رهگذر سرزمين شعر


باز هم لباب الالباب

در ادامه باز هم از لباب الالباب ابياتي رو واستون انتخاب کردم

****
شهاب الدين صابر

دلبر بدان جهان شد تا بنگرد که هست
حورا برو بحسن برابر بدان جهان
رضوانش بار داشت ازيرا نبود حور
چون او بنفشه زلف و سمن بر بدان جهان
رنج و عذاب هر دو جهان بر دل منست
تا من بدين جهانم و دلبر بدان جهان

****
فخرالدين طولاني

اي دست برده از همه خوبان بدلبري
ناوردمت بدست و بماندم ز دل بري
کارم ز دست رفت چو بردي دلم تمام
دستي تمام داري در کار دلبري
اي در صف جمال زبردست نيکوان
در حسن زيردست تو هم حور و هم پري
جاني نهاده بر کف دست از پي توام
دستم بسينه باز منه از سبک سري
.
.
.
خواندن ادامه اين شعر رو من توصيه مي کنم چون خودم خيلي باهاش حال کردم.

****
سمايي مروزي

اي دل وفا ز خود جوي از يار مي چه جويي
نرمي ز برگ گل جوي از خار مي چه جويي
در عشق آن ستمگر آرام چون بخواهي
در چنگ شير شرزه زنهار مي چه جويي
خوش بانگ از سرايش چون لن تراني آمد
زو هر دمي بزاري ديدار مي چه جويي

****
ابوالحسن طلحه

تا از دل يکدگر خبر يافته ايم
از کينه و مهر هر دو دل تافته ايم
من در طلب رضا و او در پي خشم
انصاف بده که موي بشکافته ايم

****
تاج الدين اسماعيل الباخرزي

چون ديد مرا يار سراسيمه و سست
وز جان و جهان هر دو برون آمده چست
گفتا نه ز من شنيده بودي ز نخست
کانديشه ي چون مني نه اندازه توست

****
رفيع مروزي

در عشق اگر نه از سر افسر بنهي
ترسم که سوي وصل پري پر بنهي
شرطست که چون در حرم عشق آيي
زآن گيش که پاي در نهي سر بنهي

****
ابوحنيفه اسکاف

از بس که شب و روز کشم بيدادت
چون موم شدم زآن دل چون پولادت
اي از در آنکه دل نيارد يادت
چندانکه مرا غمست شادي بادت


نه گفته بدي غم تو خواهم خوردن
غمهاي تو را بطبع بنهم گردن
من خود بميان عهد گفتم آن روز
بر گفت تو اعتماد نتوان کردن

****
رشيدي سمرقندي
اين قطعه رو واسه وزير مي فرسته که عطايي به نداده بود.

تو وزيري و منت مدحت گوي
دست من بي عطا روا بيني
تو وزارت بمن سپار و مرا
مدحتي گوي تا عطا بيني

****
کافي ظفر همداني

اين شوخ سواران که دل خلق ستانند
گويي ز که زادند و بخوبي بکه مانند
ترکند باصل اندر شک نيست وليکن
از خوبي و زيبايي مانند بتانند
ميران سپاهند و عروسان وثاقند
گردان جهانند و هزبران دمانند
مشکين خط و شيرين سخن و غاليه زلفند
سيمين بر و زرين کمر و موي ميانند
شيرند بزور و بهنر گرچه غزالند
پيرند بعقل و بخرد گر چه جوانند
سروند وليکن همه چون ماه تمامند
ماهند وليکن همه چون سرو روانند
.
.
.
باقي ابيات هم ادامه توصيف اين ترک بچه هاست خوندنش از نخوندنش ...

****
اثير اخسيکتي

اي مرهم هر سينه ي مجروح لب تو
فرسوده قدمهاي دلم در طلب تو
گم کرد سر رشته ي تدبير دلم باز
در طره ي سر گم شده بلعجب تو
چون تار طرازست شب و روز تن من
تا طرف روز پديدست شب تو
چون لاله دلم چهره بخون شست که بگرفت
سبزه طرف چشمه ي حيوان لب تو
اي حور پري زاده برين حسن و طراوت
از آدميان نيست همانا نسب تو
در ساخته ام با غم تو روي همين است
چون جز ز غم من نفزايد طرب تو


ياد مي دار که از مات نمي آيد ياد
اي اميد من و عهد تو سراسر همه باد
بکني يک طرف از قصه ي من هرگز گوش
نزنم يک نفس از غصه تو هرگز شاد
گفتي ار فاش کني عشق پري جان نبري
نبرم خود نبرم حسن تو جاويد ز ياد

****
قوامي رازي

سحرگه باده نوشان دوش با صد لطف و زيبايي
ببالينم فراز آمد دو هفته ماه يغمايي
کشاده از سر مستي همه بند بغلطاقش
کله کژ کرده بر تارک عيان صد گونه رعنايي
رخي چونانک از خورشيد بر گل کله بندي
قدي چونانک از شمشاد شاخ نو به پيرايي
هزاران زنگي اندر زلف و آنگه جمله سرگردان
هزاران هندو اندر چشم و آنگه جمله سودايي
فلک بر آتش رويش سپند خال افگنده
ز بيم چشم بد گويي همي ترسيد ترسايي

****

شهرام

محمد عوفی و لباب الالباب

اينبار مي ريم سراغ کتاب لباب الالباب محمد عوفي .
اين کتاب به جمع آوري اشعار شاعران کهن پرداخته که من از تو اين کتاب اشعاري رو واسه
شما انتخاب کردم که خوندنش خالي از لطف نيست .
چون اشعار متعلق به قرن 4 تا 6 هجريه انتظار نداشته باشين که از همه شون خوشتون بياد
اما اگه خوب دقت کنين علت انتخاب شدنش رو خواهيد فهميد.

****
از حنظله بادغيسي

يارم سپند اگر چه بر آتش همي فگند
از بهر چشم تا نرسد مر ورا گزند
او را سپند و آتش نايد همي بکار
با روي همچو آتش و با خال همچو سپند

****
ابو سليک گرگاني

بمژه دل ز من بدزديدي
اي بلب قاضي و بمژگان دزد
مزد خواهي که دل ز من ببري
اين شگفتي که ديد دزد بمزد

****
شهيد بلخي
نوشته او به حاکم زمان و يادآوري خود

گر فراموش کرد خواجه مرا
خويشتن را به رقعه دادم ياد
کودک شيرخواره تا نگريست
مادر او را به مهر شير نداد

****
رودکي

روي به محراب نهادن چه سود
دل به بخارا و بتان طراز
ايزد ما وسوسه ي عاشقي
از تو پذيرد نپذيرد نماز

****
دقيقي

اي ابر بهمني نه به چشم من اندري
دم زن زمانکي و بر آساي کم گري
اين روز و شب گريستن زار بهر چيست
ني چون مني غريب و غم عشق بر سري
دردا جدا بماندم و در غم ز عشق يار
من زين تو نگرم که مباد اين تونگري
ياري گزيدم از همه خلقان پري نژاد
ز آن شد ز پيش من امروز چون پري
لشکر برفت و آن بت لشکرشکن برفت
هرگز مباد کس که دهد دل به لشکري

****
منصور منطقي رازي

يک موي بدزديدم از دو زلفت
چون زلف زدي اي صنم به شانه
چونانش بسختي همي کشيدم
چون مور که گندم کشد به خانه
با موي به خانه شدم پدر گفت
منصور کدامست ازين دوگانه

****
ترکي کشي ايلاقي

راد مردي و مرد داني چيست
با هنرتر ز خلق گويم کيست
آنکه با دوستان بداند ساخت
وآنکه با دشمنان بداند زيست

****
عسجدي

باران قطره قطره همي بارم ابروار
هر روز خيره خيره از اين چشم سيل بار
زآن قطره قطره قطره ي باران شده خجل
زين خيره خيره خيره دل من ز هجر يار
ياري که ذره ذره نمايد همي نظر
هجرانش پاره پاره بمن بر نهاد بار
زآن ذره ذره ذره چو کوه آيدم بدل
زآن پاره پاره پاره بچشم آيدم غبار
دل گشته رخنه رخنه بزاري بتيغ هجر
زآن مشک توده توده بران گرد لاله زار
زآن رخنه رخنه رخنه شده عقل و دين مرا
زآن توده توده توده بدل برغم نگار

****
عطاردي

سيلي دارم برخ پر از خون جگر
آن روز که مژگان ترا بينم تر
اي چون شکر شکسته از پاي تا سر
مگري که تباه گردد از آب شکر

شد يار و مرا به بوسه خوشنود نکرد
پرسش ننمود و نيز بدرود نکرد
آن آتش افروخته جز دود نکرد
بر عشق بتان هيچ کسي سود نکرد

****
رابعه قزداري

دعوت من بر تو آن شد کايزدت عاشق کناد
بر يکي سنگين دل نامهربان چون خويشتن
تا بداني درد عشق و داغ مهر و غم خوري
تا بهجر اندر بپيچي و بداني قدر من

****
مسعود رازي

اي دل برنده هر چه تواني همي کني
ميدان فراخ يافته اي گوي زن هلا
عشق ترا وفا ز تو بيشست از آنکه تو
از من جدا شدي و نشد عشق تو جدا

****
بهرامي سرخسي
اين نامه را همراه پسر براي شاه مي فرستد که فرزندش را قبول کنند.

يک چند باقبال تو اي شاه جهانگير
گرد ستم از چهره ي ايام ستردم
طغراي نکوکاري و منشور سعادت
نزد ملک العرش به توقيع تو بردم
آمد چهل و شش ز قضا مدت عمرم
در خدمت درگاه تو صد سال شمردم
بگذاشتم اين خدمت ديرينه به فرزند
وندر سفر از علت ده روزه بمردم
رفتم منو فرزند من آمد خلف صدق
او را به خدا و به خداوند سپردم

****
امير الشعرا معزي
معروفترين و مورد احترام ترين شاعر دربار ملکشاه سلجوقي بوده است
شعرهاي او از نظر رواني برتر از شاعران زمان خود بوده است.

اي دو رخ تو پروين وي لب تو مرجان
پروينت بلاي دل مرجانت غذاي جان
پشتم شده چون گردون اندر پي آن پروين
چشمم شده چون دريا اندر غم آن مرجان
دو دست مگر خطت گلبرگ بر او پيدا
ابرست مگر زلفت خورشيد درو پنهان
.
.
.


