رهگذر سرزمين شعر


طرح

با غم کنار خواهم آمد
اينبار هميشه

شهرام

پندی از بودا

همچون مادر
همان گونه که به هنگان خطر
تنها نگران فرزند خويش است
اگر همه درباره ي همه ي زندگان همين احساس
را داشته باشند
دل پر مهر بيکراني خواهند داشت

بودا

شهرام

 

اي رهرو
ناو را تهي کن
چون تهي شد سبک خواهد رفت
چون شهوت و کينه را برکنده باشي
آنگاه به سوي نيروانا (جاودانگي ) خواهي رفت.

شهرام

 

اي رهرو
ناو را تهي کن
چون تهي شد سبک خواهد رفت
چون شهوت و کينه را برکنده باشي
آنگاه به سوي نيروانا (جاودانگي ) خواهي رفت.

شهرام

باز بودا

با ايمان از رود می توان گذشت
با هوشياری
از دريا

بودا

شهرام

توصيف معشوقه از سعدی

به اين ابياتي که استاد سخن سعدي در وصف معشوقه سروده توجه کنين
توصيف رعنايي و زيبايي معشوقه رو همه شاعران دارن اما
اگه اين ابيات رو بخونين فکر کنم با من هم عقيده شين که هر کسي نمي تونه به اين زيبايي به اين مقوله توجه کنن
دل بسپرين

اينان مگر ز رحمت محض آفريده اند
کآرام جان و انس دل و نور ديده اند
لطف آيتي ست در حق اينان و کبر و ناز
پيراهني که بر قد ايشان بريده اند
آيد هنوزشان ز لب لعل بوي شير
شيرين لبان نه شير که شکر مزيده اند
پندارم آهوان تتارند مشک ريز
ليکن به زير سايه طوبي چريده اند
رضوان مگر سراچه فردوس برگشاد
کاين حوريان به ساحت دنيا خزيده اند
آب حيات در لب اينان به ظن من
کز لوله هاي چشمه کوثر مکيده اند
دست گدا به سيب زنخدان اين گروه
نادر رسد که ميوه اول رسيده اند
عذرست هندوي بت سنگين پرست را
بيچارگان مگر بت سيمين نديده اند
.
.
.

يا

اي ديدنت آسايش و خنديدنت آفت
گوي از همه خوبان بربودي به لطافت
اي صورت ديباي خطايي به نکويي
وي قطره باران بهاري به نظافت
هر ملک وجودي که به شوخي بگرفتي
سلطان خيالت بنشاندي به خلافت
اي سرو خرامان گذري از در رحمت
وي ماه درافشان نظري از رافت
گويند برو تا برود صحبتت از دل
ترسم هوسم بيش کند بعد مسافت
اي عقل نگفتم که تو در عشق نگنجي
در دولت خاقان نتوان کرد خلافت
با قد تو زيبا نبود سرو به نسبت
با روي تو نيکو نبود مه به اضافت
سعدي چو گرفتار شدي تن به قضا ده
دريا در و مرجان بود و هول و مخافت



شهرام

با جامی

هوشم نه موافقان و خويشان بردند
اين کج کلهان مو پريشان کردند
گويند چرا تو دل به ايشان دادي؟
بالله که من ندادم ايشان بردند


من بودم دوش و آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وي همه ناز
شب رفت و حديث من به پايان نرسيد
شب را چه گنه ؟ قصه ي ما بود دراز

شهرام

با بودا

از فتح دشمنی زايد
فاتح هميشه در رنج است
آرام بی فتح و بی شکست جای در سعادت دارد.

بودا

شهرام

طرح

باور رود کار ما نبود
اينجا هنوز خدا تنها نشسته بود

شهرام

ادامه اشعار سبک هندی ( با تامل بخونين )

حسن و عشق پاک را شرم و حيا در کار نيست
پيش مردم شمع در بر مي کشد پروانه را

گنج را زين پيش در ويرانه مي کردم نهان
اين زمان در گنج پنهان مي کنم ويرانه را

گردبادي را که مي بيني در اين دامان دشت
روح مجنون است مي آيد به استقبال ما

مي کند کار خرد نفس چو گرديد مطيع
دزد چون شحنه شود امن کند عالم را

از براي امتحان چندي مرا ديوانه کن
گر به از مجنون نباشم باز عاقل کن مرا

شوربختي تلخ کامان را به اصلاح آورد
جز نمک درمان نباشد تلخي بادام را

سر زلف تو نباشد سر زلف دگري
از براي دل ما قحط پريشاني نيست

اين شکر چون کنيم که پهلوي خشک ما
در زير بار منت نقش حصير نيست

از بس کتاب در گرو باده داده ايم
امروز خشت ميکده ها از کتاب ماست

آنچه مي جست از درخت وادي ايمن کليم
همت منصور بي زحمت ز چوب دار يافت

گريه شمع از براي ماتم پروانه نيست
صبح نزديک است در فکر شب تار خود است

دري که بر رخ زاهد به گل برآوردند
به چشم مردم ظاهرپرست محراب است

به غير خشم که در خوردنش وبالي نيست
در اين بساط دگر لقمه ي حلالي نيست

اين ندا مي رسد از رفتن سيلاب به گوش
که در اين خشک ممانيد که دريايي هست

اين گردباد نيست که بالا گرفته است
از خود رميده اي ره صحرا گرفته است

با پريشان نظري بس که بدم , مي شکنم
هر کجا آينه اي بر سر بازاري هست

روح سرگشته ي مجنون غبارآلود است
گردبادي که از اين دامن صحرا برخاست
کرد تسليم به من مسند بي تابي را
هر سپندي که در اين انجمن از جا برخاست

