رهگذر سرزمين شعر


 

 

ياد چه چيزايي که نمي افته اين دل 

ياد ماهي , هفت سين , بابا بزرگ (عيدي هاش بيشتر)

ياد حوض  با يه سيب قرمز که داره اون وسط وول مي خوره واسه خودش

ياد تاب وسط حياط که از شلوغي هيچ وقت يه دل سير ننشستم توش

ياد کرکري هاي لباس اول صبح دم خونه ي بابابزرگ

ياد اولين بوسه هاي مادر رو گونه هامون روز نوروز 

ياد مادر  , يه مادر مثل هميشه  , که خدا کنه تا هميشه 

باز هم ياد مادر , انگاري ياد ديگه دوست نداره پرسه بزنه

چه گرمايي داره اين آغوش که ياد هم دلخوش همين جاست

مادر عيدت مبارک ايشاالله صد سال زنده باشي

 


شهرام

 

عيدتون مبارک

عيدتون مبارک

نوروزتون خوش

فال

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم

بهار توبه شکن مي رسد چه چاره کنم

سخن درست بگويم نمي توانم ديد

که مي خورند حريفان و من نظاره کنم

 


شهرام

 

شبي از شبها

عطسه عافيتي کرد بهار

نفس گرم زمين به علف

شيوه رستن آموخت

 


شهرام

 

از بس ديديم بابانويل با گوزن و سورتمه مي آد امسال فکر کنم عمو نوروز هم مي خواد اينجوري بياد

ننه سرماي تو خيالات بچگيمون اخمو  اما حالا مهربون  , داره قبل از رفتن ته زنبيلش رو مي تکونه

چقدر مهربونه اين ننه سرما داره مي ره ها  اما داره فکر تابستونمون رو هم مي کنه  !

نفس بکشين  باز هم  و باز هم 

بوي چپق عمو نوروزه  ! 

عيدمون مبارک  !

 


شهرام

 

به من بگو

مدت زيادي از تولد برادر ساكي  كوچولو نگذشته بود . ساكي  مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه  با نوزاد  جديد  تنهايش  بگذارند

پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم  مثل بيشتر بچه هاي  چهار پنج ساله  به برادرش  حسودي كند  و بخواهد  به او آسيبي  برساند . اين بود كه جوابشان هميشه   نه    بود  . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش  هم براي تنها ماندن  با او  روز به روز  بيشتر مي شد  ،‌ بالاخره پدر و مادرش  تصميم  گرفتند موافقت كنند .

ساكي با خوشحالي  به  اتاق نوزاد رفت و  در را پشت  سرش  بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش  مي توانستند  مخفيانه نگاه كنند و بشنوند .  آنها ساكي  كوچولو  را ديدند  كه  آهسته  به طرف برادر  كوچكترش  رفت. صورتش  را  روي صورت  او گذاشت و  به آرامي  گفت :  ني ني  كوچولو ، به من  بگو  خدا چه جوريه ؟ من  داره  يادم  ميره !

 

آن ميلمن
از سايت آواي آزاد


شهرام

 

شنيدين يکی ديگه از شاعرا هم آرام گرفت .

ساقي

سبو بشكست ، ساقي !  همتي  از غصه مي ميريم

شكسته  تيله ها  را بر  لبم كش تا سحر  گردد

  در ميخانه  را قفلي  بزن ترسم كه ولگردي

  ز درد آتشين  زخم  خبر گردد  خبر گردد

  به پيراهن  بپوشان  روزن ميخانه   را ساقي

 كه چشم  هرزه گردان  هم نبيند  ماجرايم را

به خويشم اعتباري نيست ، گيسو  را ببر ساقي

 و با آن كوششي كن  تا ببندي دست و پايم را

 ز خون  سينه ام ، ساقي ! بكش  نقش زني بي سر

 به روي آن خم خالي كه پاي آنستون  مانده

 به زير طرح  آن بنويس با يك خط ناخوانا

 به راه دشمني  مانده  ز راه دوستي رانده

  و دندانهاي من سوراخ كن  با مته ي چشمت

 نخي  بر آن بكش  ، وردي  بخوان  آويز بر سينه

 كه گر آزاده اي  پرسيد روزي : پس چه شد شاعر

 نگويد :  مرد   از حسرت   بگويد : مرد از  كينه

 

 نصرت رحمانی


شهرام

 

 

کتاب بريدا کوييلو رو از دوستم گرفتم اما نمي تونم بخونم


اينم شد زندگي , آدم حوصله خوندن کتاب رو هم نداره
وگرنه ....


انقدر بي حوصله باشي که نخواي نقطه آخري سطر بالا رو برداري که سه تا بشن .

خدا تو وقتي بي حوصله مي شي چيکار مي کني
زلزله مي فرستي يا سيل .