گر يار نگارينم در من نگرانستي
بار غم و رنج او بر من نه گرانستي
ور غمزه ي غمازش رازش نگشادستي
از خلق جهان رازم همواره نهانستي
گويي چو بهشستي آراسته و خرم
گر دوست بکوي من گه گه گذرانستي
اي کاش که از بزمم غايب نشدي هرگز
تا بزم من از رويش چون لاله ستانستي
رخسار چو ماه او بگرفت ز خط هاله
گر مه نگرفتستي آن خط نه چنانستي

****

شهرام

صايب تبريزی استاد مسلم سبک هندی


اين اشعار سبک هندي را با تامل بخونين اميد که لذت ببرين

صايب تبريزي

زافتادگي مباد شوم بار خاطرت
تاهست پاي رفتن آزاد کن مرا

***

وادي پيموده رااز سر گرفتن مشکلست
پون زليخا عشق مي ترسم جوان سازد مرا

***

مي زنم بال بهم تا فتد آتش در من
از دل سنگ اميد شرري نيست مرا

***

خمارآلوده ام سود و زيان خود نمي دانم
به يک پيمانه سودا مي کنم دنيا و عقبي را

***

به چندين سوزن الماس حيرانست مژگانش
که از پاي که بيرون آرد خار تمنا را

***

شفايي اصفهاني

جدا از خود نشستم آنقدر تنها به ياد او
که با خود روبرو برخوردم و نشناختم خود را

***

گفتي که چه شد قاعده مهر و وفا کو ؟
رسم کهني بود به عهد تو برافتاد

***
از در دل چو درآيد نگرد بر چپ و راست
که به آن سو که نشسته ست وفا ننشيند

***

کليم اصفهاني

تا يافتم رسايي دست کشيده را
آورده ام به چنگ مراد رميده را

عريان تني خوش است ولي ذوق ديگر است
جيب دريده , دامن در خون کشيده را

کاري اگر ز صورت بي معني آمدي
مي بود دلبري , خم زلف بريده را

در گردن هزار تمنا فکنده اي
اي شيخ شهر , دست ز دنيا کشيده را

***

پيشتر از همه مرغ دل ما را کشتي
جرمش اين بود که در دام تو بي دانه نشست

***

دل آگاه مي بايد وگرنه
گدا يک لحطه بي نام خدا نيست



شهرام

صايب تبريزی استاد مسلم سبک هندی


اين اشعار سبک هندي را با تامل بخونين اميد که لذت ببرين

صايب تبريزي

زافتادگي مباد شوم بار خاطرت
تاهست پاي رفتن آزاد کن مرا

***

وادي پيموده رااز سر گرفتن مشکلست
پون زليخا عشق مي ترسم جوان سازد مرا

***

مي زنم بال بهم تا فتد آتش در من
از دل سنگ اميد شرري نيست مرا

***

خمارآلوده ام سود و زيان خود نمي دانم
به يک پيمانه سودا مي کنم دنيا و عقبي را

***

به چندين سوزن الماس حيرانست مژگانش
که از پاي که بيرون آرد خار تمنا را

***

شفايي اصفهاني

جدا از خود نشستم آنقدر تنها به ياد او
که با خود روبرو برخوردم و نشناختم خود را

***

گفتي که چه شد قاعده مهر و وفا کو ؟
رسم کهني بود به عهد تو برافتاد

***
از در دل چو درآيد نگرد بر چپ و راست
که به آن سو که نشسته ست وفا ننشيند

***

کليم اصفهاني

تا يافتم رسايي دست کشيده را
آورده ام به چنگ مراد رميده را

عريان تني خوش است ولي ذوق ديگر است
جيب دريده , دامن در خون کشيده را

کاري اگر ز صورت بي معني آمدي
مي بود دلبري , خم زلف بريده را

در گردن هزار تمنا فکنده اي
اي شيخ شهر , دست ز دنيا کشيده را

***

پيشتر از همه مرغ دل ما را کشتي
جرمش اين بود که در دام تو بي دانه نشست

***

دل آگاه مي بايد وگرنه
گدا يک لحطه بي نام خدا نيست



شهرام

به سراغ من اگر می آييد ...

به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته بياييد
مبادا که ترک بردارد چيني نازک تنهايي من
به سراغش مي ريم به سراغ سهراب . نمي دونم چرا هر وقت مي گم سهراب سپهري ياد ملا صدرا مي افتم
اين دو تا چه رابطه اي با هم دارن من نمي دونم.
فکر کنم شعرهاي سهراب بدجوري با فلسفه عجين باشه.
البته در جاهايي نگاه سهراب به جهان نگاهي التقاتي مي شه.
مثلا اينجا که مي گه
من نمي دانم که چرا مي گويند
اسب حيوان نجيبي ست کبوتر زيباست
و چرا در قفس هيچ کسي کرکس نيست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشمها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد
سهراب شاعري بود که بوم نقاشي وسعت دنياش بود . عشق به حجم و رنگ در جاي جاي آثارش نمايانه.
البته سهراب هم مثل همه آرمانشهر خويش را معرفي مي کند
پشت درياها شهريست
و خود اماده عزيمت به اين آرمانشهر که
کفشهايم کو ؟
بايد امشب بروم بايد امشب چمداني که به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم.
همسفرش تنهاييست و بس . و هميشه در هراس از شکستن تنهايي اش .روحش
شايد رودخانه اي بود که قوطي کنسرو آنرا مي خراشيد .
سهراب شاعري ست با نگاهي عميق و فلسفي به دنيا , پايبند به اخلاق و همچنين فراخواننده به اخلاق
آب را گل نکنيم در فرودست انگار کفتري مي خورد آب
در ميان شاعران شعر نو سهراب را مي توان پايه گذار شعر نقاشي دانست , جايي که شاملو به شعر سپيد روي آورد و فروغ تحولات دروني خويش را زمزمه کرد و اخوان به حماسه پرداخت سهراب شعر و نقاشي را به هم آميخت و به ماندني شد.
شايد از ميان بزرگان شعر معاصر هيچ کس تک جملاتش مانند سهراب دستمايه خطاطان و نويسندگان قرار نگرفته باشد.
قبل از اينکه قسمتهايي از اشعار اين شاعر رو براتون بنويسم
مي خواستم پيشنهاد کنم که شعر " پيامي در راه " و"سوره تماشا " رو حتما بخونيد. بقيه سروده ها به اندازه کافي معروف هستند .

---

تا شقايق هست زندگي بايد کرد

---

زن زيبايي آمد لب آب
آب را گل نکنيم
روي زيبا دو برابر شده است

---

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است

---

من اناري را مي کنم دانه
و به دل مي گويم خوب بود
اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود

---

بهترين چيز رسيدن به نگاهي ست که از حادثه عشق تر است

---

زندگي حس غريبي ست که يک مرغ مهاجر دارد

---

من در اين تاريکي
فکر يک بره روشن هستم
که بيايد علف خستگي ام را بچرد

---

آسمان پر شد از خال پروانه هاي تماشا
عکس گنجشک افتاد در آبهاي رفاقت
شاخه مو به انگور مبتلا بود
پيچکي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد

---

زن دم درگاه بود با بدني از هميشه

---

حنجره جوي آب را قوطي کنسرو خالي زخمي مي کرد

---

هيچ کس زاغچه اي را سر يک مزرعه جدي نگرفت

---

من به اندازه يک ابر دلم مي گيرد

---

زندگي يعني يک سار پريد
از چه دلتنگ شدي
دلخوشي ها کم نيست
مثلا اين خورشيد
کودک پس فردا کفتر آن هفته

---

در گشودم قسمتي از آسمان افتاد در ليوان من
آب را با آسمان نوشيدم

---

صداي آب مي آيد
مگر در نهر تنهايي چه مي شويند
لباس لحظه ها پاک است

---

زير بيدي بوديم
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم
گفتم چشم را باز کنيد
آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيدم که بهم مي گفتند
سحر مي داند سحر

---

رهزنان را خواهم گفت کارواني آمد بارش لبخند

---

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشيار است
نکند اندوهي سر رسد از پس کوه

---

تا اناري ترکي برمي داشت دست فواره خواهش مي شد

---

دچار يعني عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهي کوچک دچار آبي درياي بيکران باشد
چه فکر نازک غمناکي

---

زندگي چيزي نيست که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود

---

رخت ها را بکنيم آب در يک قدمي ست

---

مرگ پايان کبوتر نيست

---

پرده برداريم بگذاريم که احساس هوايي بخورد
کار ما نيست شناسايي راز گل سرخ

---

شهرام

لطايفي از تذکره الاوليا



از بايزيد بسطامي
يا چنان نماي که باشي يا چنان باش که نمايي
کار زنان از کار ما بهتر که ايشان در هر ماهي غسلي کنند از ناپاکي و ما در همه عمر خود غسل نکرديم از (تصور) پاکي

از علي بن ابي طالب
مردم دشمن آنند که نمي دانند
مرد را آن بهاست که بدان نيک داناست ( آن ارزي که مي ورزي )
اگر آن که خواهي نيستي باري بدان ننگر که کيستي

از جنيد بغدادي
بيست سال تکبير اول از من فوت نشد چنان که اگر در نمازي مرا انديشه دنياوي درآمدي نماز قضا کردمي و اگر انديشه آخرت و بهشت درآمدي سجده سهو کردمي

ده سال بر در دل نشستم و به پاسباني دل را نگه داشتم تا ده سال دل من مرا نگه داشت اکنون بيست سال است که نه من از دل خبر دارم و نه دل از من

از مريد جنيد خطايي سر زد و مريد ديگر به مجلس او نيامدي تا روزي جنيد مريد را در بازار بديد . مريد از شيخ بگريخت تا آنجا که در بن بستي به دام افتاد سر بر ديوار گذاشت و جنيد را گفت کجا مي آيي ؟
شيخ گفت جايي که مريد را پيشاني به ديوار آيد شيخ آنجا بکار آيد و او را به مجلس بازگرداند.

روزي سخن مي گفت . يکي برخاست و گفت در فهم آن نمي رسم جنيدگفت طاعت هفتاد ساله در زير پاي نه
گفت نهادم و نمي رسم گفت سر در زير پاي نه اگر نرسي جرم از من دان.

از ابن جلا
ابن جلا گفت : در ابتدا پدر و مادر را گفتم مرا در کار خدا کنيد گفتند کرديم . پس از پيش ايشان برفتم . مدتي چون بازآمدم به در خانه رفتم و در بزدم . پدرم گفت کيستي ؟ گفتم فرزند تو گفت ما را فرزندي بود و به خداي بخشيديم بخشيده باز نستانيم و در به من نگشاد


از حسين منصور حلاج
حلاج در زندان روزي هزار رکعت نماز مي کرد گفتند چون گويي که من حقم نماز را که کني
گفت ما دانيم قدر ما

چون او را سيصد تازيانه زدند از آسمان هاتفي ندا مي داد که لاتخف يا بن منصور
شيخ صفار گويد که اعتقاد من در چوب زننده بيش از اعتقاد من در حق حلاج بود از آن که تا
آن مرد چه قوت داشته است در شريعت که آنچنان آواز صريح مي شنيد و دست او نمي لرزيد و همچنان مي زد


از حسن بصري
نقل است که حسن بصري روزي بر بام چندان گريسته بود که آب از ناودان روان شده بود و بر شخصي چکيد. شخص گفت : اين آب پاک است يا ناپاک گفت : نه بشوي که آب چشم عاصي ست.





شهرام

اول يه بيت حافظ بعد با شاعران

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گويد باز
وراي حد تقرير است شرح آرزومندي

به قسمت آرزومندي دقت کنيد خيلي زيبا واسمون توضيح داده که زبان قلم قاصره تو تعريف عشق.


بعد از اون بيت زيباي بال اينم چند تا شعر که واسه امشب انتخاب کردم.

اي خوشا باده‌ي آن عشق كه آهسته كند مست
ورنه هر زودرسي در دل و جان دير نپايد
نازم آن شعله‌ي شوقي كه به تدريج بگيرد
سر زند از دل و سر بر فلك زهره بسايد

**********


گيرم اين درخت تناور
در قله بلوغ
آبستن از نسيم گناهي است؛

اما

- اي ابر سوگوار سيه پوش ! -
اين شاخه شكوفه چه كرده‌است،
كاين سان كبود مانده و خاموش؟


گيرم خدا نخواست كه اين شاخ
بيند ز ابر و باد نوازش


اما
اين شاخه شكوفه كه افسرد
- از سردي بهار
با گونه كبود -


آيا چه كرده بود؟


“ شفيعي كدكني “

**********


بسوده ترين كلام است
دوست داشتن .
رذل
آزار ناتوان را
دوست ميدارد
لئيم
پشيز را و
بزدل
قدرت و پيروزي را .
آن نابسوده را
كه بر زبان ماست
كجا آموخته ايم ؟


" شاملو "

**********

خنك آن قماربازي كه بباخت هرچه بودش
نه بماند هيچش الا هوس قمار ديگر

" مولوي "

**********

گلها چو به باغ جلوه را ساز كنند
در غنچه نخست هفته‌اي ناز كنند
چون ديده به ديدار جهان باز كنند
از شرم رخت ريختن آغاز كنند

" انوري "


**********

قاصدكي، روي سنگ فرش خيابان
در انتظار يك دست، يك فوت
اين همه رهگذر !
كسي پيامي ندارد براي كسي ؟!
قصه اين همه تنهايي را
قاصدك به كجا خواهد برد؟

قدسي قاضي نور

**********


خداوندا ! من دشمني ندارم، ولي اگر امر بر اين است كه ناگزير دشمني داشته باشم،
بارالها نيروي دشمنم را برابر نيروي من قرار ده، تا پيروزي تنها و تنها از آن حق باشد.
جبران خليل جبران

**********



ريشه، گلي است بي‌اعتنا به شهرت و آوازه.
جبران خليل جبران

**********


بازار ريا سكه است ،
مطاعم صداقت است ،
اعلان مفلسي !