صايب تبريزي

****

بر کمر دامن زدم بر عزم رفتن همچو سرو
نيستم از بيخودي آگه که پايم در گل است

همچو من منصور را سامان رسوايي کجاست؟
مايه ي حلاجي او پنبه ي داغ من است

ز پيچ و تاب انگشتم به شاخ آهوان مانپاتدد
ز بس عشق تو دستم اي خدانشناس پيچيده است

گل از خورشيد کام خويشتن يافت
چه مي داند چه بر سر شبنم گذشته است

دل شکسته ي ما مهر و کين نمي داند
ز هر طرف که درآيي سوي خرابه ره است

نتوان کام به زور از لب معشوق گرفت
گر ميسر شدي اين کار زليخا مي کرد

عشق در هر جا نقاب از روي زيبا مي کشد
سرمه ي يغقوب در چشم زليخا مي کشد

از پريشاني نباشد اضطراب عاشقان
شعله گر لرزد نپنداري که سرما مي خورد
مي شوم مست از در ميخانه هر گه بگذرم
همچو شاخ گل دلم آب از کف پا مي خورد

زنهار که از دکان ايام
آتش نخري که آب دارد

پادشاهان ز کسي باج مگيريد که خلق
هر که چيزي ز کسي خواست گدا مي گويند

جوهر جرات هر دل ز زبان معلوم است
دلو در چاه چو خالي ست رسن مي لرزد

خلق را کوتاهي از خويش است و ما را از فلک
عالمي شرمنده اند از ما و ما هم شرمسار

کي تاسف سود دارد کار چون از دست رفت
رخصتي در قتلم اول از پشيماني بگير

هرگز مباش در پي لغزيدن کسي
تا خاک راه توان بود گل مباش

زاهد چه کند گر نکند روي به مسجد
از ميکده کرده ست برون باده فروشش

ما چشم به لطف جم و کاووس نداريم
بر دامن لب گرد زمين بوس نداريم
در پيش رود رايت مردانگي ما
چتر از عقب خويش چو طاووس نداريم

هر که افتاد ز پا خاک نشين من بودم
هر که امد به زمين نقش زمين من بودم
شوق سرخيل صف اهل نيازم کرده ست
سجده اي هر که تو را کرد جبين من بودم
راز خود کرد وصيت همه با من مجنون
برسر او نفس بازپسين من بودم
در چمن بود قيامت ز فغان دوش سليم
بلبلان را چه گنه باعث اين من بودم

هوس چون شير بر اطراف آن سيمين بدن گردد
که زير دامن او ديده نقش پاي آهويي

گلي دارم ز رنگ و بو برهنه
سهي سروي چو آب جو برهنه
چو شاخ سوسنش اندام عريان
چو ساق سنبلش بازو برهنه
ز آب جلوه اش تا بگذرد کبک
دو پا را کرده تا زانو برهنه
ز هندوزادگان طفلي که باشد
دوان چون شغله بر هر سو برهنه
چو جوکي شعله ي آتش نشسته
به خاکستر , ز عشق او برهنه
سليم از دل برون کن خار حسرت
که آمد يار و پاي او برهنه

سليم تهراني

****

نيست آسان خاطر جمعي پريشان داشتن
مي گدازد برق تا خود را به خرمن مي زند

جلوه گاهش چمن لاله و نسرين دارد
سايه سرو قدش طالع گلچين دارد
به صف آرايي ميدان محبت نازم
کشته و مرده ي اين معرکه تحسين دارد

ز بس در عشق شد صرف خموشي روزگار من
نفس در خاک مي دزدد پس از مردن غبار من

چنان به ديده ي اين مردم آشنايي کن
که چرخ گر کندت خاک , توتيا باشي

گفتم ندهي دل نشنيدي سخنم را
از آينه ديدي چقدر ناز کشيدي

ميرزا جلال اسير

****

ناله ي ما اثر شعله ي آتش دارد
رنگ بر صورت ديبا شکند شيون ما
بس که اخلاص درستي به محبت داريم
جيب عاشق نتوان دوختن از سوزن ما

ياد آن روز که چشم تو به رحم الفت داشت
شعله ي قهر شرار از عرق خجلت داشت

با من آنگونه در آمد که مگر مي گفتي
بود تنها و در آيينه به خود صحبت داشت
در چمن شوخيش امشب چه اداها که نکرد
بر سمن جلوه به گل خنده به خود منت داشت

نباشد عيب اگر از من دل افسرده بستاني
به هنگام خريدن شمع را سوزي نمي باشد

بس که آزار دلم ايام را خرسند کرد
مرگ را به چشمم ماتم فرزند کرد
پاره ي دل تا به دل بند است فکر چاره کن
برگ گل چون ريخت نتوان ديگرش پيوند کرد

شد نجابت بس که بي قيمت , نمي افتد ز ابر
قطره ي باران اگر داند که گوهر مي شود

مير صيدي تهراني

****

روزي ما مي شود آخر نصيب ديگران
طالعي برگشته همچون آسيا داريم ما

عبادتي به جهان به ز خاکساري نيست
به از وضوي عزيزان بود تيمم ما

به چشم کم مبين در نامه ي اعمال ما زاهد
که مي بارد از اين ابر سيه باران رحمت ها

در هر نماز دست به زانو چرا زند
زاهد اگر ز کرده پشيمان نگشته است

چاک پيراهن يوسف نبود بي معني
خنده بر پاکي دامان زليخا دارد

اگر غم را چو آتش دود بودي
جهان تاريک بودي جاودانه
در اين گيتي سراسر گر بگردي
خردمندي نيابي شادمانه

شهيد بلخي

****

شهرام

چند تا شعر از شاعران سبک هندی

ممنون نيم به وصل که از دستبرد رشک
بيرون در گذاشته بودم نگاه را

جدا از خود نشستم آنقدر تنها به ياد او
که با خود روبرو بر خوردم و نشناختم خود را

به اين گلهاي بازاري سر نازت فرود نايد
ترا گلدسته ي خورشيد بر دستار مي بايد

پاي صبا ببند و سر شيشه باز کن
کز بزم ما مباد به جايي خبر برد
ديدي که خون ناحق پروانه شمع را
چندان امان نداد که شب را به سر برد