اره معمولا خرابکاري مي کني مي دونم
به هيشکي نمي گم باور کن !!

يه کار ديگه هم مي توني بکني که من بتونم رو قولم واسم , اونم اينه که هر کي اين مطالب رو خوند ساکت کني

اينش ديگه با خودته .


شهرام

 

 

من از قبيله زخمم , من از تبار کويرم
کجاست مسلخ عشقي که شاعرانه بميرم
تو را قسم به کبوتر , تو را قسم به سپيدي
بيا بيا که من اينجا شکسته بال و اسيرم
بدون رويش دستت پر از صداقت زخم است
دل هميشه رئوفم , لب هميشه کويرم
قسم به وسعت چشمت , شبي که با تو نباشم
دگر بهانه ندارد صفاي نان و پنيرم
کسي براي من و تو سرود تازه نخوانده
تو از ترانه چه دوري , من از پرنده چه ديرم

کورش کياني


شهرام

 

 

سکوت درمان نيست...

 

اگر نهفتن درد التيام واهي بود...

 

 لبان خسته من قفل آهنين ميشد...

 


شهرام

 


ترا با سنگها رازي ست
گناهي نيست
دل سنگين اگر با سنگ همراز است

محمد زهري


شهرام

 

 

با شعراي حميد مصدق که آشنا هستين اينم يکي ديگه ش . قشنگه .


ديدم در آن کوير درختي غريب را
محروم از نوازش يک سنگ رهگذر
بي برگ و بار زير نفسهاي آفتاب
در التهاب ع در انتظار قطره باران
در آرزوي آب
ابري رسيد چهر درخت از شعف شکفت
دلشاد گشت و گفت
اي ابر اي بشارت باران
آيا دل سياه تو از آه من بسوخت
غريد تيره ابر , برقي جهيد
و چوب درخت کهن بسوخت

حميد مصدق


شهرام

 

اين شعر هم خيلی قشنگه


بمان پيشم بمان , هر چند دستم همچنان خالي ست
ولي درد غريبي هست , سوري مختصر دارم

پس از تو ياس يعني اشک يعني مرگ همسايه
پس از تو زندگي يعني من از دل دست بردارم

ناصر حامدي


 


شهرام

 

 

کدومشون صاحب اين ملک هستن ؟

 

بر نمي دارد شراکت ملک تنگ بي غمي

زين سبب اطفال دايم دشمن ديوانه اند

 


شهرام

 

مقام ديوانگان کجاست ؟

 

هر کسي را درخور همت کلاهي داده اند

افسر ديوانگان باشد به هامون آفتاب

 


شهرام

 

نگاه منتظر عشق را گداخته مي بينم .

 کدام شيرين دوباره بي فرهاد شد .

دگر اميد آمدنم نيست .

من گمشده درياي خويشم .


شهرام

 

اين شوخي دو تا عارف هم با مزه ست .

 

خير نساج گويد : در خانه بودم . در خاطرم آمد که جنيد بر در است . آن خاطر را نفي کردم تا سه بار اين بر خاطر بگذشت . بعد از

 

آن بيرون آمدم جنيد را ديدم بر در . گفت : چرا بر خاطر اول بيرون نيامدي ؟ !

 

 


شهرام

 

اين داستان رو بخونين بعد مي بينين که حرف زدن با خدا به همين راحتيه . بعضي وقتها خدا با شما شوخي هم مي کنه .

 

نقل است که شبلي يک روز طهارت کرده عزم مسجد کرد , از وحي بدو ندا دادند که ( طهارت آن داري که بدين گستاخي در خانه ي ما خواهي آمد ) . شبلي اين بشنود و بازگشت . ندا آمد که ( از درگاه ما باز مي گردي  کجا خواهي شد ؟ )  نعره ها در گرفت . ندا آمد که ( تشنيع مي زني ؟ ) برجاي بايستاد خاموش . ندا آمد که ( دعوي تحمل مي کني  ؟ ) گفت ( المستغاث بک منک ) .

 


شهرام

 


گر راز فرات را بدانی هنر است

لب تشنه لب آب بمانی هنر است

آنگاه که نيزه جشن خون می گيرد

بی حنجره آواز بخوانی هنر است

 

ايرج زبردست


شهرام

 

گر راز فرات را بدانی هنر است

لب تشنه لب آب بمانی هنر است

آنگاه که نيزه جشن خون می گيرد

بی حنجره آواز بخوانی هنر است

 

ايرج زبردست

 

 


شهرام

 

 

جهان خونريز بنياد است هشدار

سر سال از محرم آفريدند


شهرام

 

نمی دانم که چشمانت چه رازی را نهان کردند

که دلها عهد خون بستند و جانها ترک جان کردند


شهرام