رهگذر سرزمين شعر


 

يکی از دوستام هم می گفت تو يه مجلسی هنگام عرق خوری يارو گفت

به سلامتی عمو جغد شاخدار که حتی تو اوج گرسنگی هم بنر رو نخورد.

جالبه نه


شهرام

 

اينم جالبه

عاشق رودخانه ای هستم که دست مرداب را بگيرد و به دريا برساند.


شهرام

 

اينم بچه گونه ست اما قشنگه

 

داشتن يه دوست عاليه حتی دم مرگ

شازده کوچولو


شهرام

 

اینم که حتما می دونین از کیه !!

درست بگويم نمی توانم ديد
که می خورند حريفان و من نظاره کنند

شهرام

 

يه جايی خوندم

بشمار

۱

۲

۳

خيلی


شهرام

شِل سيلوراستاين


                              آدمهاي درون

                در درون تو ، پسر جان ،

                پيرمردي خفته است  

                که رؤيا  مي بيند و انتظار مي کشد .

                در وجود تو ، دختر جان ،

                زني سالخورده چُرت مي زند ، زني که مي خواهد 

                براي تو رقصي آرام را به نمايش بگذارد .

 

               پس بازي کنيد حالا ،

               و تا مي توانيد جست و خيز کنيد .

               باز هم بالا و پائين بپريد

               تا روزي که آن ساالخورده ها

               که در وجود شما خوابيده اند

               بيدار شوند و بيرون بيايند براي بازي .


شهرام

شِل سيلوراستاين


شهرام

شِل سيلوراستاين

                               لعنت مورگان

                نقشه اي پيدا کردم از يک گنج قديمي

                مو به مو خواندمش تا جاي گنج را يافتم .

                جايي را که نقشه گفت بود کندم

                تا در عمق ِ دو متري بيلم خورد به يک صندوق چوبي .

                بر کِناره صندوق نوشته شده بود :

               (( لعنت بر کسي که دست بزند به اين طلاها ! ))

               امضاء : مورگان ، دزد دريايي ، بلاي درياها . ))

               نوشته را که خواندم خشکم زد .

               حالا روي گنج ، اين گنج افسانه اي ،  نشسته ام

               و هي فکر مي کنم به کدام بيشتر احتياج دارم :

               به طلاي فراوان

               يا به لعنت مورگان ؟

 


شهرام

شِل سيلوراستاين ۲


شهرام

شِل سيلوراستاين ۲


شهرام

شِل سيلوراستاين


شهرام

 

بس تجربه کرديم در اين دير مکافات
با دردکشان هر که در افتاد بر افتاد


شهرام

 

ديدم در آن کوير درختي غريب را
محروم از نوازش يک سنگ رهگذر
بي برگ و بار زير نفسهاي آفتاب
در التهاب ع در انتظار قطره باران
در آرزوي آب
ابري رسيد چهر درخت از شعف شکفت
دلشاد گشت و گفت
اي ابر اي بشارت باران
آيا دل سياه تو از آه من بسوخت
غريد تيره ابر , برقي جهيد
و چوب درخت کهن بسوخت

حميد مصدق


شهرام

 


شانه هاي زمين                
از بار غم هامان خسته است
تا بياسايد دمي
به رقص بر خيزيم......

 


رفتي
دست تنها
تقلا کردم    تا دست خودم را بگيرم
اما از دست رفته بودم.......

 

ما دل هامان را
به ضريح خا طرت دخيل بستيم
باشد که
بي قرا ريمان را قرار بخشي...

 

تشنه مي مانم
تا چشمه چشم ها يت
اگر سراب باشد
ديگر آب را باور ندارم...