قدسي قاضي نور


**********

خوبرويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد از جان بگذرد هركه شود عاشقشان
روزي كه سرشتند زگل پيكرشان
سنگي اندر گلشان بود كه ان شد دلشان

**********

مي گويند روزي خيام مي خواسته است شراب بخورد اما كوزه ي شرابش مي افتد و مي شكند و شرابش هم مي ريزد. خيام كه ناراحت مي شود اين رباعي را في البداهه مي گويد:
ابريقِ مي مرا شكستي، ربي
بر من در عيش را ببستي، ربي
من مي خورم و تو مي كني بدمستي
خاكم به دهن مگر كه مستي، ربي
مي گويند چون اين رباعي كفرآميز را مي گويد بلافاصله رويش سياه مي شود. خيام كه اينطور مي بيند اين رباعي را مي گويد:
ناكرده گناه در جهان كيست بگو
آن كس كه گنه نكرد چون زيست بگو
من بدكنم و تو بد مكافات دهي
پس فرق ميان من و تو چيست بگو
چون خيام اين رباعي را مي گويد و پشيماني خود را نشان مي دهد خدا او را مي بخشد و رويش را سفيد مي كند.

**********

يغماي جندقي
نگاه كن كه نريزد، دهي چو باده به دستم
فداي چشم تو ساقي، به هوش باش كه مستم
كنم مصالحه يكسر به صالحان مي كوثر
به شرط آنكه نگيرند اين پياله ز دستم
ز سنگ حادثه تا ساغرم درست بماند
به وجه خير و تصدق، هزار توبه شكستم
نه شيخ مي دهدم توبه و، نه پيرمغان مي
ز بس كه توبه نمودم، ز بس كه توبه شكستم
ز قامتش چو گرفتم قياس روز قيامت
نشست و گفت قيامت به قامتي است كه هستم
نداشت خاطرم انديشه اي ز روز قيامت
زمانه داد به دست شب فراق تو، دستم
بخيز از بر من، كز خدا و خلق، رقابت
بس است كيفر اين يك نفس كه با تو نشستم


شهرام

فردوسي شناسي عاميانه ، رستم و سهراب از نگاهي نو

به نام خداوند جان و خرد کزين برتر انديشه بر نگذرد
ز نام و نشان و گمان برتر است نگارنده بر شده پيکرست

شايد اولين شعر « به نام خدا » يي که شنيده باشين همين باشه
پس حالا با شاعرش بيشتر آشنا بشين.
فردوسي رو همه با رستم و سهراب مي شناسن .پدر و پسري که بر خلاف داستانهاي قبل از اون
تا لحظه آخر همديگه رو نمي شناسن و پسر کشته مي شه . پسر کشته غرور پدر مي شه.
پدري که اين همه نشانه صداقت مي بينه اما تا آخرين لحظه حريفش رو دشمن مي بينه نه هماورد.
غم انگيز و پندآور به پايان بردن داستان بزرگترين ويژگي داستانسرايي جکيم فردوسي اين شاعر بزرگه.
ويژگي که شايد امروزه دستمايه اکثر فيلم هاي موفق سينمايي هم هست . در واقع غير منتظره بودن آخر هر حکايت باعث جذابيت داستانهاي
فردوسي مي شه. بچه که بودم وقتي رستم و سهراب رو مي خوندم به نيمه هاي داستان که رسيدم .
ذهن خيالپرورم واسه رستم تاج و تخت تشکيل داده بود و رستم رو به اصطلاح بازنشسته کرده بود و از اون به بعد به جنگهاي سهراب با دشمناي ايران فکري کردم تا اون جا که
سهراب مي شينه رو سينه رستم و مي خواداونو بکشه به اونجا که رسيد داشتم از ترس مي مردم که نکنه و بقيه ابيات رستم کشته شد .
بعد به خودم دلداري مي دادم که اين دو تا قهرماناي شاهنامه ن .
مگه مي شه کشته شن . بعد که ديدم رستم حقه مي زنه و از مهلکه در مي ره
به خودم باليدم که هي دست فردوسي رو هم ديگه مي خونيا . تا اينکه اين بار رستم نشست رو سينه سهراب .
اما اين بار ديگه من خيلي راحت « دست فردوسي خونده » داشتم مي خوندم که ديدم رستم سينه سهراب دريد.
بعد هم فرستاد دنبال نوشدارو . شايد داشتم ابيات رو مي پريدم ديگه که کي نوشدارو مي رسه نفسهاي آخر سهرابه .
نوشدارو کجاست . هيچ گاه از کيکاووس اونقد بدم نيومده بود که ديدم نوشدارو رو نداد .
داشتم تو خيالم سررستم داد مي زدم که پاشو نوشدارو رو با زور بگير که ديدم رستم خودش رفت دنبال نوشدارو .
هميشه حسرت مي خورم که چرا رستم همون اول سهراب رو رودست نگرفت بياره دم خيمه کيکاووس تا راهش نزديکتر باشه و احتمالا نوشدارو قبل از مرگ به سهراب برسه .

چند وقت پيش تو يه برنامه تلويزيوني يه استاد ادبيات رو ديدم که داشت داستان رستم و سهراب رو مي خوند و بين صحبتهاش هم نمايش اجرا مي کردن , زيباترين صحنه ش پايان داستان بود که ديدم اين استاد عزيز صورتش از اشک خيسه.
« و اشک من در اين تماشا پايان نداشت »
معلم بود که اين داستان رو داره زندگي مي کنه نه اينکه مي خونه.
اگه مي خوان فردوسي رو بشناسين ببينين چي ازش ياد گرفتيم , سيمرغ مرغي که تا پرش رو اتيش مي زني مياد و حکيمانه راهنمايي مي کنه و مي ره که من فکر مي کنم سيمرغ داستانهاي شاهنامه خود حکيم فردوسيه .
رستم قهرمان هميشگي ايران و ايرانيان.
سهراب , بيژن و منيژه , سياوش , جام جم و رخش.
و همچنين هزاران واژه و ترکيب زيباي پارسي .
حکيم تنها زنده کننده زبان پارسي نيست , اين مال الانه که مي گيم فردوسي اگه نبود زبان فارسي نبود گرچه اين حرف کاملا درسته اما
مطمنا هدف اصلي فردوسي زنده نگهداشتن فرهنگ اصيل ايرانيه نه زبان .
وگرنه همين الانش هم زبانمون داره هر روز داغونتر مي شه , امروزه کي مي دونه فروهر يعني چي ؟ تقريبا هيشکي .
اما هر بچه اي رستم رو مي شناسه . تو فرهنگ ما رستم جاودانه ست .
سياوش نشانه راستين پاکدامنيه و منيژه نشانه صداقت تو عشقه, البته اينا رو بزرگتر که بشيم بهتر مي فهميم آخه فردوسي شاعري بوده واسه هر رده سني از نوجوانان تا بزرگسالان.

خلق اين همه قهرمان اثبات بزرگي مرديه که ادبيات ما تا هميشه مديون و وامدار او خواهد بود .
و چقدر مايه تاسفه که استاد بزرگي مثل شاملو بخواد به ستيز (مجادله) با اين شاعر عزيز (شکست ناپذير) برخيزه و به نظر من بزرگترين اشتباه شاملو سعي در اثبات سبک خودش با به زير سوال بردن فردوسي بود .
داوري رو به تاريخ مي سپريم.
بياين به اين پير فرزانه اداي احترام کنيم و قول بديم که رنجهاي سي ساله ش رو با سينه به سينه انتقال دادن اشعارش ارج بنهيم(نوشته که جاي خود داره)
به اين ابر مرد حماسه سراي اين مرز و بوم درود مي فرستيم و يادش رو با نامگذاري روز تولدش به نام روز ملي شعر و ادب پارسي گرامي مي داريم.


شهرام

اول يه بيت حافظ بعد با شاعران

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گويد باز
وراي حد تقرير است شرح آرزومندي

به قسمت آرزومندي دقت کنيد خيلي زيبا واسمون توضيح داده که زبان قلم قاصره تو تعريف عشق.


بعد از اون بيت زيباي بال اينم چند تا شعر که واسه امشب انتخاب کردم.

اي خوشا باده‌ي آن عشق كه آهسته كند مست
ورنه هر زودرسي در دل و جان دير نپايد
نازم آن شعله‌ي شوقي كه به تدريج بگيرد
سر زند از دل و سر بر فلك زهره بسايد

**********


گيرم اين درخت تناور
در قله بلوغ
آبستن از نسيم گناهي است؛

اما

- اي ابر سوگوار سيه پوش ! -
اين شاخه شكوفه چه كرده‌است،
كاين سان كبود مانده و خاموش؟


گيرم خدا نخواست كه اين شاخ
بيند ز ابر و باد نوازش


اما
اين شاخه شكوفه كه افسرد
- از سردي بهار
با گونه كبود -


آيا چه كرده بود؟


“ شفيعي كدكني “

**********


بسوده ترين كلام است
دوست داشتن .
رذل
آزار ناتوان را
دوست ميدارد
لئيم
پشيز را و
بزدل
قدرت و پيروزي را .
آن نابسوده را
كه بر زبان ماست
كجا آموخته ايم ؟


" شاملو "

**********

خنك آن قماربازي كه بباخت هرچه بودش
نه بماند هيچش الا هوس قمار ديگر

" مولوي "

**********

گلها چو به باغ جلوه را ساز كنند
در غنچه نخست هفته‌اي ناز كنند
چون ديده به ديدار جهان باز كنند
از شرم رخت ريختن آغاز كنند

" انوري "


**********

قاصدكي، روي سنگ فرش خيابان
در انتظار يك دست، يك فوت
اين همه رهگذر !
كسي پيامي ندارد براي كسي ؟!
قصه اين همه تنهايي را
قاصدك به كجا خواهد برد؟

"قدسي قاضي نور (كتاب پاي بستن چه سود، فراري دل بود)"

**********


خداوندا ! من دشمني ندارم، ولي اگر امر بر اين است كه ناگزير دشمني داشته باشم،
بارالها نيروي دشمنم را برابر نيروي من قرار ده، تا پيروزي تنها و تنها از آن حق باشد.
" جبران خليل جبران ( حمام روح - ترجمه حسن حسيني ) "

**********



ريشه، گلي است بي‌اعتنا به شهرت و آوازه.
“جبران خليل جبران(حمام روح - ترجمه حسن حسيني )“

**********


بازار ريا سكه است ،
مطاعم صداقت است ،
اعلان مفلسي !

