رهگذر سرزمين شعر


 

ياد من باشد تنها هستم

ماه بالای سر تنهايی ست


شهرام

 


شهرام

مرثيه

 

به جست و جوي تو

بر درگاه ِ كوه ميگريم،

در آستانه دريا و علف.

 

به جستجوي تو

در معبر بادها مي گريم

در چار راه فصول،
در چار چوب شكسته پنجره ئي

كه آسمان ابر آلوده را

قابي كهنه مي گيرد.

 

به انتظار تصوير تو

اين دفتر خالي

تاچند

تا چند

ورق خواهد زد؟

 

جريان باد را پذيرفتن

و عشق را

كه خواهر مرگ است.-

 

و جاودانگي

رازش را

با تو درميان نهاد.

 

پس به هيئت گنجي در آمدي:

بايسته وآزانگيز

گنجي از آن دست

كه تملك خاك را و دياران را

از اين سان

دلپذير كرده است!

 

نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آفتاب مي گذرد

متبرك باد نام تو

 

و ما همچنان

 دوره مي كنيم

شب را و روز را

هنوز را...


شهرام

شبانه آخر


شهرام

 

هر چه از پيش نظر رفت به يادش آرند

يا رب آن روز مبادا که کنی یاد مرا


شهرام

 

گويند مررمان غم ديوانه می خورند

ديوانه هم شديم و غم ما کسی نخورد


شهرام

 

فزت و رب الکعبه


شهرام

 

باد سکوت مي پاشد
بيا هيچ درو کنيم



ميان دو پلک تو ايستاده است زمين
چشم بر هم مزن
که ماه و ماهي
خواب ترا مي بيند...



پلي از نگاه در ميان
و سکوت رود خانه اي گذران...




شهرام

فردا

زير بارش فردا

با چتر "شايد" تو

از هم امروز

خيس بارانم...




شهرام

 

بالا بلند! در آفتاب دو چشمت

ما را توان خيره شدن نيست

گيسو پريشان کن...


فهمیدین !!


شهرام

خنده

يک نسل خنده مي خواهم

از نژاد لبانت

آرزوي بزرگي ست؟

شهرام

آزار


گر اينگونه مي خواهي آزارم دهي

براي خرده ناني

عريانم کن تا ميان برف

با پرندگان گرسنه بميرم...


قضاوت با شما !!

شهرام

 

اين جزر و مد چيست كه تا ماه مي‌رود؟
درياي درد كيست كه در چاه مي‌رود؟
اين سان كه چرخ مي‌گذرد بر مدار شوم
بيم خسوف و تيرگي ماه مي‌رود
گويي كه چرخ بوي خطر را شنيده است
يك لحظه مكث كرده، به‌اكراه مي‌رود
آبستن عزاي عظيمي است كاينچنين
آسيمه‌سر، نسيم سحرگاه مي‌رود
امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان
يا آفتاب روي زمين راه مي‌رود؟
در كوچه‌هاي كوفه صداي عبور كيست؟
گويا دلي به مقصد دلخواه مي‌رود
دارد سر شكافتن فرق آفتاب
آن سايه‌اي كه در دل شب راه مي‌رود
 
قيصر امين‌پور

شهرام

علی

درويش سر بازار


اندوه خود را مويه می کند


نه غم علی را


 


که سنگ صبور علی در ته چاه بود


نه بر سر بازار


شهرام

 

غرض از مي اگر مستي ست نگاه يار هم دارد


غرض از گل اگر سرخي ست روي يار هم دارد


نميدانم چرا گردون به کام ما نمي گردد


پريشاني اگر عيب است زلف يار هم دارد


شهرام

 

 

قاصدک دل خزان زده ام را پر پر ميکنم


شايد جايي هنوز بهار باشد......


شهرام

 

مثل باران چشم هايت ديدني است

شهر خاموش صدايت ديدني است

مهرباني معني لبخند توست 

خنده هايت بي نهايت ديدني است


زخم ها چون شعر هاي شاعرند 

 زخم هايم در هوايت ديدني است

روبرويم باغي از عطر است ونور 

 لاي شب بوها خدايت ديدني است

شانه هايم ساحل گيسوي توست 

 روي ساحل رد پايت ديدني است


پايتخت آرزوها و جواب 

چشم هايت چشم هايت ديدني است


شهرام

 

همه چيز درد است و همه چيز در گذر است....

بودا


شهرام

 

ميله هاي قفس چقدر تنگ فشرده


فضاي زندان چقدر تهي و افسرده


دل اندوه گين بي تابي در پس سليه ميله ها


پي جوانه ست سبز اميد بخش،که روزي از سنگفرش زندان تراوش خوا هد کرد.


آن مهربان دلي که بذر جوانه را بکارد،يقين که خودش درختي خواهد بود


که سايه اي بي انتها مي بخشد،بر تن مسافر خسته از اندوه  در برهوت تنهايي
......
تبر ها را بشکنيد    که از طنين فريادشان هراسان ترينم!!


شهرام

 

اينم که قضاوت نداره .

 

در را ببند


خورشيد را به خانه چرا ميزبان شوم


وقتي که نور، غم را درون ديده ي ما فاش ميکند!!


شهرام

 

 زيباست و فوق العاده ساده .

 

نگاهت طو لاني ترين بوسه است ،به هنگام وداع

که مرگ را در برق دشنه جلادان


به انتظار مي کشد.