گفتي که چه شد قاعده ي مهر و وفا کو
رسم کهني بود به عهد تو بر افتاد

از در دل چو درآيد نگرد بر چپ و راست
که به آن سو که نشسته ست وفا ننشيند

ز بس که نور نظر در ره تو افتاده است
به جستجوي تو پا بر سر نگاه نهم

ذوق جانبازي به يک جان در نمي يابد کسي
کاشکي در کيسه ي هر موي جاني داشتم

از نيازم ناز و از ناز تو مي جوشد نياز
حيرتي دارم که معشوق توام يا عاشقم

آبرو خواهي هنر بگذار و ناداني گزين
در جهان با ننگ استعداد نتوان زيستن

روش است دلبران را به کرشمه ساز کردن
نگهي به صرفه کردن مژه نيم باز کردن

آن روز که مي زادم حسرت به وجود آمد
همشيره ي حرمانم همسال پريشاني

شفايي اصفهاني

****

گر چه خوارم عزتم اين بس که در بيع نياز
مي دهي خود را به من تا آنکه بستاني مرا

بود آرايش معشوق حال درهم عاشق
سيه روزي مجنون سرمه باشد چشم ليلي را

تا يافتم رسايي دست کشيده را
آورده ام به چنگ مراد رميده را
عريان تني خوش است ولي ذوق ديگر است
جيب دريده , دامن در خون کشيده را
کاري اگر ز صورت بي معني آمدي
مي بود دلبري خم زلف بريده را
در گردن هزار تمنا فکنده اي
اي شيخ شهر دست ز دنيا کشيده را

شب هم از کسب کمال آسوده در بستر نيم
مي دهد درس خموشي صورت ديبا مرا

کدورت بيشتر آن را که جوهر بيشتر باشد
نمي گيرد غبار زنگ هرگز تيغ چوبين را

پيشتر از همه مرغ دل ما را کشتي
جرمش اين بود که در دام تو بي دانه نشست

دل از سر کوي تو اگر پاي کشيده ست
باز آمدنش زودتر از رنگ پريده ست

دل زان تست بر سر جان گر سخن بود
قسمت کنيم با تو مرا نيم جان بس است

رخصت سير جهان مي خواستم از عقل گفت
اهل عزلت را سفر از ياد مردم رفتن است

در دکانم ز کسادي چه که نيست
گرد بر روي غبار افتاده است

پنجه ام را به گريبان کفن بند کنيد
که هنوزم هوس جيب دريدن باقي است

دل آگاه مي بايد وگرنه
گدا يک لحظه بي نام خدا نيست

مي پذيرند بدان را به طفيل نيکان
رشته را پس ندهد آن که گهر مي گيرد
صاف دل ترک حق از بهر خوشامد نکند
زشت رو آيينه بيهوده به زر مي گيرد
منم آن نخل برومند که دهقان قضا
مي فروشد ثمرم را و تبر مي گيرد

گاهي که سنگ حادثه از آسمان رسد
اول بلا به مرغ بلند آشيان رسد
اي باغبان ز بستن در پس نمي رود
غارتگر خزان چو به اين گلستان رسد
آخر همه کدورت گلچين و باغبان
گردد بدل به صلح چو فصل خزان رسد

ما را چه اختيار بود , جرم تيشه چيست؟
گر بت تراش گردد و گر بت شکن شود

مقبول روزگار نگشتيم و ايمنيم
ما را که بر نداشته چون بر زمين زند؟

فيضي اگر به کس رسد از اغنيا چرا
بي آب کس مسافر دريا نمي شود

اين همسفران پشت به مقصود روانند
شايد که بمانم قدمي پيشتر افتم

خودنمايي شيوه ي من نيست , چون ديوار باغ
گل به دامن دارم اما خار بر سر مي زنم

چون کار رفت از دست گيرد سپهر دستت
دريا غريق مرده افکنده بر کناره
با چرخ سرفرازي نتوان ز پيش بردن
جايي که سقف پست است نتوان شدن سواره

کليم همداني

****

خودنمايي پرده بر مي دارد از بالاي جهل
نيست عيبي در نشستن جامه ي کوتاه را

در اين قحط هواداري ز خاکستر عجب دارم
که در هنگام مردن چشم مي پوشاند آتش را

گر از عشق حقيقي هست شوري در سرت مجنون
به چشم آهوان بشکن خمار چشم ليلي را

دلي کز عشق گردد زنده ي جاويد چون مجنون
شکوه جبهه ي شيران بود لوح مزارش را

داغ دارد شعله ي سرگرميم خورشيد را
پخته گردد خشت خامي گر شود بالين مرا

گر بداني چقدر تشنه ي ديدار توام
خواهي آمد عرق آلوده در آغوش مرا

صايب تبريزي

****

سرشت تخم محبت ز خاک پاک من است
گياه مهر و وفا رسته زآب و خاک من است
تو پاکدامن و من پاکباز و پاک نظر
گواه دامن پاک تو عشق پاک من است

بر هم نهاده تا مژه و باز کرده است
چشم تو روح در بدن ناز کرده است

به بوسه در عوض جان لبش مساهله دارد
اگر چه خنده ي پنهان سر معامله دارد
بيا به ميکده واعظ که چين ابروي ساقي
به يک کرشمه جواب هزار مساله دارد

به باد شد همه ذرات پيکرم در عشق
چو خار و خس که در آتش همه شرر گردد
مرا که کشور درد و غمم مسوز , مباد
که غم غريب شود درد دربدر گردد

درين انديشه کز نو کرده پيدا عاشقي ميرم
اگر بينم رقيب از کوي او ناشاد مي آيد

حسن در پرده محال است که ماند آخر
غنچه گردد گل و گل نيز به بازار آيد

جواب نامه نيارد رسول و من خوشدل
که دير کرده همانا جواب مي گيرد

شيرين تويي که کوهکنانت نياورند
خم در ستون قامت اگر بيستون کنند

سيه خالي است زيب سينه ي صافش که پنداري
برون افتاده عکسي از سويداي دل پاکش

نگردي گرد خاک من که غم بعد از هلاک من
چو مرغ آشيان گمکرده گردد گرد خاک من

علي نقي کمره اي

****

با همه خون جگر لب نگشاييم دم نزع
از من آموخته آتش روش مردن را

سعي از حد بشد و قطره ي خوني نچکيد
پنجه عشق خجل گشت ز افشردن ما

ز خرده گيري روز حساب آزادم
ورق سياه چنان کرده ام که نتوان خواند

آرام تو رفتار به سرو چمن آموخت
نمکين تو شوخي به غزال ختن آموخت
افروختن و سوختن و جامه دريدن
پروانه ز من , شمع ز من , گل ز من آموخت