قدسي قاضي نور (كتاب پاي بستن چه سود، فراري دل بود)


**********

خوبرويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد از جان بگذرد هركه شود عاشقشان
روزي كه سرشتند زگل پيكرشان
سنگي اندر گلشان بود كه ان شد دلشان

**********
٭ عمري آخ آخ
از فضيل عياض نقل کرده اند که در آخر عمر مي گفته:
«از پيغامبران رشک نيست که ايشان را هم لحد و هم قيامت و هم دوزخ و هم صراط در پيش است و جمله با کوتاه دستي نفسي نفسي خواهند گفت. از فرشتگان هم رشک نيست که خوف ايشان از خوف بني آدم زيادت است... ليکن از آن کس رشکم مي آيد که هرگز از مادر نخواهد زاد.»
خوشدل تهراني، شاعر معاصر، هم طنزي دارد:
نمي دانم بابام آن شب خطا كرد
و يا مامان بابايم را صدا كرد
ولي دانم كه شيطاني آنان
مرا يك عمر با غم مبتلا كرد
الهي كاش آن شب خفته بودند
رموز عشق را بنهفته بودند
كه عمري آخ آخم رفته بر چرخ
كه يكدم اوخ اوخي گفته بودند

**********************************************************
مي گويند روزي خيام مي خواسته است شراب بخورد اما كوزه ي شرابش مي افتد و مي شكند و شرابش هم مي ريزد. خيام كه ناراحت مي شود اين رباعي را في البداهه مي گويد:
ابريقِ مي مرا شكستي، ربي
بر من در عيش را ببستي، ربي
من مي خورم و تو مي كني بدمستي
خاكم به دهن مگر كه مستي، ربي
مي گويند چون اين رباعي كفرآميز را مي گويد بلافاصله رويش سياه مي شود. خيام كه اينطور مي بيند اين رباعي را مي گويد:
ناكرده گناه در جهان كيست بگو
آن كس كه گنه نكرد چون زيست بگو
من بدكنم و تو بد مكافات دهي
پس فرق ميان من و تو چيست بگو
چون خيام اين رباعي را مي گويد و پشيماني خود را نشان مي دهد خدا او را مي بخشد و رويش را سفيد مي كند.

**********

يغماي جندقي
نگاه كن كه نريزد، دهي چو باده به دستم
فداي چشم تو ساقي، به هوش باش كه مستم
كنم مصالحه يكسر به صالحان مي كوثر
به شرط آنكه نگيرند اين پياله ز دستم
ز سنگ حادثه تا ساغرم درست بماند
به وجه خير و تصدق، هزار توبه شكستم
نه شيخ مي دهدم توبه و، نه پيرمغان مي
ز بس كه توبه نمودم، ز بس كه توبه شكستم
ز قامتش چو گرفتم قياس روز قيامت
نشست و گفت قيامت به قامتي است كه هستم
نداشت خاطرم انديشه اي ز روز قيامت
زمانه داد به دست شب فراق تو، دستم
بخيز از بر من، كز خدا و خلق، رقابت
بس است كيفر اين يك نفس كه با تو نشستم


شهرام

با حافظ

مي خوام امشب درباره حافظ بنويسم
شايد فکر کنين چه کار راحتي معلومه خب يه شاخ نبات داشته
عارفم بوده و تو فلان سال هم به ديدار دوست رفته.
اما من يه جور ديگه به حافظ نگاه مي کنم
نه از منظر عارف نه فالگير !!
آخه حافظ شاعر هم بوده باور نمي کنين نه
اينو بخونين اما نه به چشم يه فال ديگه

دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان کرد
تکيه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
غيرتم کشت که محبوب جهاني ليکن
روز و شب عربده با خلق جهان نتوان کرد

حافظ شايد جز خوش شانسترين شاعراي پارسي بوده آخه زمان .
قبل از اون سعدي غزل رو به اوج مي رسونه اما با کلمات ثقيل و پر از واژه هايي که تا 100 سال بد شروع به منسوخ شدن مي کنن
و اين بهترين فرصت رو به حافظ مي ده که خودشو تو اين وادي بالا بکشه
با استفاده از تجربيات استاداني مثل سعدي و ساوجي و با استفاده از قدرت کلامي شگفت خودش.
شعرهاش رو با يه روال منطقي خاصي مي گه و زياد هم نمي گه
يعني همه چي رو از قبل مي دونسته که چيکار بايد بکنه
و صد البته اشعارش زيبايي خاص خودش رو پيدا مي کنه
مخصوصا که طعم عارفانه هم مي ده که البته ماهرويان شيرازي تو اين قضيه بي تقصير نبودن !

از بس که چشم مست در اين شهر ديده ام
حقا که مي نخورم اکنون و سرخوشم

بازي با کلماتش هم زيباست و ترکيباتي که به کار مي بره

سوي من وحشي صفت عقل رميده
آهو روشي کبک خرامي نفرستاد

يا

ما بي غمان مست دل از دست داده ايم
همراز عشق و همنفس جام باده ايم
اي گل تو دوش داغ صبوحي کشيده اي
ما آن شقايقيم که با داغ زاده ايم

يا

اي که با سلسله زلف دراز آمده اي
فرصتت باد که ديوانه نواز آمده اي
آفرين بر دل نرم تو که از بهر ثواب
کشته غمزه خود را به نماز آمده اي

وحشي صفت و عقل رميده و آهو روش و کبک خرام همشون تو يه بيت .
پس اگه خواستين اين دفعه حافظ رو بخونين بي فال بخونين
ببينين از نظر شاعري شعرهاش چه جوره
نه اينکه تا تو يه مساله عارفانه ! گير کردين بپرين و حافظ
رو به مدد بطلبين که حافظ جواب ساقي ميخانه چي مي شه
که خب جواب حافظ هم معلومه ديگه اون که دلش نمياد دل شما رو بشکونه.
پس واسه يه دفعه هم که شده با اين ديد ديوان حافظ رو وردارين و بخونين
من که خوندم و فال گرفتن از سرم پريد ايشالله از سر شما هم مي پره.

اينم از اون شعراي عارفانه حافظ که من يه جورايي خيلي دوستش دارم

يارم چو قدح بدست گيرد
بازار بتان شکست گيرد
هر کس که بديد چشم او گفت
کو محتسبي که مست گيرد
در بحر فتاده ام چو ماهي
تا يار مرا به شست گيرد
در پاش فتاده ام به زاري
آيا بود آنکه دست گيرد
خرم دل آنکه همچو حافظ
جامي ز مي الست گيرد

تو شبهاي آينده تيکه شعراي با حال اين شاعر عزيز رو حتما مي نويسم البته نه کامل



شهرام

 

امشب يه فال گرفتم شاه بيتش اينه
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

شهرام

با سعدی ۲

در ابتدا بايد بگم که با سعدي زندگي نکردن سخت تره.
واسم جالبه بدونم چه طور شد که پس از انقلاب سعي شد که سعدي به حاشيه رونده بشه.
آخه من سنم اقتضا نمي کنه که اون دوران رو به ياد بيارم اما واقعا
چرا با وجود گنجينه هاي گلستان و بوستان و غزليات به اين زيبايي سعدي تا حد يه شاعر پند و اندرز گو پايين آورده مي شه اونم
توسط شاعرايي مثل شاملو و نيما. اما به قول خودش " نتوان به گل آفتاب اندود " آفتاب
شعر هاي سعدي قابل پوشوندن نيست.
من از دست صاحبنظران ادبيات بيشتر از مردم عامي شاکي ام. مثل اونا مثل
قضيه شبليه که مي دونست نبايد به حلاج بر سر دار سنگ بزنه و زد که
حلاج از کلوخ شبلي آخ گفت نه از سنگ مردم.
آخه اقايون ادبياتي شما که مي دونستين ادبيات بي سعدي مثل درخت بي ريشه است
شما چرا سکوت کردين.اين گناهتون رو چه جوري توجيه مي کنين.
بزرگ کردن حافظ به عنوان يه شاعر عارف به قيمت کم فروغ جلوه دادن سعدي به عنوان شاعر پندگو مي ارزيد.
زير سوال بردن بزرگترين شاعر سرزمين مادريمون خيانت به ما و پيشينيان و نسل بعد از ما نبود و نيست.
شناسنامه ادبيات ايران در جهان کيه . رو سر در سازمان ملل شعر زرين کي خودنمايي مي کنه .مال شما که نيست اينو من اطمينان دارم.
بني ادم اعضاي يکديگرند که در آفرينش ز يک گوهرند
سعدي تو عرفان خام بوده اين حرف شماست اين شعر رو چيکار مي کنين

دل ديوانگي ام هست و سر ناپاکي
که نه کاريست شکيبايي و اندهناکي
سر به خمخانه تشنيع فرو خواهم برد
خرقه گو در بر من دست بشوي از پاکي

فکر کنم شبيه اين شعر رو حافظ صد سال بعد مي گه

البته اين که يه شاعر رو با سنگ عرفان محک بزنيم کار درستي نيست نه اينکه سعدي تو اين ميزان
کم بياره نه نه .
به تکيه کلام مردم توجه کنين به ضرب المثلهاي رايجشون فکر نمي کنين اينارو قبلا يه جايي تو
يه ديواني ديده باشين خيلي نمک نشناسي خود رو به کوچه علي چپ زدن .
بذارين تمومش کنم معمول اصطلاحاتي رو که شاعران نوي ما تو شعراشون مي آرن نوين شده شعرهاي سعدي بزرگه. نيست
باور ندارين . ازم نمونه مي خواين


جامه اي پهن تر از کارگه امکاني
لقمه اي بيشتر از حوصله ادراکي
لقمه بيشتر از حوصله چند بار تو شعر هاي نو شنيدين.
به نظر من و سعدي کينه و حسادت بسه . بهتره در دلامون رو به روي شعرهاي زيباش باز کنيم چرا که نيازمند شعر زيباييم.
حالا
سعديا دور نيک نامي رفت نوبت عاشقي ست يک چندي
کي از سعدي راحتتر واستون به اين زيبايي عشق رو معنا مي کنه
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم
چه بگويم که غم از دل برود چون تو بيايي

گفته بودم با سعدي آغاز شد بعد حافظ شعر گفتم غم تو دارم رو مي گه . درسته نه قبول دارين .
پس چرا حافظ بايد تو هر خونه اي سر هر ظاقچه اي باشه اما سعدي با قشر خاصي پيوند داشته باشه.

