رهگذر سرزمين شعر


چند تا شعر لطيف

حيف است ز ديده پاسباني نکنيم
با مريم و ياس مهرباني نکنيم
روزي که فلک جسم مرا خاک کند
حيف است شکايت از جواني نکنيم


حيف است اگر تو را فراموش کنم
وين کاسه زهر را ز غم نوش کنم
من پاک تر از چشمه ايمانم , دل !
حيف است اگر حرف تو را گوش کنم


حيف است اگر من و تو شيدا باشيم
دل سوخته چون لاله ي حمرا باشيم
آزادتر از سرو و صنوبر ماييم
حيف است اسير غم دنيا باشيم


فرزانه اسدپور

اي ره گشوده در دل دروازه هاي ماه
با توسن گسسته عنان
از هزار راه
رفتن به اوج قله ي مريخ و زهره را
تدبير مي کني
آخر به ما بگو
کي قله ي بلند محبت را
تسخير مي کني؟


دريا صبور و سنگين
مي خواند و مي نوشت
من خواب نيستم
خاموش اگر نشستم
مرداب نيستم
روزي که برخروشم و زنجير بگسلم
روشن شود که آتشم و آب نيستم


جام دريا از شراب
بوسه ي خورشيد لبريز است
جنگل شب تا سحر تن شسته در باران
خيال انگيز
ما بقدر جام چشمان خود از افسون اين
خمخانه سرمستيم
در من اين احساس
" مهر مي ورزم پس هستم "


فريدون مشيري


ايستاده ام کنار پنجره اي
که پرده اش به رنگ روسري ات نيست
چشمانم را مي بندم و خيره مي شوم به رويايي دور
به کودکي ام
گهواره ام را تکان بده بانو !
مي خواهم به خوابي عميق فرو بروم
باران مي آيد
ايستاده ام کنار پنجره اي خيس
و نامت با تمام ليمو ها شکوفه مي دهد

بهرام شوکران


شب فرو مي افتاد
به درون آمدم و پنجره ها را بستم
باد با شاخه در آويخته بود
من درين خانه ي تنها , تنها
غم عالم به دلم ريخته بود
ناگهان حس کردم
که کسي آنجا بيرون در باغ
در پس پنجره ام مي گريد
صبحگاهان
شبنم
مي چکيد از گل سرخ


برداشت آسمان را
چون کاسه اي کبود
و صبح سرخ را
لاجرعه سرکشيد
آنگاه خورشيد در تمام وجودش طلوع کرد


ه . ا . سايه



ساختي دنياي خاکي را و مي داني
پاي تا سر جز سرابي جز فريبي نيست
ما عروسکها و دستان تو در بازي
کفر ما عصيان ما چيز غريبي نيست

فروغ فرخزاد

شهرام

با همه امشب

بسترم
صدف خالي يک تنهاييست
و تو چون مرواريد
گردن آويز کسان دگري


ه. ا . سايه


وقتي ستاره نيز
سوسوي روزني به رهايي نيست
آن چشم شب نخفته
چرا پاي پنجره
با آن نگاه غمگين
تا ژرف آسمان را
مي کاويد؟
آنگاه باز مي گشت
نوميد و مي گريست

مشيري

دوستي گفت صبر کن زيراک
صبر کار تو خوب زود کند
آب رفته به جوي باز آرد
کارها به از آنچه بود کند
گفتم ار آب رفته به جوي باز آرد
ماهي مرده را چه سود کند

جمال الدين اصفهاني

ز درد عشق تو با کس حکايتي که نکردم
چرا جفاي تو کم شد ؟ شکايتي که نکردم
چه شد که پاي دلم را ز دام خويش رهاندي
از آن اسير بلاکش حمايتي که نکردم

رهي معيري

کمتر به دلم داغ تمنا بگذاريد
بر حال خود اين سوخته را وا بگذاريد
ما را به ميان قفس اي تازه بهاران
چون بلبل بي آينه تنها بگذاريد
آبستن صد لاله جنون است مبادا
مرهم سر زخم دل شيدا بگذاريد
مجنون نيم اما چو دهم قصه خود شرح
ترسم که سر از غصه به صحرا بگذاريد
پيغام مقيمان ديار عدم اين است
دنيا به همان مردم دنيا بگذاريد

بهمن صالحي

وقتي تمام سهمم از آسمان قفس بود
ديدي چگونه بالم در پشت ميله فرسود
اينجا کسي بجز تو درد مرا نفهميد
اينجا کسي بجز من بر درد تو نيفزود
عمري به باد دادي خاکستر تنت را
اي دل که پر بگيري از کوچه هاي مسدود
وقتي اسير هستي وقتي اسير هستم
در پشت ميله ها هم بايد به فکر هم بود