طالب آملي

****
ذوق آتش تا نسازد خلق را گرم گناه
چون برون آيي بپوش آن روي آتشناک را

هر روز به من باز ز نو بر سر ناز است
پيوسته مرا لذت آغاز نياز است
کوتاه امل باش که چون رشته ي سوزن
پيوسته گره مي خورد آن سر که دراز است

پنهان چه کني عشق که راز دل منصور
بر روي زمين با قلم دار نوشتند
در دير و حرم جز سخن عشق نديدم
هر جا که خطي بر در و ديوار نوشتند

قدسي مشهدي

****



شهرام

آخرين بار با بيدل

دهر تا چند به اصلاح طبايع کوشد
بزم يک شيشه مي وينهمه بد مست بهم
سينه صافان ! نفس چند غنيمت شمريد
چرخ کم ديد دو آيينه که نشکست بهم

اضداد , ساز انجمن يک حقيقت اند
مينا ز معدني ست , که آنجاست سنگ هم

غبارم داشت سطري چند تحرير پريشاني
به مهر گردباد امروز مکتوبش رسانيدم
مرا از وهم عقبي سخت مي ترساني اي واعظ
به اين تمهيد اگر مردي ؟ بر آر از ملک اميدم
ز فرق و امتياز کعبه و ديرم چه مي پرسي
اسير عشق بودم , هر چه پيش آمد پرستيدم

دل با تو سفر کرد و تهي ماند کنارم
اکنون چه دهم عرض خود آيينه ندارم

گوش مروتي کو کز ما نظر بپوشد
دست غريق يعني : فرياد بيصداييم

دليل کاروان اشکم , آه سرد را مانم
اثر پرذاز داغم , حرف صاحب درد را مانم
رفيق وحشت من , غير داغ دل نمي باشد
درين غربت سرا خورشيد تنها گرد را مانم
به هر مژگان زدن , جوشيده ام با عالم ديگر
پريشان روزگارم , اشک غم پرورد را مانم
نه داغم مايل گرمي , نه نقشم قابل معني
بساط آراي وهمم , کعبتين نرد را مانم
خجالت صرف گفتارم , ندامت وقف کردارم
سراپا انفعالم , دعوي نامرد را مانم
نه اشکي زيب مژگانم , نه آهي بال افغانم
تپيدن هم نمي دانم , دل بيدرد را مانم
فلک عمري ست دور از دوستان مي داردم بيدل !
به روي صفحه آفاق , بيت فرد را مانم

زندگي ليلي ست , مجنونانه بايد زيستن
تا دمي دارد نفس ناز غزالي مي کنم
شمع در محفل نمي داند کجا بايد نشست
در گداز خويش جاي خويش خالي مي کنم

ديده انتظار را دام اميد کرده ايم
اي قدمت به چشم ما ! خانه سفيدکرده ايم
گرد به باد رفتگان دست بلند مطلبي ست
گوش به چشم کن بدل , ناله جديد کرده ايم

رفتم ز خويش و ياد نگاهيست حاليم
مستي نماست آينه جام خاليم
عمريست در ادبکده ي بورياي فقر
آسوده تر ز نکهت گلهاي قاليم
شد خاک از انتظار تو چشم تر و هنوز
قد مي کشد غبار نگه از حواليم
هر جزوم از شکست دلي موج مي زند
من شيشه ريزه ام حذر از پاي ماليم

در آن مکتب که استغنا عيار معني ام گيرد
کلاه جم بنازد بر شکست گوشه فردم
ز عرياني درين ميدان ندارم ننگ رسوايي
شکوه جوهر تيغم , خط پيشاني مردم

ز دشت بيخودي مي آيم از وضع ادب دورم
جنوني گر کنم , اي شهريان هوش معذورم
مکش اي ناله دامانم , مدار اي غم گريبانم
سرشکي محو مژگانم چکيدن نيست مقدورم

ز دل چون غنچه يک چاک گريبانگير مي خواهم
گشاد کار خود بي ناخن تدبير مي خواهم
نيم مخمور مي کز قلقل مينا به جوش آيم
سيه مست جنونم غلغل زنجير مي خواهم
ز آتش کاش احرام جنون بندد سپند من
به وحشت جستني زين خانه دلگير مي خواهم
حصول مطلب از ذوق تمنا مي کند غافل
زمان انتظار هر چه باشد دير مي خواهم

حرفي بجز کريم ندارد زبان من
سلطان کشور طربم تا گدا شدم
يا رب چه دولت است کز اقبال عاجزي
شايسته معامله کبريا شدم
ناقدردان عمر , چو من , هيچ کس مباد
بعد از وداع گل به بهار آشنا شدم

قد دوتاي پيري ست ابروي اين اشارت
کز تنگناي هستي بايد خميده رفتن

تجلي از دل هر ذره شور چشمکي دارد
گره در کار بينايي ميفکن ديده اي وا کن
درين ويرانه تا کي خواهي احرام هوس بستن ؟
جهان جايي ندارد گر تواني در دلي جا کن

قناعت ساغر حيرت غم و شادي نمي داند
چو شبنم گوشه چشمي ست ميناي شراب من

زندگي بر گردن افتاده ست , ياران ! چاره چيست؟
چند روزي هر چه باداباد بايد زيستن

به بي قدري ازين بازار سودي مي توان بردن
گراني سنگ ميزان کمالت نيست , ارزان شو
درين محفل به اظهار نياز و ناز موهومي
هزار آيينه است از هرکجا خواهي نمايان شو
طريق عشق دشوار است از آيين خرد بگذر
حريف کفر اگر نتوان شدن باري مسلمان شو

در معبدي که پاکان از شرم آب گشتند
ما را نخواست غفلت تردامن وضويي
چون شمع تا رسيديم در بزمگاه قسمت
ياران نشاط بردند , ما داغ شعله خويي