ندانمت به حقيقت که در جهان به چه ماني
جهان و هر جه در آن است صورتند و تو جاني

واسه خاتمه چند تا از اشعار سعدي رو مي آرم اميد که اين بار با نگاهي نو اونو بخونين.
گفتم آهن دلي کنم چندي ندهم دل به هيچ دلبندي
وان که ديده در دهان تو رفت هرگزش گوش نشنود پندي
خاصه ما را که بوده ست با تو آميزشي و پيوندي
به دلت کز دلت بدر نکنم سخت تر زين مخواه سوگندي
يک دم آخر حجاب يکسو نه تا بر آسايد آرزومندي
همجنان پير نيست مادر دهر که بياورد چون تو فرزندي
ريش فرهاد بهترک بودي گرنه شيرين نمک پراکندي
کاشکي خاک بودمي در راه تا مگر سايه بر من افگندي
سعديا دور نيک نامي رفت نوبت عاشقي ست يک چندي





چشم رضا و مرحمت بر همه باز مي کني
چون که به بخت ما رسد اين همه ناز مي کني
پيش نماز بگذرد سرو روان و گويدم
قبله اهل دل منم سهو نماز مي کني
گفتم اگر لبت گزم مي خورم و شکر مزم
گفت خوري اگر پزم قصه دراز مي کني
سعدي خويش خوانيم پس به جفا برانيم
سفره اگر نمي نهي در به چه باز مي کني



سرو ايستاده به چو تو رفتار مي کني
طوطي خموش به چو تو گفتار مي کني
گفتي نظر خطاست تو دل مي بري رواست
خود کرده جرم و خلق گنهکار مي کني
گر تيغ مي زني سپر اينک وجود من
صلحست از اين طرف که تو پيکار مي کني


سعديا آتش سوداي تو را آبي بس
باد بي فايده مفروش که مشتي خاکي

کبر يکسو نه اگر شاهد درويشاني
ديو خوش طبع به از حور گره پيشاني
هيچ دوراني بي فتنه نگويند که بود
تو بدين حسن مگر فتنه اين دوراني
زين سخن هاي دلاويز که شرح غم توست
خرمني دارم و ترسم به جوي نستاني
تو که يک روز پراکنده نبودست دلت
صورت حال پراکنده دلان کي داني


بنشين يک نفس اي فتنه که برخاست قيامت
فتنه نادر بنشيند چو تو در حال قيامي

چنين که مي گذري کافر و مسلمان را
نگه به توست که هم قبله اي و هم صنمي

غايت خوبي که هست قبضه و شمشير و دست
خلق حسد مي برند چون تو مرا مي کشي

مزن اي عدو به تيرم که بدين قدر نميرم
خبرش بگو که جانت بدهم به مژدگاني

حکايت من و مجنون به يکدگر ماند
نيافتيم و بمرديم در طلب کاري

نماز شام قيامت به هوش باز آيد
کسي که خورده بود مي ز بامداد الست

صاحب نظر نباشد در بند نيک نامي
خاصان خبر ندارند از گفت و گوي عامي
طوطي شکر شکستن ديگر روا ندارد
گر پسته ات ببيند وقتي که در کلامي
در حسن بي نظيري در لطف بي نهايت
در مهر بي ثباتي در عهد بي دوامي
ترک عمل بگفتم ايمن شدم ز عزلت
بي چيز را نباشد انديشه حرامي
فردا به داغ دوزخ ناپخته اي بسوزد
کامروز آتش عشق از وي نبرد خامي
سعدي چو ترک هستي گفتي ز خلق رستي
از سنگ غم نباشد بعد از شکسته جامي

بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي
صوفي نشود صافي تا در نکشد جامي
اي بلبل اگر نالي من با تو هم آوازم
تو عشق گلي داري من عشق گل اندامي
سروي به لب جويي گويند چه خوش باشد
آنانکه نديدستند سروي به لب بامي
گر چه شب مشتاقان تاريک بود اما
نوميد نبايد بود از روشني بامي
سعدي به لب دريا دردانه کجا يابي
در کام نهنگان رو گر مي طلبي کامي

به پايان آمد اين دفتر حکايت هم چنان باقي
به صد دفتر نشايد گفت حسب الحال مشتاقي
نشان عاشق آن باشد که شب با روز پيوندد
تو را گر خواب مي گيرد نه صاحب درد عشاقي
نه حسنت آخري دارد نه سعدي را سخن پايان
بميرد تشنه مستسقي و دريا همچنان باقي


نه تو گفتي که به جاي آرم و گفتم که نياري
عهد و پيمان و وفاداري و دلبندي و ياري
زخم شمشيراجل به که سر نيش فراقت
کشتن اوليتر از آن کم به جراحت بگذاري
عرقت بر ورق روي نگارين به چه ماند
همچو بر خرمن گل قطره باران بهاري
طوطيان ديدم و خوشتر ز حديثت نشنيدم
شکرست آن نه دهان و لب و دندان که تو داري


صد بار بگفتم به غلامان درت
تا آينه ديگر نگذارند به برت
ترسم که ببيني رخ همچون قمرت
کس بازنايد دگر اندر نظرت

گر زحمت مردمان اين کوي از ماست
يا جرم ترش بودن آن روي از ماست
فردا متغير شود ان روي چو شير
ما نيز برون شويم چون موي از ماست

اي در دل من رفته چو خون در رگ و پوست
هرچ آن به سر آيدم ز دست تو نکوست
اي مرغ سحر تو صبح برخاسته اي
ما خود همه شب نخفته ايم از غم دوست

گر مخير بکنندم به قيامت که چه خواهي
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
باور از مات نباشد تو در ايينه نگه کن
تا بداني که چه بودست گرفتار بلا را

گر دست تو در خون روانم باشد
منديش که آن دم غم جانم باشد
گويم چه گناه از من مسکين سر زد
کو خسته شد از من غم آنم باشد

با دوست به گرمابه درم خلوت بود
و انروي گلينش گل حمام آلود
گفتا دگر اين روي کسي دارد دوست
گفتم به گل آفتاب نتوان اندود

ياد مي داري که با ما جنگ در سر داشتي ؟
راي راي تست خواهي جنگ , خواهي آشتي
خاطرم نگذاشت يک ساعت که بي مهري کنم
گر چه دانستم که پاک از خاطرم بگذاشتي

وعده که گفتي شبي با تو به روز آورم ؟
شب بگذشت از حساب , روز برفت از شمار
ترا من دوست مي دارم خلاف هر که در عالم
اگر طعنه ست در عقلم , اگر رخنه ست در دينم

ديدي که وفا به جا نياوردي ؟
رفتي و خلاف دوستي کردي ؟
خود کردن و جرم دوستان ديدن
رسميست که در جهان تو آوردي


شهرام

با سعدی

همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستي

امشب مي خوام با هم به تماشاي بوستان و گلستان بريم.
استاد مسلم سخن پارسي سعدي شيرازي
سعدي رو من اين جوري توصيف مي کنم : سراينده زيباترين غزلها , زيباترين و زيباترين غزلهاي عاشقانه , منسجم ترين نثرهاي فارسي
باور کردنش مشکله که انساني بتونه تو اين مدت کوتاه عمر شعرهايي با اين ظرافت و زيبايي بگه .
شعرهايي که بعضياش قابل مقايسه با کل ديوان عده اي از شاعراي ديگه ست .
البته خودم اين غلو رو دوست دارم چون ارادت خاصي به اين استاد دارم اما پر بيراه هم نگفتم تک بيت بالا رو من زيباترين تک بيت شعر فارسي مي دونم .
البته قصد ضعيف جلوه دادن شاعراي ديگه رو ندارم اما اشعار سعدي حال و هواي ديگه اي داره که نظيرش رو شايد حافظ داره و بس .
ادعا کردم بايد ثابت کنم (استاد کمک کن ) . اين شعر رو واستون مثال مي زنم شکواييه يه عاشق

***
تو از هر در که باز آيي بدين خوبي و زيبايي
دري باشد که از رحمت به روي خلق بگشايي

***
هنوز از شک اوليه اين بيت خارج نشده ضربه دوم رو محکم تر فرود مي آره

***
ملامتگوي بي حاصل ترنج از دست نشناسد
در آن معرض که چون يوسف جمال از پرده بنمايي

***
توصيف معشوقه رو حال کردين البته از اين موضوع هم نمي شه گذشت که
زيباترين نحوه بيان داستان يوسف و زنان مصر همين بيته . خوندن دوباره ش خالي از لطف نيست.
واما در ادامه به طور مداوم اين حرکت و ضرباهنگ تکرار مي شه
***
به زيورها بيارايند وقتي خوبرويان را
تو سيمين تن چنان خوبي که زيورها بيارايي
.
.
.
***
تا اينجا که حالا بعد از اين همه تمجيد شکوه رو آغاز مي کنه و چه زيبا گفتاري

***
گرفتم سرو آزادي نه از ماء مهين زادي
مکن بيگانگي با ما چو دانستي که از مايي

***
و حالا خودش راه رو هم نشون مي ده

***
دعايي گر نمي گويي به دشنامي عزيزم کن
که گر تلخست شيرينست ازآن لب هر چه فرمايي

***
و در آخر هم قضيه به دام افتادن خودش رو با يه بيت بيان مي کنه . در واقع روال برخورد عاشق و معشوق رو نشون مي ده .

***
گمان از تشنگي بردم که دريا تا کمر باشد
چو پايابم برفت از دست دانستم که دريايي

***
و من هميشه از بيتهاي ادعايي سعدي خوشم اومده و لبخند رو به لبام نشونده .
ادعا رو ببينين انگار تو يه جمع نشسته و شعر گفته و خواسته به قول معروف پوززني کنه

***
قيامت مي کني سعدي بدين شيرين سخن گفتن
مسلم نيست طوطي را در ايامت شکرخايي

***
البته ما حالا حالاها با اين استاد حرف و حديث داريم
انشاا... در فرصتهاي بعد باز از اين استاد سخن به ميان مي آرم.

شهرام

اينم عين قبلی

مرا عجز و تو را بيداد دادند
به هر کس هر چه بايد داد دادند
برهمن را وفا تعليم کردند
صنم را بي وفايي ياد دادند
گران کردند گوش گل پس آنگاه
به بلبل رخصت فرياد دادند

آذر بيگدلي


پس از ما تيره روزان روزگاري مي شود پيدا
قفاي هر خزان آخر بهاري مي شود پيدا
پس از فرهاد بايد قدر اين جان سخت دانستن
که بعد از روزگاري مرد کاري مي شود پيدا
به استغنا چنين مگذر ز من اي برق سنگين دل
مرا در آشيان هم مشت خاري مي شود پيدا
فراموشم نخواهد کرد آن سرو روان اما
بهار رفته بعد از انتظاري مي شود پيدا

حزين لاهيجي


از کوي تو ره گم نکنم خانه خود را
ديوانه شناسد ره ويرانه خود را
مستيم و ره کوي تو ناديده سپاريم
با اين که ندانيم ره خانه خود را
از آتش دل شب همه شمعي بفروزم
تا گم نکند غم ره کاشانه خود را
بنما رخ و بنگر که دهد جان و نداند
شمعي که نيفروخته پروانه خود را
مجمر شدم از خويش و دريغا که ز ساقي
بگرفتم و دادم به تو پيمانه خود را

مجمر اصفهاني


طاعت از دست نيايد گنهي بايد کرد
در دل دوست به هر حيله رهي بايد کرد
منظر ديده نظرگاه گدايان شده است
کاخ دل در خور اورنگ شهي بايد کرد
روشنان فلکي را اثري در ما نيست
حذر از گردش چشم سيهي بايد کرد
خوش همي مي روي اي قافله سالار به راه
گذري جانب گم کرده رهي بايد کرد
نه همين صف زده مژگان سيه بايد داشت
به صف دلشدگان هم نگهي بايد کرد
جانب دوست نگه از نگهي بايد داشت
کشور خصم تبه از سپهي بايد کرد
گر مجاور نتوان بود به ميخانه نشاط
سجده از دور بهر صبحگهي بايد کرد

نشاط اصفهاني


مفکن گره به زلفت بهلش که باز باشد
سر زلف عنبرين به که چنين دراز باشد
رخ نازنين مپوشان همه زير زلف مشکين
بگذار روز و شب را ز هم امتياز باشد
نه همين صبا کند خم قد سرو بوستان را
که به پيش قامت تو همه در نماز باشد
شده معترف صنوبر به غلامي قد تو
که ميان باغ و بستان به تو سرفراز باشد
تو به حسن بي نيازي که سروش بي نوا را
شب و روز از نکويان به تواش نياز باشد

سروش اصفهاني


امشب که مثل سايه در خون نشسته ام
آيينه را به جرم صداقت شکسته ام
از کوچه هاي خلوت و بي عابر خيال
معلوم مي شود که چه مقدار خسته ام
حس غريب در رگ خونم دويده است
امشب که با خيال تو در خود شکسته ام
سهم من از نگاه تو يک طرح مبهم است
وقتي دخيل بر تو و عشق تو بسته ام
از بس ز خون و حادثه گفتم به گوش خويش
احساس مي کنم دگر از خويش خسته ام
در من هنوز قدرت پرواز باقي است
با اين که يک چکاوک در خون نشسته ام

