رهگذر سرزمين شعر


طرح

به روز داوري
تنها خواهم گريست

شهرام

 


و در ادامه ي قبلي اين يکي شعر هم زيبايي خاصي داره !

اي تماشايت رهايي اي تمنايت کمند
من گواهي مي دهم همکيش چشمانت کم اند
هيچ مي داني ملايک از زمستانهاي من
در شب چشمت فقط يلداي آنرا مي دمند
تا مرا مي بيني اي محبوب , مي گويي به خويش
باز کشکول گدايي باز مردي مستمند

سيد اکبر ميرجعفري

شهرام

 

اين شعر هم به نظر من زيبايي خاصي داره . مخصوصا بيت آخر با بازي با کلمات چشم و شايگان .
نمي دونم شما هم چنين نظري را دارين يا نه .

نمي دانم که چشمانت چه رازي را نهان کردند
که دلها عهد خون بستند و تن ها ترک جان کردند
شلال گيسوان تو چو امواج پريشاني
دلم را ناخداي قايقي بي بادبان کردند
توان پر زدن در خون ندارم اي سبکبالان
مگر روز ازل من را به خنجر ميهمان کردند
شگفتا چشمهاي تو که در هنگامه ي مستي
غزلهاي مرا در بيت آخر شايگان کردند

حبيب ا... بخشوده

شهرام

 

باري پايان دادن بيشتر دليري مي طلبد تا آغاز کردن بيتي تازه
اين را طبيبان و شاعران همه مي دانند

نيچه

شهرام

کوش آبادی رو بشناسيم

برويم
بگذار به گمان آنها
ما هم امروز چو خلقي به نفهميدن محکوم شويم
که علف بودن بر رهگذر خلق که مي راند پيش
به ز گلدان گلي رنگارنگ
بر معدودي سرگردانست


تا مبادا دشمن دشمن
دستمالي بکند حرفم را
بگذار
حرفهايم را عريان بزنم


مجموعه شعر " ساز ديگر " اثر جعفر کوش آبادي
چند تا از اشعار اين دفتر ارزش يه بار خونده شدن رو داره .
يکيش " ترازنامه " ست و يکيش هم " شهر اينک متفکر شده است

شهرام

حافظ امشب

به روز حادثه غم با شراب بايد گفت
که اعتماد به کس نيست در چنين زمنی

شهرام

با زرتشت و اوستا

بعد از بودا مي ريم سراغ زرتشت و اوستا


ارت ( اشي ) يشت
نگاهبان شكوفه هاي بهاري

اي اشي , اي خواهر امشاسپندان
اي اشي نيك
اي اشي زيبا
اي اشي فروغمند
اي كه با فروغ خويش شادي مي افشاني !
اي كه مردان را فر و شكوه مندي مي بخشايي
اي كه بوي خوش برآيد از آن خانه اي كه تو در آن گام مي نهي / اي كه دوستي و دلبستگي به خانمان ها ارزاني مي داري .
اي اشي نيك
اگر تو مردان را ياور باشي
انبوه شود خوراك هاي مردمان در اين كشور
دامن گستر شود بوي هاي خوش
فراهم شود بسترگاه هاي گسترده
فراز آيد آرامش و آسايش سرشار
انبوه گردد فراواني هاي گرانبها
خوشا به كسي كه تو ياورش هستي
ياور من باش
اي مهربان
اي توانا .

اي اشي نيك
خانه هايي ست خوب و ديرپاي و دور زي
براي كساني كه تو ياورشان هستي
خوشا به كسي كه تو ياورش هستي !
ياور من باش
اي مهربان
اي توانا .

اي اشي نيك
تخت هايي ست خوب و خوش بو
با بالش هاي آراسته و پايه هاي زرين
براي كساني كه تو ياورشان هستي !
ياور من باش
اي مهربان
اي توانا .

اي اشي نيك
بانواني ست گرامي و آراسته …
براي كساني كه تو ياورشان هستي !
ياور من باش
اي مهربان
اي توانا .

اي اشي نيك
اسباني ست چالاك , تندتاز , هراس انگيز , گردونه ران …
براي كساني كه تو ياورشان هستي
ياور من باش
اي مهربان
اي توانا .

اي اشي نيك
اي بزرگوار
اي زيباروي
اي شكوهمند
بنگر به سوي من ! …
پدر توست اهورامزدا
مادر توست سپندارمذ
برادران تواند : سروش نيك , رشن نيرومند و مهر پهناور چراگاه …
اشي نيك بزرگمند …
گردونه خويش را ايستاند و آواز داد : كيستي ؟
اي كه سرودت به گوش من نازنين تر از همه سرود هاست
نازنين تر از همه سرودهاي ديگر خواستارانم . انگاه پاسخ آمد : زرتشت …
او كه هنگام زادنش و بالندگي اش
خشنود شدند آب ها
خشنود شدند گياهان
او كه هنگام زادنش و بالندگي اش
خروشيدند آب ها
روييدند گياهان
او كه هنگام زادنش و بالندگي اش
گريزان شد اهريمن از اين زمين گسترده گوي پيكر . آنگاه اشي نيك شكوهمند گفت : اي زرتشت راست كردار
بيا به نزد من
بيا به گردونه من …