کورس احمدي


من از قبيله زخمم , من از تبار کويرم
کجاست مسلخ عشقي که شاعرانه بميرم
تو را قسم به کبوتر , تو را قسم به سپيدي
بيا بيا که من اينجا شکسته بال و اسيرم
بدون رويش دستت پر از صداقت زخم است
دل هميشه رئوفم , لب هميشه کويرم
قسم به وسعت چشمت , شبي که با تو نباشم
دگر بهانه ندارد صفاي نان و پنيرم
کسي براي من و تو سرود تازه نخوانده
تو از ترانه چه دوري , من از پرنده چه ديرم

کورش کياني


تو مي گفتي که چشمانت مرا آتش مجسم کرد
به رسمي آتشين امشب خودم را شعله خواهم کرد
ولي اين را بدان هرگز نمي خواهم بسوزانم
نگاهي را که در غربت دلم را با تو محرم کرد
تو رفتي ناگهان احساس کردم سينه ام خاليست
نمي دانم چه کس آخر دلم را از خودم کم کرد
تمام هستي ام را در ميانش بسته بودم من
و حتي آن نگاهي را که پشت عشق را خم کرد

بهمن محمد زاده


شهرام

آغازين



يه دفتر دارم که مثل دکون عطاريا هر چي بگي توش پيدا مي شه , از
شعر و ادبيات گرفته تا مسايل کامپيوتري
امشب يه ذره دفتر تکوني کردم , گشتم چند تا تک بيتي يا شعر کوتاه زيبا پيدا کردم
که مي شه در واقع تو زنگ تفريح اونارو خوند . اميد که جالب باشه .


نماز شام قيامت به هوش باز آيد
کسي که خورده بود مي ز بامداد الست
"استاد سخن سعدي"

از بيکران دريا خورشيد مي دميد
زيباي من شکوه شکفتن را در آب و آينه مي ديد
اينک سه آفتاب
"مشيري"

ز بس با غمت روز و شب زيستم
غمت مي شناسد که من کيستم
من آن خويش گم کرده مرد ام که هيچ
ندانم کجايم که ام کيستم
نيم آنچه مانده ست از من به جاي
غم است اين که برجاست من نيستم
"دکتر مصفا"

از داس برزگر اين اشک بود
مي باريد يا شبنم
"اشکوري"

برويم
بگذار به گمان آنها
ما هم امروز چو خلقي
به نفهميدن محکوم شويم
"کوش آبادي"

شکر خداي بود که آن بت وفا نکرد
شايد که توبه اي بکند بت پرست ما

متاع تفرقه در کار ما همين دل بود
خداش خير دهد هرکه اين ربود از ما

---

به آب روي خود در منتهاي عمر مي لرزم
به دست رعشه دارم ساغر سرشار افتاده

دو دولت است که يکبار آرزو دارم
تو در کنار من و شرم از ميان رفته

نمي دهي قدح بي شمار اگر ساقي
شمار قطره باران کن و پياله بده
به ياد هر چه خوري مي همان نشاط دهد
به ذوق نشاه طفلي , مي دو ساله بده

در کنج قفس چند کني بال فشاني؟
بس نيست ترا آنچه ز پرواز کشيدي
اي آينه در روي زمين ديدنيي نيست
بيهوده چرا منت پرداز کشيدي

عمر با صد ساله الفت بي وفايي کرد و رفت
از که ديگر در جهان چشم وفا دارد کس ؟

شد از فشار گردون مويم سپيد و سر زد
شيري که خورده بوديم در روزگار طفلي

طومار زندگي را , طي مي کند به يک شب
از شمع ياد گيريد , آداب زندگاني
از باده توبه کردن مشکل بود وگرنه
سهل است دست شستن از آب زندگاني

چند در خواب رود عمر تو اي بي پروا ؟
آنقدر خواب نگه دار که در گور کني
"صايب"

آخرين برگ سفر نامه باران اين است
که زمين چرکين است
"دکتر شفيعي کدکني"


گر خون دلي بيهده خوردم خوردم
چندان که شب و روز شمردم مردم
آري همه باخت بود سرتاسر عمر
دستي که به گيسوي تو بردم بردم

بسترم صدف خالي يک تنهاييست
و تو چون مرواريد
گردن آويز کسان دگري
"ابتهاج"

---
سرانجام باورت مي کنند
بايد اين کوچه نشينان ساده بدانند
که جرم باد ربودن باغهاي خاطره نيست
---


شهرام

سلام نخستين

سلام به کسانی که از اين به بعد منو تو نوشتن ياری می کنن
شهرام