فرهنگ دشتي


کاش مي شد که کسي مساله را مي فهميد
چارچوب قفس و فاصله را مي فهميد
به تماشاي تن خسته ما مي آمد
تا که اين پاي پر آبله را مي فهميد
ساربان تن خونين شقايق مي شد
راز کوچيدن اين قافله را مي فهميد
با تمام دل خود غرق خجالت مي شد
اشک يک مادر پر حوصله را مي فهميد
و اگر ميله بي جان قفس مي فرسود
آسمان بال و پر چلچله را مي فهميد

امجد زماني


امشب دوباره تشنه زخم مکررم
چشم انتظار بارش باران خنجرم
عمرم گذشته در سفر تازيانه ها
با شانه هاي زخمي مردم برادرم
از اين همه ملامت از غم دلم گرفت
داري بپا کنيد که حلاج ديگرم
دست از سرم دمي تب فرهاد برنداشت
گلتاج تيشه کو ؟ بگذاريد بر سرم

حبيب حسن نژاد


گر راز فرات را بداني هنر است
لب تشنه لب آب بماني هنر است
آنگاه که نيزه جشن خون مي گيرد
بي حنجره آواز بخواني هنر است


من عشق حماسه آفرين مي خواهم
منصورم و شور آتشين مي خواهم
لب بر لب مرگ و رقص بر چوبه دار
آرامش خويش را چنين مي خواهم

ايرج زبردست


بي حضور معطر تو
لحظه هايم
سرشار غربتي غمگنانه است
بي تو
لحظه هايم
پل شکسته ايست
که هراس عابران را
بر مي انگيزد

محسن حامدي


هنگامي که رفتي
گل اشک را
در خاک سبز چشمم کاشتم
نمي دانستم آمدنت را
بيهوده به انتظار نشسته ام و هرگز
غنچه انتظارم
شکفته نخواهد شد

الهه پور نقدي


روزي بيا به دشت محبت گذر کنيم
تا دوردست خاطره هامان سفر کنيم
از دل غبار غم بتکانيم و بعد از ان
در رود عشق , جان و دل و ديده تر کنيم
دلخستگان فاصله را مژده اي دهيم
حتي ز چيدن گل زردي حذر کنيم
از يک بهار سبز و دل انگيز و جاودان
پروانه ها و چلچله ها را خبر کنيم
سر مست از شميم خوش عشق بشکفيم
قصد مرور خاطره بار دگر کنيم

معتمدي


مادري بود و دختر و پسري
پسرک از مي محبت مست
دختر از غصه پدر مسلول
پدرش تازه رفته بود از دست
يک شب آهسته با کنايه طبيب
گفت با مادر اين نخواهد رست
ماه ديگر که از سموم خزان
برگها را بود به خاک نشست
صبري اي باغبان که برگ اميد
خواهد از شاخه حيات گسست
پسر اين حال را مگر دريافت
بنگر اينجا ؟ چه مايه رقت هست
صبح فردا دو دست کوچک طفل
برگها را به شاخه ها مي بست

شهريار


اعرابي اي خداي به او داد دختري
و او دخت را به نسبت خود ننگ مي شمرد
هر سال کز حيات جگر گوشه مي گذشت
شمع محبت دل او بيش مي فسرد
روزي به خشم رفت و ز وسواس عار و ننگ
حکم خرد به دست رسوم و سنن سپرد
بگرفت دست کودک معصوم و بي خبر
تا زنده اش به خاک کند , سوي دشت برد
او گرم گور کندن و از جامه پدر
طفلک به دست کوچک خود خاک مي سترد

باستاني پاريزي




شهرام

از جديد به قديم

شبي از شبها
ديو مي خواست که از روزنه بيداري
خاک وحشت پاشد در چشمم
تو که خوبم بودي
قصه گفتي
گفتي
تا که خوابم کردي


شبي از شبها
ياد من پاورچين پاورچين
از در خانه برون رفت
و ندانستم کي باز آمد
و کجا بود
آنقدر بو بردم
که تنش بوي دلاويز تو را با خود داشت


شبي از شبها
تو مرا گفتي شب باش
من که شب بودم
و شب هستم
و شب خواهم بود
شب شب گشتم
به اميدي که تو فانوس نظرگاه خيالم باشي


شبي از شبها
عطسه عافيتي کرد بهار
نفس گرم زمين
به علف شيوه رستن آموخت


تا شکوفه سيب
تازيانه به دست باد ديد
ريخت
نازنين چه زود رنجه مي شود


ترا با سنگها رازي ست
گناهي نيست
دل سنگين اگر با سنگ همراز است

محمد زهري


بمان پيشم بمان , هر چند دستم همچنان خالي ست
ولي درد غريبي هست , سوري مختصر دارم
پس از تو ياس يعني اشک يعني مرگ همسايه
پس از تو زندگي يعني من از دل دست بردارم

ناصر حامدي


ديدم در آن کوير درختي غريب را
محروم از نوازش يک سنگ رهگذر
بي برگ و بار زير نفسهاي آفتاب
در التهاب ع در انتظار قطره باران
در آرزوي آب
ابري رسيد چهر درخت از شعف شکفت
دلشاد گشت و گفت
اي ابر اي بشارت باران
آيا دل سياه تو از آه من بسوخت
غريد تيره ابر , برقي جهيد
و چوب درخت کهن بسوخت

حميد مصدق


هنگام سپيده دم خروس سحري
داني که چرا همي کند نوحه گري
يعني که نمودند در آيينه صبح
کز عمر شبي برفت و تو بي خبري


گيرم که هزار مصحف از بر داري
با آن چه کني که نفس کافر داري
سر را به زمين چه مي نهي بهر نماز
آنرا به زمين بنه که در سر داري


صوفي به سماع دست از آن افشاند
تا آتش دل به حيلتي بنشاند
عاقل داند که دايه , گهواره طفل
از بهر سکون طفل مي جنباند


گفتم چشمم گفت براهش مي دار
گفتم جگرم گفت پر آهش مي دار
گفتم که دلم گفت چه داري در دل
گفتم غم تو گفت نگاهش مي دار


شاهي طلبي برو گداي همه باش
بيگانه ز خويش و آشناي همه باش
خواهي که تو را چو تاج بر سر دارند
دست همه گير و خاک پاي همه باش


روزي ز پي گلاب مي گرديدم
در طرف چمن
پژمرده عذار گل در آتش ديدم
افسرده چو من
گفتم که چه کرده اي که مي سوزندت
اي يار عزيز
گفتا که در اين باغ دمي خنديدم
پس واي به من

ابوسعيد ابوالخير


شنيده اي که زير چناري کدو بني
بر دست و بردويد بر و بر به روز بست؟
پرسيد از آن چنار که (( تو چند ساله اي ))
گفتا ((دويست باشد و اکنون زيادتست ))
خنديد ازو کدو که (( من از تو به بيست روز
برتر شدم بگو تو که اين کاهلي ز چيست ))
او را چنار گفت که (( امروز اي کدو
با تو مرا هنوز نه هنگام داوريست
فردا که بر من وتو وزد باد مهرگان
آنگه پديد شود که از ما دو مرد کيست ))

ناصر خسرو

شهرام

اشعار کهن

کي رفته اي ز دل که تمنا کنم ترا
کي بوده اي نهفته که پيدا کنم ترا
غيبت نکرده اي که شوم طالب حضور
پنهان نگشته اي که هويدا کنم ترا
با صد هزار جلوه برون آمدي که من
با صد هزار ديده تماشا کنم ترا
بالاي خود در آينه ي چشم من ببين
تا باخبر ز عالم بالا کنم ترا
مستانه کاش در حرم و دير بگذري
تا قبله گاه مومن و ترسا کنم ترا
خواهم شبي نقاب ز رويت برافکنم
خورشيد کعبه ماه کليسا کنم ترا
گر افتد آن دو زلف چليپا به دست من
چندين هزار سلسله در پا کنم ترا
طوبي و سدره گر به قيامت به من دهند
يکجا فداي قامت رعنا کنم ترا
زيبا شود به کارگه عشق کار من
هر گه نظر به صورت زيبا کنم ترا
رسواي عالمي شدم از شور عاشقي
ترسم خدا نکرده که رسوا کنم ترا

فروغي بسطامي


داد چشمان تو در کشتن من دست بهم
فتنه برخاست چو بنشست دو بد مست بهم
هر يک ابروي تو کافي ست پي کشتن من
چه کنم با دو کماندار که پيوست بهم
شيخ پيمانه شکن , توبه , به ما تلقين کرد
آه از اين توبه و پيمانه که بشکست بهم
عقلم از کار جهان رو به پريشاني داشت
زلف او باز شد و کار مرا بست بهم
مرغ دل زيرک و آزادي از اين دام محال
که خم گيسوي او بافته چون شست بهم
دست بردم که کشم تير غمش را از دل
تير ديگر زد و بر دوخت دل و دست بهم
هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد وصال
غير آسودگي و عشق که ننشست بهم

وصال شيرازي

آوازه بلند در اين باغ مي خرند
اي عندليب نغمه سرا بانگ زاغ کن

فيض دکني

دلها بربودند و برفتند سواران
ما پاي به گل در شده زين اشک چو باران
او رفت که روزي دو سه را باز پس آيد
ما ديده به راه و همه شب روز شماران
انديشه باران نکند غرقه ي دريا
اي ديده ي خونريز مينديش به باران
آهن که چه ديد از غم آن چهره بگوييد
تا آيينه پيشش نزنند آينه داران
گر دوست دوايي ننهد بر دل مجروح
مرهم ز که جويد جگر سينه فگاران؟
صد قصه نبشت اوحدي از دست غم او
وين غصه يکي بود که گفتم ز هزاران

اوحدي مراغه اي

اي دل ترا بگفتم کز عاشقي حذر کن
بگذار نيکوان را وز مهرشان گذر کن
چون روي خوب بيني ديده فراز هم نه
چون تير عشق بارد شرم و حيا سپر کن
فرمان من نبردي فرجام خود نجستي
پنداشتي که گويم هر ساعتي بتر کن
هر گام عاشقي را صد گونه درد و رنجست
گر ايمنيت بايد از عاشقي حذر کن
تا کام من برفتي در دام عشق ماندي
چونست روزگارت ما را يکي خبر کن
اکنون به صبر کردن نايد مراد حاصل
زين چاره باز ماني رو چاره دگر کن