تا از کفت عنان نبرد ترک اختيار
موصول بارگاه توکل نمي شوي

ز کوه و دشت عشق آگه نيم , ليک اينقدر دانم
که خاکي خورد مجنوني و (جاني)کوهي کند فرهادي
خطا از هر که سر زد , چون جبين , من در عرق رفتم
ندارد عالم ناموس , چون من خجلت آبادي

به کار عشق نظر کن شکست دل درياب
ز موج سيل عيان است حسن حيراني

در زندگي نگشتيم منظور آشنايي
افتد نظر به خاکم چشمي ز نقش پايي
همکسوت حبابم عريانيم نهان نيست
چون من ندارد اين بحر شخص تنک ردايي

دلدار قدح بر کف , ما مرده ز مخموري
آه از ستم غفلت فرياد ز مهجوري
سرمايه آگاهي گر آينه داريهاست
در ما و تو چيزي نيست نزديکتر از دوري

رمي , بي تابيي , تغيير رنگي , گردش حالي
فسردن بي خبر , جهدي که شايد واکني بالي
به هيچ آهنگ , عرض مدعا صورت نمي بندد
چو مضمون بلند افتاده ام در خاطر لالي

به عجز کوش گر از شرم جوهري داري
مباد دعوي کاري کني که نتواني
لباس بر تن آزادگان نمي زيبد
بس است جوهر شمشير موج عرياني
درين هوسکده تا ممکن است بيدل باش
مکار آينه تا حيرتي نروياني

ز پيراهن برون آ , بي شکوهي نيست عرياني
جنون کن تا حبابي را لباس بحر پوشاني
گل آيينه را روي تو بخشد رنگ حيراني
دهد زلفت به دست شانه اسباب پريشاني
در بربسته مي گويد رموز خانه ممسک
سواد تنگي دل روشن است از چين پيشاني

ز چه ناز بال دعوي به فلک گشاده باشي
تو غبار ناتواني ته پا فتاده باشي
نروي به محفل اي شمع که ز تنگي دل آنجا
به نشستن تو جانست , مگر ايستاده باشي

سرمايه , يک نفس عمر , آنهم به باد داديم
در کسب حرص نيمي , در خورد و خواب نيمي

سيل بنياد تماشا , مژه بر هم زدن است
خانه آينه هشدار که ويران نکني
دوستان يک قلم آغوش وداعند اينجا
تکيه چون اشک به جمعيت مژگان نکني

کي ام من ؟ شخص نوميدي سرشتي , عبرت ايجادي
به صحرا گرد مجنوني , به کوه آواز فرهادي
ز سعي جانکني هايم , مباش اي همنشين ! غافل
که در هر ناله ي من تيشه دزديده ست فرهادي

يک تار مو گر از سر دنيا گذشته اي
صد کهکشان ز اوج ثريا گذشته اي
بار دل است اين که به خاکت کشانده است
گر بي نفس شوي ز مسيحا گذشته اي
در خاک ما غبار دو عالم شکسته اند
از هر چه بگذري ز سر ما گذشته اي

همه گر ننگ باشد , بي زباني را غنيمت دان
مباد آتش زني چون شمع در بنياد خاموشي

ما را نه زري ست ني نثار سيمي
جز تحفه ي عجز بندگي تقديمي
چون شاخ گلي , که خم شود پيش نسيم
از دوست سلامي و ز ما تسليمي

تا همسبق مزاج طفلان نشوي
آزاد ز قيد اين دبستان نشوي
دانايي و آسوده دلي خصم همند
اي محو خرد ! مباد نادان نشوي !

راحت خواهي به خار و خس يکسان شو
با ديده , نگاه , با بدنها , جان شو
مضمون عبارت دو عالم مي باش
بر هر چه رسي به رنگ او عريان شو

يا رب ! ز کجا محرم آداب شدم
آفتکش اين برق جگر تاب شدم
يعني چو عرق به کارگاه انصاف
آگه ز تب هر که شدم آب شدم

بيدل نه غرور عز و شاني دارم
ني دعوي تابي و تواني دارم
در گوشه تسليم جهاني دارم
از خاک فروتر آسماني دارم

بيدل ! سحري به جهد دامن چيديم
با مهر سپهر , همعنان گرديديم
ديديم تلاش خلق عجز است آخر
او سر به غروب برد و ما خوابيديم

بيدل ! سخني چند که داري يادش
از خلق گذشته است استعدادش
امروز تو نيز حرفي از فطرت خويش
بنويس به خاک تا بخواند بادش

اي سرخوش باده تردد جامت
مشکل که توان رفع نمود ابرامت
آخر تو هماني که دم طفلي هم
بي جنبش گهواره نبود آرامت

شهرام

با فاطمه همراه با علی

اينک گريست
مردي که بارها گريسته بود
با چاه

اينک گريست
اما به خاک نشسته بود
با ماه


عمري ست گفت مردم , زهراست ياورش
اينک کدام ياور , هنگام حمل تابوت
يا رب مخواه او را اينگونه سر در گريبان
چشمان به خون گرفتار , دل تاله دار و مسکوت

شهرام

با بيدل دوباره و سه باره

درياست قطره اي که به دريا رسيده است
چز ما کسي دگر نتواند به ما رسيد
آسودگي به خاک نشينان مسلم است
اين حرفم از صداي ني بوريا رسيد

جامه فتحي چو گرد عجز نتوان يافتن
پيکر موج از شکست خويش جوشن مي شود
گر چنين پيچد به گردون دود دلهاي کباب
خانه خورشيد هم محتاج روزن مي شود

عقل اگر صد انجمن تدبير روشن مي کند
فکر مجنون سطري از زنجير روشن مي کند
انتظار فيض عشق , از خامي خود مي کشم
چوب تر را سعي آتش دير روشن مي کند

شرمسار هستي ام کاين کاغذ آتش زده
يک دو گامم زين شبستان با چراغان مي برد
خانه مجنون به رفت و روب پر محتاج نيست
گردباد , اکثر , خس و خار بيابان مي برد