اوستا

شهرام

به بهانه روز ملی شعر


فردوسي شناسي عاميانه ، رستم و سهراب از نگاهي نو
به نام خداوند جان و خرد کزين برتر انديشه بر نگذرد
ز نام و نشان و گمان برتر است نگارنده بر شده پيکرست

شايد اولين شعر « به نام خدا » يي که شنيده باشين همين باشه
پس حالا با شاعرش بيشتر آشنا بشين.
فردوسي رو همه با رستم و سهراب مي شناسن .پدر و پسري که بر خلاف داستانهاي قبل از اون
تا لحظه آخر همديگه رو نمي شناسن و پسر کشته مي شه . پسر کشته غرور پدر مي شه.
پدري که اين همه نشانه صداقت مي بينه اما تا آخرين لحظه حريفش رو دشمن مي بينه نه هماورد.
غم انگيز و پندآور به پايان بردن داستان بزرگترين ويژگي داستانسرايي جکيم فردوسي اين شاعر بزرگه.
ويژگي که شايد امروزه دستمايه اکثر فيلم هاي موفق سينمايي هم هست . در واقع غير منتظره بودن آخر هر حکايت باعث جذابيت داستانهاي
فردوسي مي شه. بچه که بودم وقتي رستم و سهراب رو مي خوندم به نيمه هاي داستان که رسيدم .
ذهن خيالپرورم واسه رستم تاج و تخت تشکيل داده بود و رستم رو به اصطلاح بازنشسته کرده بود و از اون به بعد به جنگهاي سهراب با دشمناي ايران فکري کردم تا اون جا که
سهراب مي شينه رو سينه رستم و مي خواداونو بکشه به اونجا که رسيد داشتم از ترس مي مردم که نکنه و بقيه ابيات رستم کشته شد .
بعد به خودم دلداري مي دادم که اين دو تا قهرماناي شاهنامه ن .
مگه مي شه کشته شن . بعد که ديدم رستم حقه مي زنه و از مهلکه در مي ره
به خودم باليدم که هي دست فردوسي رو هم ديگه مي خونيا . تا اينکه اين بار رستم نشست رو سينه سهراب .
اما اين بار ديگه من خيلي راحت « دست فردوسي خونده » داشتم مي خوندم که ديدم رستم سينه سهراب دريد.
بعد هم فرستاد دنبال نوشدارو . شايد داشتم ابيات رو مي پريدم ديگه که کي نوشدارو مي رسه نفسهاي آخر سهرابه .
نوشدارو کجاست . هيچ گاه از کيکاووس اونقد بدم نيومده بود که ديدم نوشدارو رو نداد .
داشتم تو خيالم سررستم داد مي زدم که پاشو نوشدارو رو با زور بگير که ديدم رستم خودش رفت دنبال نوشدارو .
هميشه حسرت مي خورم که چرا رستم همون اول سهراب رو رودست نگرفت بياره دم خيمه کيکاووس تا راهش نزديکتر باشه و احتمالا نوشدارو قبل از مرگ به سهراب برسه .

چند وقت پيش تو يه برنامه تلويزيوني يه استاد ادبيات رو ديدم که داشت داستان رستم و سهراب رو مي خوند و بين صحبتهاش هم نمايش اجرا مي کردن , زيباترين صحنه ش پايان داستان بود که ديدم اين استاد عزيز صورتش از اشک خيسه.
« و اشک من در اين تماشا پايان نداشت »
معلم بود که اين داستان رو داره زندگي مي کنه نه اينکه مي خونه.
اگه مي خوان فردوسي رو بشناسين ببينين چي ازش ياد گرفتيم , سيمرغ مرغي که تا پرش رو اتيش مي زني مياد و حکيمانه راهنمايي مي کنه و مي ره که من فکر مي کنم سيمرغ داستانهاي شاهنامه خود حکيم فردوسيه .
رستم قهرمان هميشگي ايران و ايرانيان.
سهراب , بيژن و منيژه , سياوش , جام جم و رخش.
و همچنين هزاران واژه و ترکيب زيباي پارسي .
حکيم تنها زنده کننده زبان پارسي نيست , اين مال الانه که مي گيم فردوسي اگه نبود زبان فارسي نبود گرچه اين حرف کاملا درسته اما
مطمنا هدف اصلي فردوسي زنده نگهداشتن فرهنگ اصيل ايرانيه نه زبان .
وگرنه همين الانش هم زبانمون داره هر روز داغونتر مي شه , امروزه کي مي دونه فروهر يعني چي ؟ تقريبا هيشکي .
اما هر بچه اي رستم رو مي شناسه . تو فرهنگ ما رستم جاودانه ست .
سياوش نشانه راستين پاکدامنيه و منيژه نشانه صداقت تو عشقه, البته اينا رو بزرگتر که بشيم بهتر مي فهميم آخه فردوسي شاعري بوده واسه هر رده سني از نوجوانان تا بزرگسالان.