قطران تبريزي

شهرام

با اخوان ثالث

با شاعران شعر نو
مهدي اخوان ثالث
در مبحث شعر نو گذر از شاعراني مثل شاملو , فروغ , اخوان , سهراب , سياووش کسرايي , حميد مصدق , منوچهر آتشي و ... تقريبا غير ممکنه.
واسه همينم اين مبحث رو سلسله وار پيش مي ريم. البته شايد پايه گذار شعر نو نيما يوشيج باشه اما به نظر من ( قبول دارم که شناخت من از شعر نو بسيار محدوده اما شايد خيلي از دوستان با من هم عقيده باشن ) نيما اشعار نو زيبا و قرص و جوون دار کم داره . شايد صاف و هموار کردن جاده شعر نو و از پيش پا برداشتن مشکلات سر راه اين طفل نوپا در مقابل غول اشعار کلاسيک تمام فکر و وقت نيما رو به خودش اختصاص داده بود و واسه همينم نتونست اوونجور که بايد به شعر اهتمام بورزه البته از کنار چند تا از شعرهاش نمي شه گذشت ( مي تراود مهتاب مي درخشد شب تاب نيست يکدم شکند خواب به چشم کس و ليک غم اين خفته چند خواب در چشم ترم مي شکند ) يا ( آي آدمها ) يا زيباترين سروده نيما ( در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پاي سرو کوهي دام گرم يادآوري يا نه ترا من چشم در راهم من از يادت نمي کاهم ). اما بايد تصديق کرد که تثبيت و تحکيم پايه هاي شعر نو مديون شاعراني مثل اخوان , شاملو , فروغ , سهراب و چند نفر ديگه ست .
از اين ميانه ابتدا با اخوان ثالث همراه مي شيم . شاعري که خوندن اشعارش آدم رو به ياد فردوسي مي ندازه . ثالث شاعريه با روحيه حماسه سرايي و عاشق ايران زمين .
( شهريار شهر سنگستان , کتيبه , چاووشي ) نمونه اشعار زيباي حماسي اونه .
ثقيل ترين ترکيبات رو در شعر نو ثالث و شاملو دارن ( بيا اي خسته خاطر دوست )
در توصيف حالات اشخاص هم کمتر کسي قدرت همپايي با اخوان رو داره . تو شعر کتيبه خيلي راحت و با تسلط هر چه تمام تر اوضاع رو توصيف مي کنه (توصيه مي کنم حتما کتيبه , چاووشي و شهريار شهر سنگستان رو بخونيد ) اولش اينجوري شروع مي شه .
فتاده تخته سنگ آنسوي تر انگار کوهي بود و ما اينسو نشسته , خسته انبوهي زن و مرد وجوان و پير همه با يکديگر پيوسته , ليک از پاي با زنجير
بعد قضيه ادامه پيدا مي کنه تا اينکه يه ندايي مي شنون که روي تخته سنگ يه نوشته قديميه و بعد از کلي ماجرا يکي مي ره بالا و نوشته رو مي خونه
کسي راز مرا داند که از اينرو به آنرويم بگرداند عرقريزان , عزا , دشنام , گاهي گريه هم کرديم .
و بالاخره پايان کار دوباره مرد بالا مي ره و مي آد پايين که بگه چي نوشته بود .توجه کنين.
لبش را با زبان تر کرد ما نيز آنچنان کرديم و بعد مکيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود همان کسي راز مرا داند که از اينرو به انرويم بگرداند
البته اخوان ثالث شعرهاي زيباي ديگه اي هم داره ( قاصدک , ديدار , جويبار لحظه ها ) . از لحاظ شعرهاي توصيفي شعر ( اولين ديدار ) جايگاه ويژه اي داره که من ازش مي گذرم اما خوندنش رو پيشنهاد مي کنم .
اخوان به آهنگين بودن اشعارش اهميت زيادي مي داده اگه کمي دقت کنين حتي تو جملات سنگين و طول و تفسيردار هم آهنگين بودن خودنمايي مي کنه ( بيا اي خسته خاطر دوست اي مانن من دلکنده و غمگين )
در پايان هم چند تا از قسمتهاي زيباي اشعارش رو مي نويسم واسه آشنايي بيشتر با اين شاعر , اميد که مقبول افتد

_______

اي درختان عقيم ريشه تان در خاکهاي هرزگي مستور
يک جوانه ارجمند از هيچ جاتان رست نتواند
اي گروهي برگ چرکين تار چرکين پود
يادگار خشک ساليهاي گردآلود
هيچ باراني شما را شست نتواند

_______

آزاده ام و عهدم اين است کاول قدم راه ميخانه پويم
و اولين جام مي بر سر دست نام تو نام تو نام تو گويم

_______

اولين ديدار : توصيفي جذاب از برخورد در يک ايستگاه قطار
بر زمين داغ گامي هشته ناهشته ديدمش کز دور مثل چتري باز
باد افتاده در چادر سياه آن زميني حور او چو شاخکهاي پروانه سياهي
دستها برداشته بالا دو کناره چادرش در مشتها افراشته بالا
بي خبر از خويش سويم پيش مي آيد چابک و چالاک او مرا بي شک گمان با ديگري مي برد
که به سوي من شتابان بود من چرا بودم شتابان سوي او اين را ندانستم
ناگهان يک لحظه تاريک هر دو بر جا مانده حيران , خشک روبرو , نزديک , "آه"
هر دو گفتيم يا ميخواستيم ان گفت بعد لختي خيره و حيرتزده ماندن
" چه اشتباهي ! " "اما دلنشين البته " "مي بخشيد " گفت او اما
در نگاهش از فروغ و اخمناز شيطنت لبريز شعله هاي شاد يک لبخند معصومانه مي رخشيد

_______

قاصدک ! هان آخر ايواي راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام آي ؟ راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمي جايي ؟ در اجاقي _ طمع شعله نمي بندم _ خردک شرري هست هنوز؟
قاصدک ابرهاي همه عالم شب و روز در دلم ميگريند

_______

شايد در زماني ديگه چند تا از شعرهاش رو با مختصر توضيحي همين جا نوشتم .

شهرام

دو شعر زيبا از رابعه قزداري

عشق او باز اندر آوردم به بند
کوشش بسيار نامد سودمند
عشق دريايي کرانه ناپديد
کي توان کردن شنا , اي هوشمند؟
عشق را خواهي که تا پايان بري
بس که بپسنديد بايد ناپسند
زشت بايد ديد و انگاريد خوب
زهر بايد خورد و انگاريد قند
توسني کردم ندانستم همي
کز کشيدن تنگ تر گردد کمند

***

دعوت من بر تو آن شد کايزدت عاشق کناد
بر يکي سنگين دل نامهربان چون خويشتن
تا بداني درد عشق و داغ مهر و عم خوري
تا به هجر اندر بپيچي و بداني قدر من



شهرام

از کتاب « چنين گفت زرتشت » نوشته نيچه




تنها دوستدار آن خدايي هستم که رقص بداند

***

انسان چيزي است که بر او چيره بايد شد

***

از آن سوي هنوز ابري گران به جانب انسان مي آيد
سوختن در آتش خويشتن را خواهان باش , بي خاکستر شدن کي نو تواني شد ؟

***

مرد راستين خواهان دو چيز است خطر و بازي.
از اين رو زن را مانند خطرناکترين بازيچه مي خواهد.
جنگ آور ميوه ي بسيار شيرين دوست نمي دارد , از اين رو دوستدار زن است زيرا شيرين ترين زن نيز تلخ است.

***

زن کودک را به از مرد در مي يابد اما کودکي در مرد از زن بيش است.

***

شادکامي مرد اين است من مي خواهم , شادکامي زن اين : او مي خواهد
زن مي بايد فرمان برد تا براي رويه خود ژرفايي بيابد. نهاد زن رويه است لايه اي پر جنب و جوش بر روي آبهاي کم ژرفا .
اما نهاد مرد ژرف است و رودش در غارهاي زير زميني مي خروشد , زن قدرت او را حس مي کند اما آن را در نمي يابد.

***

اگر دشمني داريد بدي اش را با نيکي پاسخ نگوييد که شرمسار شود بجاي آن شهادت دهيد که در حق شما نيکي کرده است.
خشم گرفتن به که شرمسار کردن و اگر نفرينتان کنند , خوش ندارم که در برابر دعا کنيد شما نيز نفريني کنيد.

***

بي حق دانستن خويش بزرگوارانه تر است از بر حق دانستن , بويژه آنگاه که حق با تو باشد . بهر اينکار چندان که بايد توانگر مي بايد بود.

***

زايدان نيز مرگشان را سترگ مي انگارند و پوک ترين گردو نيز دوست دارد که او را بشکنند.

***


شهرام

شاعران عهد قديم

کي رفته اي ز دل که تمنا کنم ترا
کي بوده اي نهفته که پيدا کنم ترا
غيبت نکرده اي که شوم طالب حضور
پنهان نگشته اي که هويدا کنم ترا
با صد هزار جلوه برون آمدي که من
با صد هزار ديده تماشا کنم ترا
بالاي خود در آينه ي چشم من ببين
تا باخبر ز عالم بالا کنم ترا
مستانه کاش در حرم و دير بگذري
تا قبله گاه مومن و ترسا کنم ترا
خواهم شبي نقاب ز رويت برافکنم
خورشيد کعبه ماه کليسا کنم ترا
گر افتد آن دو زلف چليپا به دست من
چندين هزار سلسله در پا کنم ترا
طوبي و سدره گر به قيامت به من دهند
يکجا فداي قامت رعنا کنم ترا
زيبا شود به کارگه عشق کار من
هر گه نظر به صورت زيبا کنم ترا
رسواي عالمي شدم از شور عاشقي
ترسم خدا نکرده که رسوا کنم ترا

فروغي بسطامي


داد چشمان تو در کشتن من دست بهم
فتنه برخاست چو بنشست دو بد مست بهم
هر يک ابروي تو کافي ست پي کشتن من
چه کنم با دو کماندار که پيوست بهم
شيخ پيمانه شکن , توبه , به ما تلقين کرد
آه از اين توبه و پيمانه که بشکست بهم
عقلم از کار جهان رو به پريشاني داشت
زلف او باز شد و کار مرا بست بهم
مرغ دل زيرک و آزادي از اين دام محال
که خم گيسوي او بافته چون شست بهم
دست بردم که کشم تير غمش را از دل
تير ديگر زد و بر دوخت دل و دست بهم
هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد وصال
غير آسودگي و عشق که ننشست بهم

وصال شيرازي

آوازه بلند در اين باغ مي خرند
اي عندليب نغمه سرا بانگ زاغ کن

فيض دکني

دلها بربودند و برفتند سواران
ما پاي به گل در شده زين اشک چو باران
او رفت که روزي دو سه را باز پس آيد
ما ديده به راه و همه شب روز شماران
انديشه باران نکند غرقه ي دريا
اي ديده ي خونريز مينديش به باران
آهن که چه ديد از غم آن چهره بگوييد
تا آيينه پيشش نزنند آينه داران
گر دوست دوايي ننهد بر دل مجروح
مرهم ز که جويد جگر سينه فگاران؟
صد قصه نبشت اوحدي از دست غم او
وين غصه يکي بود که گفتم ز هزاران

اوحدي مراغه اي

اي دل ترا بگفتم کز عاشقي حذر کن
بگذار نيکوان را وز مهرشان گذر کن
چون روي خوب بيني ديده فراز هم نه
چون تير عشق بارد شرم و حيا سپر کن
فرمان من نبردي فرجام خود نجستي
پنداشتي که گويم هر ساعتي بتر کن
هر گام عاشقي را صد گونه درد و رنجست
گر ايمنيت بايد از عاشقي حذر کن
تا کام من برفتي در دام عشق ماندي
چونست روزگارت ما را يکي خبر کن
اکنون به صبر کردن نايد مراد حاصل
زين چاره باز ماني رو چاره دگر کن

قطران تبريزي

شهرام

تازه های شعر

به همان قدر که چشمان تو ديدن دارد
حرفهاي دل من نيز شنيدن دارد
اي هوسناکترين سيب به بار آمده ام
کي دل از وسوسه ات تاب بريدن دارد
باز امشب به تماشاي تو خواهم آمد
که دلم باز سر طعنه شنيدن دارد
التماس سبد خالي دستم تا کي
که عبث وسوسه ي باطل چيدن دارد

مهرداد محمدي

بجز دو چشم زلالت که پاک و بي رنگند
تمام آينه ها متهم به نيرنگند
بخوان براي دلم با صداي احساست
ترانه هاي لبم مدتي ست دلتنگند
نبود خنده ي تو در نگاه خيسم گفت
درون سينه ي من عشق و مرگ مي جنگند
دوباره پوپک دل پرکشيده دردل آن
کرانه هاي نگاهي که آسمان رنگند

عباس کريمي

ما بي غمان مست دل از دست داده ايم
همراز عشق و همنفس جام باده ايم
اي گل تو دوش داغ صبوحي کشيده اي
ما آن شقايقيم که با داغ زاده ايم