کسي معني بحر فهميده باشد
که چون موج بر خويش پيچيده باشد
کسي را رسد ناز مستي که چون خط
به گرد لب يار گرديده باشد
به گردون رسد پايه ي گردبادي
که از خاکساري گلي چيده باشد
درين ره شود پايمال حوادث
چو نقش عدم , هر که خوابيده باشد

آيينه مقابل نکني با نفس من
آه است مبادا اثري داشته باشد
عمري ست که ما گمشدگان گرم سراغيم
شايد کسي از ما خبري داشته باشد

چون کاغذ آتش زده اين شوخ نگاهان
تسليم غنودنکده يک مژه خوابند
زير فلک از منعم و درويش نپرسيد
گر خانه همين است , همه خانه خرابند

خود خصم خوديم ورنه گردون
با خلق ضعيف کين ندارد
ما و تو خراب اعتقاديم
بت کار به کفر و دين ندارد

نامه و پيغام را رسم تکلف نماند
فکر عبارت کراست , معني روشن رسيد

آنجا که ادب قابل ديدار پرستي ست
واکردن مژگان کم از آغوش نباشد

وحشت ما را تعلق رام نتوانست کرد
باده ما هيچکس در جام نتوانست کرد
در عدم هم قسمت خاکم همان آوارگي ست
مرگ آغاز مرا انجام نتوانست کرد

زاهد مباش منکر تر دامنان عشق
رحمت بهانه جوست درين لکه هاي ابر

سودها مزد زيان من ! که چون ميناي مي
هر چه از خود کاستم , بر بيخودي افزوده ام

دل اگر جمع ست گو عالم پريشان جلوه باش
گوهر آسوده ست در بحر از تلاطم کردنش
در پي روزي تلاش آدمي امروز نيست
از ازل آواره دارد فکر گندم کردنش

خجلت هيچکسي مانع جمعيت ماست
ذره آن نيست که شيرازه کند دفتر خويش
مشرب ياس ندانم چقدر حوصله داشت
پر نکردم ز گذار دو جهان ساغر خويش

فلک آخر , بجرم قابليت بر زمينم زد
گهر گل کردم و بر طبع دريا بار گرديدم
به اين گرد علايق نيست ممکن چشم وا کردن
جنون بر عالمي پا زد که من بيدار گرديدم
خرابات محبت بي تسلسل نيست ادوارش
چو ساغر هر کجا گشتم تهي سرشار گرديدم
قناعت عالمي دارد , چه آبادي , چه ويراني
غبارم سايه کرد آن دم که بي ديوار گرديدم

پيش آ که بخواني رقم سينه ريشم
من نامه ي افتاده به خاک از کف خويشم
جاي همه خالي ست به چشم من حيران
از نيک و بدم نيست خبر , آينه کيشم
اين قافله گرد اثر غير ندارد
گر يک قدم از خود گذرم از همه پيشم

چون نشئه ندانم به کجا مي روم از خويش
دارد خط پيمانه شمار درجاتم

در دشت بي نشاني شبنم نشان صبح است
عشقت ز من اثر خواست , اشکي نياز کردم

مقيم آستانش , گرد خود گرديدني دارد
شدم گرداب تا در خدمت دريا کمر بستم
به آساني سپند من نکرد ايجاد خاکستر
تپيدم , ناله کردم , سوختم , کاين نقش بر بستم




شهرام

بيدل دهلوی ادامه

چه سحر بود که دوش ام دل آرزوي تو داشت
تو را در آينه مي ديد و جستجوي تو داشت
ز خلق اينهمه غفلت که مي کند باور
تغافل تو ز هر سو نظر به سوي تو داشت
نظر به رنگ تو بستم , نظر به رنگ تو بود
خيال روي تو کردم , خيال روي تو داشت
به سجده خاک شدي همچو اشک و زين غافل
که خاک هم تري از خشکي وضوي تو داشت

حيرت دميده ام گل داغم بهانه ايست
طاووس جلوه زار تو آيينه خانه ايست
زين بحر تا گهر نشوي نيست رستنت
هر قطره را به خويش رسيدن کرانه ايست
مخصوص نيست کعبه به تعظيم اعتبار
هر جا سري به سجده رسيد آستانه ايست

مفلسان را مايه شهرت همان دست تهي است
تا به قيد برگ بود از ني نوايي برنخاست

بسکه دارد شور آهنگ مخالف روزگار
هر که مي آيد درينجا طالب گوش کر است

کاش همدوش غبار از خاک بر مي خاستيم
حيف عمر ما که همچون سايه زير پا گذشت

هر که را ديدم درين عبرت سرا
بهر مردن زندگاني مي کند
بيدماغم , غير دل , رين انجمن
هر چه بردارم , گراني مي کند

ساز هستي غير آهنگ عدم چيزي نداشت
هر نوايي را که واديدم خموشي مي سرود

بحر امکان خون شد از انديشه جولان من
موج اشکم بر شکست دل سوارم کرده اند
مي روم از خود نمي دانم کجا خواهم رسيد
محمل دردم به دوش ناله بارم کرده اند
پيش از اين نتوان به برق منت هستي گداخت
يک نگاه واپسين , نذر شرارم کرده اند
با کدامين ذره سنچم آبروي اعتبار
آنقدر هيچم که از خود شرمسارم کرده اند

جمعي که با قناعت جاويد خو کنند
خود را , چو گوهر , انجمن آبرو کنند
حيرت زبان شوخي اسرار ما بس است
آيينه مشربان به نگه گفتگو کنند
آنجا که عشق خلعت رسوايي آورد
پيراهني که چاک ندارد رفو کنند

حسرت زلف توام بود شکستم دادند
وصل مي خواستم آيينه بدستم دادند
دل خون گشته که آيينه درد است امروز
حيرتي بود که در روز الستم دادند

رفتيم و داغ ما به دل روزگار ماند
خاکستري ز قافله اعتبار ماند
زنهار خو مکن به گرانجاني آنقدر
شد سنگ ناله اي که درين کوهسار ماند
نگذاشت حيرتم که گلي چينم از وصال
از جلوه تا نگاه يک آغوش وار ماند

حاصل هر چار فصل سرو , بهار است
نشئه آزادگي خمار نداند
صافي دل چيست ؟ از تمييز گذشتن
آينه با خوب و زشت کار ندارد

