفره مي نشينند و چيزي با خود نمي آورند , حتي اشتهايي خوب ! و حال ناسزا مي گويند

 

که : همه چيز باطل است . يا  زندگي يعني خشت بر آب زدن , زندگي يعني خود را سوزاندن و هرگز گرم

 

نشدن .

 


شهرام

 

 

 

برادران , نخست زاد هميشه قرباني مي شود . باري , اکنون ما نخست زادانيم .


شهرام

 

 

 

توانايي ايستادن از امتيازات درباريان است . و درباريان همه باور دارند که آمرزيدگي پس از مرگ اجازه نشستن را نيز در بر دارد.


شهرام

از نيچه

 

 

آنجا که لذت نمي توان داد لذت نمي بايد طلبيد و لذت را نمي بايد طلبيد . زيرا لذت و بيگناهي شرمگين ترين چيزهايند و نمي خواهند کسي را طلب شان باشد . آنان را بايد داشت !

 

 اما گناه و درد را همان به که بطلبند .


شهرام

تنديس


شهرام

ارزش


شهرام

پتک


شهرام

مرد


شهرام

نابينا


شهرام

نيک بختی


شهرام

حلقه


شهرام

فضيلت


شهرام

 


شهرام

مضمون


شهرام

شمع


شهرام

شمع


شهرام

ديده انتظار

 

 

دیده انتظار را دام امید کرده ایم

 

ای قدمت به چشم ما ! خانه سفید کرده ایم

 

گرد به باد رفتگان دست بلند مطلبی ست

 

گوش به چشم کن بدل , ناله جدید کرده ایم

 


شهرام

 

 

ز بعد ما نه غزل نه قصیده می ماند

 

ز خامه ها دو سه اشک چکیده می ماند

 

به نام محض قناعت کن از نشان عدم

 

دهان یار به حرف شنیده می ماند

 


شهرام

عزا

 

به عزا نشسته ايم  عدل خدا را


شهرام

خاطره


شهرام

خراش


شهرام

اتفاق

 

به سادگي نوازش دستي

به سادگي لغزيدن نگاهي

به همين سادگي
اتفاق  نام مي گيرد .


هميشه البته به همين سادگي نيست.


شهرام

تبليغ


شهرام

غمگين


شهرام