اي که با سلسله زلف دراز آمده اي
فرصتت باد که ديوانه نواز آمده اي
آفرين بر دل نرم تو که از بهر ثواب
کشته غمزه ي خود را به نماز آمده اي

حافظ

من موي خويش نه از ان مي کنم سياه
تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه
چون جامه ها به وقت مصيبت سيه کنند
من موي از مصيبت پيري کنم سياه

رودکي


دردي اگر داري و همدردي نداري
با چاه آن را در ميان بگذار با چاه
غم روي غم اندوختن دردي ست جانکاه

گفتند اين را پيش از اين اما نگفتند
گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند
آنگاه دردت را کجا فرياد کن آه

خروش و خشم توفان است و دريا
به هم مي کوبد امواج رها را
دلي لز سنگ مي خواهد نشستن
تماشاي هلاک موجها را

مشيري


کسي پيدا شد آخر چشممان را آسماني کرد
صميمانه به يک لبخند با ما مهرباني کرد
و باور کن به پاس آن نگاه مهربانش بود
دلم با ني لبکهايش اگر عمري شباني کرد
اگر در کوچه هاي شهر نامش عاقبت گم شد
در آغاز غزلها عشق را او جاوداني کرد
براي ديدني ديگر که شايد بي خبر آيد
نگاهم اولين لبخند هايش را نشاني کرد
تمام لحظه هاي من به رنگ تازه اي بودند
خيالم را صداي گام او رنگين کماني کرد
تمام شعر هاي من فداي چشمهايش باد
که از اول به يک لبخند با ما مهرباني کرد

عبدالحسين رحمتي



تا نيارايد گيسوي کبودش را
به شقايقها
صبح فرخنده
در آيينه نخواهد خنديد


گلوي مرغ سحر را بريده اند و هنوز
درين شط شفق
آواز سرخ او
جاري ست


اي صبح اي بشارت فرياد
امشب خروس را
در آستان آمدنت
سر بريده اند


ه . ا . سايه


دختري خوابيده در مهتاب
چون گل نيلوفري بر آب
خواب مي بيند
خواب مي بيند که بيمارست دلدارش
وين سيه رويا , شکيب از چشم بيمارش
باز مي چيند
مي نشيند خسته دل در دامن مهتاب
چون شکسته بادبان زورقي بر آب
مي کند انديشه با خود
از چه کوشيدم به آزارش
وز پشيماني سرشکي گرم
مي درخشد در نگاه چشم بيدارش
روز ديگر
باز چون دلداده مي ماند به راه او
روي مي تابد ز ديدارش
مي گريزد از نگاه او
باز مي کوشد به آزارش

ه. ا. سايه


سيه چشمي به کار عشق استاد
به من درس محبت ياد مي داد
مرا از ياد برد آخر ولي من
به جز او عالمي را بردم از ياد


آب از ديار دريا
با مهر مادرانه
آهنگ خاک مي کرد
بر گرد خاک مي گشت
گرد ملال او را
از چهره پاک مي کرد
از خاکيان ندانم
ساحل به او چه مي گفت
کان موج نازپرورد
سر را به سنگ مي زد
خود را هلاک مي کرد

مشيري

لب دريا رسيدم تشنه بي تاب
ز من بي تابتر جان و دل آب
مرا گفت از تلاطم ها مياساي
که بد دردي ست جان دادن به مرداب
مشيري




شهرام

با فريدون مشيری

سنگ و آيينه

سر گشته اي به ساحل دريا
نزديک يک صدف
سنگي فتاده ديد و گمان برد گوهر است
گوهر نبود اگر چه ولي در نهاد او
چيزي نهفته بود که مي گفت
از سنگ بهتر است
جان مايه اي به روشني , نور , عشق , شعر
از سنگ مي دميد
انگار دل بود
مي تپيد
اما چراغ آينه اش در غبار بود
دستي بر او گشود
و غباراز رخش زدود
خود را به او نمود
آينه نيز روي خوش آشنا بديد
با صد اميد
ديده در او بست
صد گونه نقش تازه از آن چهره آفريد
در سينه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد
سنگين دل از صداقت آيينه يکه خورد
آيينه را شکست



آيينه بود آب
از بيکران دريا خورشيد مي دميد
زيباي من شکوه شکفتن را
در آسمان و آينه مي ديد
اينک سه آفتاب

به دريا شکوه بردم از شب دشت
وزين عمري که تلخ تلخ بگذشت
به هر موجي که مي گفتم غم خويش
سري مي زد به سنگ و باز مي گشت


ريشه در اقيانوس دارد
شايد
اين گيسو پريشان کرد
بيد وحشي باران
يا نه
دريايي است گويي واژگونه
بر فراز شهر , شهر سوگواران
هر زماني که فرو مي بارد از حد بيش
ريشه در من مي دواند پرسشي پيگير , با تشويش
رنگ اين شبهاي وحشت را
تواند شست آيا از دل اين باران؟
چشم ها و چشمه ها خشکند؟
روشني ها محو در تاريکي دلتنگ
همچنان که نام ها در ننگ
هر چه در پيرامون ما غرق تباهي شد
آه باران , اي اميد جان بيداران
بر پليدي ها , که عمري است در گرداب آن غرقيم
آيا چيره خواهي شد؟


وقتي نسيم صبحگاهان , مست
گلهاي باغ گيسوانت را
افشاند و پرپر کرد
و پرپر کرد
و پرپر کرد
به روي پيشاني
من نيز در آيينه چشم تو مي ديدم
پرواز روحم را
در آفاق پريشاني





شهرام

اشعار سبک هندی

برديم ز کويش دم سردي و گذشتيم
سوديم بر آن در رخ زردي و گذشتيم
ياران بستادند که اين جلوه گه کيست
ما سرمه گرفتيم ز گردي و گذشتيم
چون باد صبا روي به هر سو که نهاديم
چيديم غبار ره مردي و گذشتيم
آن راز که پاي دل ما داشت به زنجير
گفتيم به ديوانه ي فردي و گذشتيم
هر گه که گذار من و عرفي به هم افتاد
داديم به هم تحفه ي دردي و گذشتيم


از باغ جنان رخت ببستيم و گذشتيم
شاخي ز درختي نشکستيم و گذشتيم
دامن کش ما بود فريب غم ناموس
زين کشمکش بيهده رستيم و گذشتيم
هر گه که به ما راحتيان راه گرفتند
لختي دل آن طايفه خستيم و گذشتيم
گفتند که از کعبه گذشتن نه ز هوش است
گفتيم که ما مردم مستيم و گذشتيم
بايست در آتش زدن و رفتن از اين دشت
خود را به دل سوخته بستيم وگذشتيم
صد جا به کمند آمده بوديم در اين راه
چون برق ز بند همه جستيم و گذشتيم


عرفي

شب که چشم او مست و نگه هشيار بود
فتنه در خواب گران و آرزو بيدار بود
شوق با شوق و تمنا با تمنا راز گوي
گر ادب خاموش مي شد عشق در گفتار بود
ماند بي اندازه حرف آرزو در دل گره
لب به شغل بوسه سرگرم و زبان بيکار بود

فيضي دکني

گر نخل وفا بر ندهد چشم تري هست
تا ريشه در آب است اميد ثمري هست
چندين به پريشاني آن طره چه نازي
در زلف تو از زلف تو آشفته تري هست
منکر نشوي گر به غلط دم زنم از عشق
اين نشئه به من گر نبود با دگري هست
آن کس که پريشان شود از ناله بلبل
در دامنش آويز که با وي خبري هست


گر باد شوم بر تو وزيدن نگذارند
ور آب شوم روي تو ديدن نگذارند
اين رسم قديم است که در گلشن مقصود
بر خاک بريزد گل و چيدن نگذارند

باغ گل پژمرده کردي رو ز کس درهم مکش
من هم از غيرت گذشتم گو تماشايت کنند

گفتي که روشن است مرا خانه ي اميد
آتش به خانمان زده و خانه روشن است

عرفي

مي سوزم و به گريه شبي روز مي کنم
چون شمع گريه هاي گلو سوز مي کنم
گر دير دير مي نگرم بر رخت مرنج
خود را به دوري تو بد آموز مي کنم

فيضي دکني

شهرام

با جامی و حافظ

هوشم نه موافقان و خويشان بردند
اين کج کلهان مو پريشان کردند
گويند چرا تو دل به ايشان دادي؟
بالله که من ندادم ايشان بردند


من بودم دوش و آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وي همه ناز
شب رفت و حديث من به پايان نرسيد
شب را چه گنه ؟ قصه ي ما بود دراز


تا بر سر بازار به مستي قدمش رفت
بس خرمن مردان که به باد ستمش رفت
هر صبر و سلامت که دل سوخته را بود
اندر شکن سلسله ي خم بخ خمش رفت
يوسف چو گذر کرد به بازار جمالش
هر مايه که او داشت به هفده درمش رفت
يک روز به شادي وصالش نرسانيد
آن عمر گرانمايه که ما را به غمش رفت
آلوده نشد هيچ گهي دامن نازش
زان خون عزيزان که به زير قدمش رفت


مرا پرسي که چوني ؟ چونم اي دوست
جگر پر درد و دل پر خونم اي دوست
شنيدم عاشقان را مي نوازي
مگر من زان ميان بيرونم اي دوست
نگفتي گر بيفتي گيرمت دست
از اين افتاده تر کاکنونم اي دوست

از شعله عشق هر که افروخته نيست
با او سر سوزني دلم دوخته نيست
گر سوخته دل نه اي , ز ما دور که ما
آتش به دلي زنيم کو سوخته نيست

جامي


پي صنعت کمر بر بست چالاک
به ضرب تيشه کرد آن کوه را چاک
چنان تمثال آن گلچهر پرداخت
که بر خود نيز آن را مشتبه ساخت
به نوعي زلف عنبرسا کشيدش
که آن دل کاندر آن گم کرد ديدش
از آتش غنچه لب ساخت خاموش
کز آن حرف وفا ناکرده بد گوش
دلش را ساخت سخت و بي مدارا
بعينه چون دلش يعني که خارا
لبي پر خنده يعني آشناييم
سري افکنده يعني باوفاييم
نگاهي گرم يعني دلنوازييم
زباني نرم يعني چاره سازيم
سراپا دلربا زانگونه بستش
که گر بودي دلي دادي به دستش
چو فارغ شد از آن صورت نگاري
به پايش سر نهاد از بي قراري
فغان برداشت کاي بت کام من ده
ببين بي طاقتي آرام من ده
چنان عشق فسونگر بسته دستم
که خود هم بتگر و هم بت پرستم


داد چشمان تو در کشتن من دست به هم
فتنه برخاست چو بنشست دو بدمست به هم
هر يک ابروي تو کافي ست پي کشتن من
چه کنم با دو کماندار که پيوست به هم ؟
شيخ پيمانه شکن توبه به ما تلقين کرد
آه از اين توبه و پيمانه که بشکست به هم
عقلم از کار جهان , رو به پريشاني داشت
زلف او باز شد و کار مرا بست به هم
مرغ دل زيرک و آزادي از اين دام , محال
که خم گيسوي او بافته چون شست به هم
دست بردم که کشم تير غمش را از دل
تير ديگر زد و بر دوخت دل و دست به هم
هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد وصال
غير آسودگي و عشق که ننشست به هم



وصال شيرازي

خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است
چون کوي دوست هست به صحرا چه حاجت است
ارباب حاجتيم و زبان سوال نيست
در حضرت کريم تمنا چه حاجت است
محتاج قصه نيست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به يغما چه حاجت است
اي مدعي برو که مرا با تو کار نيست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است

حافظ

شهرام