خلق اين همه قهرمان اثبات بزرگي مرديه که ادبيات ما تا هميشه مديون و وامدار او خواهد بود .
و چقدر مايه تاسفه که استاد بزرگي مثل شاملو بخواد به ستيز (مجادله) با اين شاعر عزيز (شکست ناپذير) برخيزه و به نظر من بزرگترين اشتباه شاملو سعي در اثبات سبک خودش با به زير سوال بردن فردوسي بود .
داوري رو به تاريخ مي سپريم.
بياين به اين پير فرزانه اداي احترام کنيم و قول بديم که رنجهاي سي ساله ش رو با سينه به سينه انتقال دادن اشعارش ارج بنهيم(نوشته که جاي خود داره)
به اين ابر مرد حماسه سراي اين مرز و بوم درود مي فرستيم و يادش رو با نامگذاري روز تولدش به نام روز ملي شعر و ادب پارسي گرامي مي داريم.


شهرام

 

فقط غم هست نه غمگين
هيچ کننده ي " کردار " نمي توان يافت
جز کردار چيزي وجود ندارد
نيروانا هست ولي نه جوينده ي آن
راه هست ولي نه رهرو آن

شهرام

 


حافظ امشب رو هم اين انتخاب کردم
ترکيبات رو در نظر بگيرين .
حافظ استاد سر هم کردن اين جور کلماته .

ما بي غمان مست دل از دست داده ايم
همراز عشق و همنفس جام باده ايم
اي گل تو دوش داغ صبوحي کشيده اي
ما آن شقايقيم که با داغ زاده ايم


شهرام

من و اندوه




تا صبح با خود گريستم
صبح اندوه راه دگر رفت و من دگر

شهرام

با بودا موافقين

اي رهروان
همانگونه که درياي بزرگ فقط يک مزه دارد
مزه شور
اين آيين و روش ( بودا ) هم فقط يک مزه دارد
مزه آزادي

بودا

شهرام

 

ببخشيد اگه چند مدتی نبودم

واسه امشب اينو دارم البته فکر کنم که اینو قبلا نوشتم اما دقیق خاطرم نیست اگه تکراریه ببخشید آخه خیلی دوستشون دارم .

صد بار بگفتم به غلامان درت
تا آينه ديگر نگذارند به برت
ترسم که ببيني رخ همچون قمرت
کس بازنايد دگر اندر نظرت

گر زحمت مردمان اين کوي از ماست
يا جرم ترش بودن آن روي از ماست
فردا متغير شود ان روي چو شير
ما نيز برون شويم چون موي از ماست

استاد سخن سعدی

شهرام

سعدی و حافظ

اين دو تا بيت رو توجه کنين

اين به هنگام رسيدن

همه عمر برندارم سر از اين خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

و اين به هنگام گذر

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

زيباست يکی از سعدی و يکی از حافظ

شهرام

حافظياش بخونن

نمی دونم شده وقتی حافظ می خونین یه بیتش چشتون رو بگیره و نذاره رد شین این بیت با من این کار رو کرد.
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گويد باز
ورای حد تقرير است شرح آرزومندي

شهرام

زرتشت

گفتار نیک
کردار نيک
پندار نيک

زرتشت

شهرام

درباره ی کرگدن

از همراهي محبت زايد
از محبت , رنج
چون اين زهر را که از محبت مي تراود ببيني
به کردار کرگدن تنها سفر کن

بودا

شهرام

و باز

همچنان که يافتن راه مرغان در آسمان دشوار است
هم چنان آن کسان را که اندوخته يي نيست
واز شناسايي کامل برخوردارند
و در آزادي , تهي و بي نشان سير مي کنند
يافتن راهشان دشوار است

بودا

شهرام

از بودا

مادر همانگونه
که به هنگام خطر
تنها نگران فرزند خويش است
اگر همه درباره ي همه ي
زندگان همين احساس را داشته باشند
دل پر مهر بيکراني خواهند داشت.

بودا

شهرام

با حميد مصدق



و اين هم يه قسمت از شعر حميد مصدق

زندگي رويا نيست
زندگي زيباييست
مي توان بر درختي تهي از بار زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشک و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان
فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست

شهرام

جلودار

با رهروان ستيزه مکن
که جلوداري
جلودار به خطر بسي نزديکتر است.

شهرام

داستانک

يه داستانکي پيدا کردم بد نيست بخونين

آفتاب بکوه نشسته رسيد
معلوم بود که صاحبدل نيست
حالا دل بي صاحابش صاحابدار شده بود
يکي از يقه هاش سرک مي کشيد تو سينه ش
دست تو جيب مي اومد
بجز انگشتاي شستس که خيال تو جيب رفتن نداشتن
از جلو سقاخونه کهنه رد شد
سقاخونه کهنه بي شمع ديگه چشمک مي زد.


شهرام

هيچ

باران را
ابر را
فقط با سر به هوايی می توان ديد

شهرام