ز بعد ما نه غزل نه قصيده مي ماند
ز خامه ها دو سه اشک چکيده مي ماند
غرور آينه خجلت است پيران را
گمان , ز سرکشي خود , خميده مي ماند
به نام محض قناعت کن از نشان عدم
دهان يار به حرف شنيده مي ماند

ز هر مو دام بر دوشم , گرفتار اينچنين بايد
ز خاطر ها فراموشم , سبکبار اينچنين بايد
به سر خاک تمنا در نظرها کرد حيراني
بناي عجز ما را سقف و ديوار اينچنين بايد
من و در خاک غلطيدن , تو و حالم نپرسيدن
به عاشق آنچنان زيبا , به دلدار اينچنين بايد
ز پا ننشست آتش تا نشد خاکستر اجزايش
به سعي نيستي هم غيرت کار اينچنين بايد
ز همواري نگردد سايه بار خاطر گردي
به راه خاکساري طرز رفتار اينچنين بايد
نفس هر دم ز قصر عمر , خشتي مي کند بيدل !
پي تعمير اين ويرانه , معمار اينچنين بايد



شهرام

بيدل دهلوی

قبلا واستون توضيح داده بودم که اشعار سبک هندي ظرافت خاصي دارن
يکي ديگه از شاعران بنام سبک هندي بيدل دهلويه
چند تا از شعرهاش رو اينجا مي آرم
اميد که خوندنشون باعث آرامش شما بشه
****
با هر کمال اندکي آشفتگي خوش است
هر چند عقل کل شده اي بي جنون مباش

اين زمان يک طالب مستي در اين ميخانه نيست
آنکه گرد باده گردد جز خط پيمانه نيست
اضطراب دل , چو موج از پيکر ما روشن است
طره آشفتگي را احتياج شانه نيست
بهر نسيان , غفلت ذاتي , نمي خواهد سبب
از براي خواب مخمل حاجت افسانه نيست
جان پاک از قيد تن بيدل ! ندامت مي کشد
گنج را جز خاک بر سر کردن از ويرانه نيست


خميازه سنج تهمت عيش رميده ام
مي آنقدر نبود که رنج خمار ماند

مدهوش تغافلکده ابروي يارم
جامي که مرا مي برد از ياد من اين است
هم صحبت بخت سيه از فکر بلندم
در باغ هوس سايه شمشاد من اين است
دارم به دل از هستي موهوم غباري
اي سيل ! بيا خانه ي آباد من اين است
گردي شوم و گوشه دامان تو گيرم
گر بخت به فرياد رسد داد من اين است


نيستم آگه ز نقش هستي موهوم خويش
اينقدر دانم که بر آيينه بهتان کرد و رفت
خاک غارت پرور بنياد اين ويرانه ايم
هر که آمد اندکي ما را پريشان کرد و رفت

براي خاطرم غم آفريدند
طفيل چشم من نم آفريدند
جهان خونريز بنياد است هشدار !
سر سال از محرم آفريدند
وداع غنچه را گل نام کردند
طرب را ماتم غم آفريدند
چسان تابم سر از فرمان تسليم
که چون ابرويم از خم آفريدند

اگر علم و فني داري نياز طاق نسيان کن
که رنگ آميزيت نقاش مي سازد خجالت را
نگين شهرتي مي خواست اقبال جنون من
ز چندين کوه کردم منتخب سنگ ملامت را

چز خون دل ز نقد سلامت بدست نيست
خط امان شيشه بغير از شکست نيست

گفتم به دل "زمانه چه دارد ز گير و دار ؟"
خنديد و گفت " آنچه نيايد بکار ما "
بيمدعا ستمکش حيراني خوديم
بيدل ! به دوش کس نتوان بست بار ما

در محيط عشق تا سر در گريبان برده ايم
نيست چون گرداب رزق ما بغير از پيچ و تاب
در دبستان تماشاي جمالت هر سحر
دارد از خط شعاعي مشق حيرت آفتاب
ناقصان را بيدل ! آسان نيست تعليم کمال
تا دمد يک دانه چندين آبرو ريزد سحاب


شهرام

آخرين قسمت از کتاب لباب الالباب

آخرين قسمت از کتاب لباب الالباب رو تقديمتون مي کنم
اشعار انتخابي اين قسمت همگي از شعرهاي صاحبان اريکه و زمامداران اون دوره است.
سلطان تکش بن ارسلان

در زين سخا نشست دانم کردن
گر کوه زرست پست دانم کردن
ليکن چو خزانه اي که مي بايد نيست
از نيست چگونه هست دانم کردن

****
قلج طمغاحخان ابراهيم بن حسين

اي روي تو را ز حسن بازارچه اي
در من نگر از چشم کرم پارچه اي
درياب که تر مي کند از خون جگر
هجران تو از هر مژه دستارچه اي

****
ملک طغانشاه بن المويد

گل دوش به هنگام سحر خاسته بود
خود را چو عروس نو بياراسته بود
مشتي زر ريزه ريزه در کف کرده
زو نيز مگر که يار زر خواسته بود

****
دختر کاشغري
در مرگ طغانشه اين رباعي را سروده است

از مرگ تو اي شاه سيه شد روزم
بي روي تو ديدگان خود بردوزم
تيغ تو کجاست اي دريغا تا من
خون ريختن از ديده بدو آموزم

****
نصرالدين کبود جامه
سلطان خواست که او را سياست کنند اين ابيات رو في البداهه گفت و رهيد

من خاک تودر چشم خرد مي آرم
عذرت نه يکي نه ده که صد مي آرم
سر خواسته اي بدست کس نتوان داد
مي آيم و بر گردن خود مي آرم

****
محمد بن نصير

اي لطف تو در خامه ي تقدير هنوز
حسنت نشده تمام تصوير هنوز
خون دل من نخور که خوني گردي
ناشسته لب چون شکر از شير هنوز

****
فريد کافي

من آخته قد بودم و با قوت و چست
گم گشت جواني و دو تا گشتم و سست
جويان جوانيست قد من بدرست
مر گم شده را بجز دو تا نتوان جست