بي تو دلم براي همه تنگ مي شود يارا
بي من دلت براي کسي تنگ مي شود آيا؟؟؟

 


بعد از من
با تمام مردان   با مردان نا تمام چه خواهي کرد که پيش از اين
تمام جرمشان را مکافاتم کرده اي؟

 

....آنکه هنوز مي خندد
ديوار را نديده است
به ديوار پوز خند مي توان زد

 


شهرام

روز مبادا


شهرام

 


چقدر بهت گفتم اين دل ترک داره
چقدر گفتم  که چشمونش ترک داره
درست گفتي   ولي عين خيالم نيست
شکسته ديگه بازي اشکنک داره


شهرام

 


به گرد قا مت سروت بگردم مثل نيلو فر

که ريشه در دلم داري و در آغوش بازم سر


اگر با قهر بر گردي وگر با ناز باز آيي

برايت تحفه اي دارم لبي خندان وچشمي تر
 

اگر در روز محشر باز پرسندم  خدايت کيست

بگويم کفر چشمانش هو الا ول  هو الاخر

     حسن مستفيد


شهرام

 


حيف است اگر من و تو شيدا باشيم
دل سوخته چون لاله ي حمرا باشيم
آزادتر از سرو و صنوبر ماييم
حيف است اسير غم دنيا باشيم


فرزانه اسدپور


شهرام

 

 

حيف است اگر تو را فراموش کنم
وين کاسه زهر را ز غم نوش کنم
من پاک تر از چشمه ايمانم , دل !
حيف است اگر حرف تو را گوش کنم

فرزانه اسدپور


شهرام

حضور عاطفه

واسه حضور عاطفه در شعر چه دليلي بهتر از اين

حيف است ز ديده پاسباني نکنيم
با مريم و ياس مهرباني نکنيم
روزي که فلک جسم مرا خاک کند
حيف است شکايت از جواني نکنيم

شهرام

سکوت

سکوت سرشار از سخنان ناگفته ست
اعتراف به عشق های نهان

شهرام

 

اينم از حافظ

اگر بر جای من غيری گزيند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزينم

شهرام

 

ما از اوناش نیستیم که شعر دیگران رو به نام خودمون جا بزنیم اینم یه شعر دیگه از دوستم .
هر چند در کوي تو مسکين و فقيريم رخشنده و بخشنده چو خورشيد
منيريم
خاريم و طربناک تر از باد بهاريم خاکيم و دلاويز تر از بوي
عبيريم
از نعره ي مستانه ي ما چرخ پرآواست جوشنده چو بحريم و خروشنده چو
شيريم
از ساغر خونين شفق باده ننوشيم وز سفره ي رنگين فلک لقمه
نگيريم
ما چشمه ي نوريم بتابيم و بخنديم ما زنده ي عشقيم نمرديم
و نميريم
بر خاطر ما گرد ملالي ننشيند آيينه ي صبحيم و غباري
نپذيريم
هم صحبت ما باش که چون اشک سحر گاه روشندل و صاحب اثر و پاک ضميريم
از شوق تو بي تاب تر از باد صباييم بي روي تو خاموش تر از مرغ
اسيريم

شهرام

 

این دو تا رو هم از سهراب واستون انتخاب کردم
سادگی شون آدم رو به وجد می آره

رهزنان را خواهم گفت
کارواني آمد بارش لبخند


من به اندازه ي يک ابر دلم مي گيرد

شهرام

 

شکرانه باور شدن

ريزش اشکهايم
را نهايت نيست

شهرام

 

با گريه آغازيدن گرفتم
با لبخند زيستم
با ريشخند ديگران
خويش را بدرود خواهم گفت

شهرام

 

پاي بست ويراني خويشم
نشئه خمار شبانه خويشم
من آخرين وامدار ليلي
من خود نمک پاش دل ريشم

شهرام

شيطان بودن آسان نيست

اینم از دوستمه

شيطان به بودا گفت:
شيطان بودن آسان نيست.وقتي حرف مي زنم بايد از معما استفاده کنم تا مردم
متوجه وسوسه هايم نشوند.هميشه بايدهشيار و با هوش به نظر برسم تا مرا تحسين
کنند نيروي زيادي صرف مي کنم تا به بعضي ها بفهمانم که دوزخ جالب تر
است.پير شده ام مي خواهم شاگرد ها يم را به تو بسپارم.
بودا مي دانست که اين يک دام است: اگر پيشنهاد را مي پذيرفت خودش به شيطان
مبدل ميشد و شيطان به بودا.
پاسخ داد: فکر مي کني بودا بودن آسان است؟بايد همه ي کارهايي را که تو مي
کني انجام بدهم و باز بايد بلاهايي را که شاگردانم بر سرم مي آورند تحمل
کنم! حرف هايي در دهان من مي گذارند که نگفته ام
آموزه هاي مرا جمع مي کنند و مي خواهند من خردمند ترين آدم تاريخ باشم!
هيچ وقت نمي تواني اين زندگي را تحمل کني!
شيطان به اين نتيجه رسيد که وضع خودش بهتر است. و بودا از دام وسوسه نجات
يافت.....

شهرام

 

يک به يک گم گشته اند
روزهای ساده کودکی
چونان بادبادکانی
که به باد می سپریم


از گروه شعر و ادب

شهرام

 

تنفر جنازه است
کداميک از شما می خواهيد گور باشيد

جبران خليل

شهرام

 

و مخصوصا اين يه بيت بيدل ديوونه کننده ست . دقت کنين ببينين چند تا معنی می تونيد واسش پيدا کنين

آنجا که عشق خلعت رسوايي آورد
پيراهني که چاک ندارد رفو کنند

شهرام

 

اين يه شعر بيدل رو من خيلی دوست دارم شما رو نمی دونم .!!!


ز هر مو دام بر دوشم , گرفتار اينچنين بايد
ز خاطر ها فراموشم , سبکبار اينچنين بايد
به سر خاک تمنا در نظرها کرد حيراني
بناي عجز ما را سقف و ديوار اينچنين بايد
من و در خاک غلطيدن , تو و حالم نپرسيدن
به عاشق آنچنان زيبا , به دلدار اينچنين بايد
ز پا ننشست آتش تا نشد خاکستر اجزايش
به سعي نيستي هم غيرت کار اينچنين بايد
ز همواري نگردد سايه بار خاطر گردي
به راه خاکساري طرز رفتار اينچنين بايد
نفس هر دم ز قصر عمر , خشتي مي کند بيدل !
پي تعمير اين ويرانه , معمار اينچنين بايد

شهرام

آموخته ام كه

اینم چون خاطر دوستی که اینو واسم میل کرده عزیزه می نویسمش.



آموخته ام كه...

بهترين كلاس درس دنيا محضر بزركترهاست

آموخته ام كه...

وقتي عاشق مي شوم ، عشق خودش را نشان مي دهد

آموخته ام كه...

وقتي سعي مي كني عملي را تلافي كرده و حسابت را با ديگري صاف كني،

تنها به او اجازه مي دهي بيشتر تو را برنجاند.

آموخته ام كه...

هيچ كس كامل نيست مگر اينكه در دام عشق او اسير شوي.

آموخته ام كه...

هر چه زمان كمتري داشته باشم ، كارهاي بيشتري انجام مي دهم.



آموخته ام كه...

اگر يك نفر به من بگويد ،“ تو روز مرا ساخته اي” روز مرا ساخته است

آموخته ام كه...

وقتي ، به هيچ طريقي قادر نيستم كمك كنم ، مي توانم براي او دعا كنم



آموخته ام كه...

هر چقدر آدمي نسبت به جبر زمانه اش جدي باشد ، اما هميشه نياز به دوستي

دارد كه بتواند بدون تكلف و ساده لوحانه با او بر خورد كند.



آموخته ام كه...

گاهي اوقات همه ان چيزي كه انسان نياز دارد ، دستي براي گرفتن و قلبي

براي درك شدن است.



آموخته ام كه...

بايد شكر گزار باشيم كه خداوند هر انچه را كه از او مي طلبيم ، به ما نمي دهد

آموخته ام كه...



زير ظاهر سر سخت هر انساني فردي نهفته ، كه خواهان تمجيد و دوست

داشتن است.

آموخته ام كه...

زندگي سخت است اما من سخت ترم.

آموخته ام كه...

وقتي در بندر غم لنگر مي اندازي ، شادي در جاي ديگر شناور است.

آموخته ام كه...

همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند ، اما همه شاديها و پيشرفتها

زماني رخ مي دهند كه در حال صعود به سوي آن هستي.

آموخته ام كه...

پند دهي فقط در دو برهه از زمان جايز است ، زماني كه از تو خواسته مي شود

و هنگامي كه خطري زندگي كسي را تهديد مي كند.



شهرام