****
فخرالدين مبارک شاه

دل در سر زلفت آرميدن خو کرد
هر لحظه بهر سوي دويدن خو کرد
چون موي شدم نزد منش باز فرست
اکنون که بموي بر دويدن خو کرد

****
محمد بن همام

با دل که ز سوز هجر حالش تبه است
روزش چو شب از غايت سودا سيه است
گفتم که رسم بوصل او يا نرسم
گفتا که هنوز تا قيامت پگه است

****
محمد بن ابي بکر نسفي

تا تواني زندگاني آنچنان کن با همه
بشنو از من اين نصيحت ياد بادا از منت
کاستينها در غم تو تر کنند از آب گرم
گر نشيند خاک نرمي ناگهان بر دامنت

بخدايي که زلف خوبان را
دام دلهاي عاشقان کردست
پيش خورشيد چهرهاي بتان
از خم زلف سايبان کردست
بر کران دلش مدار که او
جاي مهرت ميان جان کردست

****
تاج الدين عمر بن مسعود احمد

اي باد سحرگه شده اي عنبر بار
دانم که همي روي بکوي دلدار
در طره ي او دليست ما را زنهار
کان سوخته را ز ما بپرسي بسيار


چشم خوش تو خصم من خسته چراست
با من لب تو چو زلف تو بسته چراست
ابروي کمان مثالت اندر حق من
گر نيست جفاي چرخ پيوسته چراست


شادي ز تو هر چند بسي نيست مرا
الا غم تو هم نفسي نيست مرا
سبحان الله هزار دل بردي بيش
و آنگه گويي دل کسي نيست مرا

****
مسعود امامزاده

اي چرخ مرا ز عشق بيزاري ده
با يار مرا پيشه کم آزاري ده
در فرقت آن خوب بدانديش مرا
اي صبر اگر نه مرده اي ياري ده

****
شمس الدين منصور بن محمود الاوزجندي
قصيده اي طولاني اما بسيار زيباست قسمتي از اونو واستون مي نويسم بقيه بعهده خودتون

برخيز که شمعست و شرابست و من و تو
آواز خروس سحري خاست ز هر سو
برخيز که برخاست پياله بيکي پاي
بنشين که نشسته ست صراحي بدو زانو
مي نوش از آن پيش که معشوقه ي شب را
با روز بگيرند و ببرند دو گيسو
شايد بسيه کردن دلها بده اي دوش
کز وسمه سيه گشته ده انگشت و دو ابرو
.
.
.

****
اينم از کتاب لباب الالباب فکر کنم تونسته باشم شما رو با کهن ترين اشعار اين مرز و بوم آشنا کرده باشم
اما يه نکته مي مونه اونم نبايد انتظار اشعاري به لطافت اشعار سعدي و حافظ رو داشته باشين
چون اين اشعار اکثرا تو سبک خراسانيه

شهرام

تا پايان چيزي نمونده

کمي تامل کنيد چيزي به آخر لباب الالباب نمونده

مسعود سعد سلمان

اي سلسله مشک فکنده به قمر بر
خنديده لب پر شکر تو به شکر بر
چون قامت تو نيست سهي سرو خرامان
چون چهره ي تو نيست گل لعل ببر بر
گل از سبق چهره ي تو شسته بخون رخ
سرو از حسد قامت تو دست بسر بر
تا در سر من گشت که در بر کشمت تنگ
گه دست بسر بر زنم و گاه ببر بر

****
محمد بن عمر فرقدي
به توصيفي که از زمستان مي کنه توجه کنين

سونش الماس مي بارد فلک بر آبگير
خورده ي کافور مي ريزد هوا بر بوستان
شد ز سرما بسته در پولاد گوهردار آب
و آب چون پولاد گوهردار شد در آبدان
غايت سرما رسيد آنجا که از آسيب او
"مي نيارد بود يک ساعت برهنه آسمان"
باغ مي ماند بهندستان ز انبوهي زاغ
و آب ماند تيغ هندي را که مالي بر فسان
شاخها کافور بار اورد و اين نبود عجب
شاخ اگر بار آورد کافور در هندوستان

****
محمد پاييزي نسوي

اشک من اگر ستردي اي عهد شکن
بس منت نيست ز آستينت بر من
چون کار تو آب روي بردن باشد
بر روي من آب کي تواني ديدن


در مجلس تو هر که دمي ساغر زد
پا از شرف و قدر بر اوج خور زد
با دسب تو بسيار بکوشيد شها
دريا چو توان نداشت کف بر سر زد

****
عثمان هروي

معشوقه من که عمرش چو غمم باد دراز
امروز تلطفي دگر کرد آغاز
بر چشم من افگند دمي چشم و برفت
يعني که نکويي کن و در آب انداز

****
اسعد نجاري سمرقندي
اين رباعي يه نکته ظريف داره که يافتنش رو به خودتون واگذار مي کنم

از مشک به گلبرگ تو بر زنجيره است
در پيش رخ تو شمع گردون خيره است
تو چون قلمي و من چو کاغذ که چنين
از رفتن تو جهان بمن بر تيره است

****
رفيع الدين لنباني

لاله پنداشت هست چون رويت
وز تو اکنون قفا همي خارد
به چه آرد بنفشه سر بر خاک
پيش زلف تو سجده مي آرد
در تو از نيکويي چه شايد گفت
مي روي و ز تو لطف مي بارد

****
ابوبکر خسروي

تا چند پيش تير غمت دل سپر کنيم
در عشق نام خويش بگيتي سمر کنيم
از بيم ناوک مژه و تير غمزهات
گاهي کمان ز پشت گه از دل سپر کنيم
بر جان ما مبند کمر اي کشاده عهد
چون ما ز جان به خدمتت اي مه کمر کنيم
گفتي به طنز دوش که رو يار نو گزين
آن روز خود مباد که يار دگر کنيم
تا تاج روزگار شويم اي پسر ز فخر
خاک درت چو ديده همي تاج سر کنيم

اگه املاي کلماتي به نظرتون غلط مي آد من همون جوري نوشتم که تو کتابي که دارم از روش مي نويسم نوشته.

شهرام