نگاهت سبز ترين مزرعه است که پرنده سرگردان نگاهم را در آلا چيق مژگانت
پناه ميدهد.


نگاهت امن ترين جاده است براي گريز،و بلند ترين حصار است براي عزلت...


نگاهت آرام ترين رود خانه است،که ماهي هاي رنگين چشمانم را در عمق درياي
چشمانت....


نگاهت کو تاه ترين زمان است براي اميدواري،و وسيع ترين سايبان است براي
فراغت...


شهرام

 

تا تنهايی

اندکی مانده

اکنون خويشی

فردا

هيچ


شهرام

 

وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم

که در طريقت ما کافريست رنجيدن

 


شهرام

 

تا هوای گريه کردم يار رفت

اين غزال از بوی خون رم می کند


شهرام

 

امروز اينو تو تاکسی شنيدم

از روزی که اومدی مرغ دلم پر گرفت

لبهای با خنده قهر خنده رو از سر گرفت


شهرام

 

نترس عشق فقط ارتفاع مختصري است

 بيا پرنده بشو آسمان شدن با من



---------------------------------------------------


غم تو خجسته بادا که غمي ست جاودانی

 ندهم چنين غمي را به هزار شادمانی


دل من کجا پذيرد عوض تو ديگري را

دگري به تو نماند تو به ديگري نماني



شهرام

 

من هنوز در معماي مرموز پيشاني تو گيج مانده ام


اينک


همه زيبايي ها سهم توست


تو بگو


اي پيشا ني ات سپيده ترين


تقدير بلند آبي ات را کجا نوشته اند!


شهرام

 

غروب تمام فصل هاست


به ساماني که دست هايت را ببخشی


مي بيني از آنها داس ساخته اند و به ريشه ات نشسته اند


خانه به دوشي که دوش ها يت را هم بخشيده ای


براي باختن چه داري  ؟؟؟

---------------------------------------
؛؛من ... هيچ ؛؛
شهرام

 

خيلی خيلی قشنگه گواه حرفم

آي مادر بيا دست کودکي هايم را بگير
به خيا بانهاي پر ازدحام چراغ ها ببر
و برايش لباس عيد بخر
....
تو فکر نکردي باران مي ايد
زمين خيس مي شود و من سر مي خورم
چرا رهايم کردي؟؟؟؟/


شهرام

حلاج


شهرام

درخت


شهرام

حلاج


از حسين منصور حلاج

حلاج در زندان روزي هزار رکعت نماز مي کرد گفتند چون گويي که من حقم نماز را که کني

گفت ما دانيم قدر ما


شهرام

نيچه

تنها دوستدار آن خدايي هستم که رقص بداند

***

انسان چيزي است که بر او چيره بايد شد


شهرام

فريدون مشيري

جام دريا از شراب
بوسه ي خورشيد لبريز است
جنگل شب تا سحر تن شسته در باران
خيال انگيز
ما بقدر جام چشمان خود از افسون اين
خمخانه سرمستيم
در من اين احساس
" مهر مي ورزم پس هستم "


فريدون مشيري



شهرام

درخت


ديدم در آن کوير درختي غريب را

محروم از نوازش يک سنگ رهگذر

بي برگ و بار زير نفسهاي آفتاب

در التهاب در انتظار قطره باران

در آرزوي آب

ابري رسيد

چهر درخت از شعف شکفت

دلشاد گشت و گفت

اي ابر اي بشارت باران

آيا دل سياه تو از آه من بسوخت

غريد تيره ابر , برقي جهيد

و

چوب درخت کهن بسوخت

حميد مصدق


نياز داشتم باز بنويسمش

شهرام

 

دلشوره تکرار

به فکر فرو ميروم

اينبار

اين آخرين بار


شهرام

 


شهرام

 

اين رسمه هميشه ...


دير باور مي شه ...


اما اگه بشه ...


چي مي شه ...


شهرام

دوست

بيا ای خسته خاطر دوست

ای مانند من دلکنده و غمگين

بيا ره توشه برداريم

قدم در راه بی برگشت بگذاريم

ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است .

شهرام

 

عبور

هميشه از ميان سايه ها نيست



شهرام

 

باز هم به سراغم آمد

همان ترس هميشگی

 


شهرام

پدر

پدر از راه آمد

دست هايش خالي

بچه ها چشم به دستان پدر

سفره خالي را پدر از پنجره بيرون انداخت

سفره قلبش را بار ديگر گسترد

بچه ها آن شب هم مثل ديگر شبها

يک شکم سير محبت خوردند!!


شهرام

 

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را

تا زودتر از واقعه گويم گله ها را

چون آينه پيش رويت نشسته ام

ببين در من اثر سخت ترين زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته اي نيست

از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخي نه گفتنش را که بارها چشيده ايم

وقت است که بنوشيم از اين پس بله ها را

بگذار ببينم بر اين جغد نشسته

يک بار ديگر پر زدن چلچله ها را

يک بار هم اي عشق من از عقل مينديش

بگذار که دل حل کند مساله ها را

شهرام

نی

گله باني خسته از کار

توي صحرا دم به ني داد

آنقدر غمگين که حتي

گوسفندي گريه افتاد

گوسفند از گريه پر شد

بره هايش را صدا زد

گرگ بااو مهربان شد

بره هايش را پس آورد


اين شعر از اون شعرهای ستاره دار بود.

شهرام

 

اشعار سبک هندي رو بايد با تامل خوند دونه به دونه

راحت خواهي به خار و خس يکسان شو

با ديده , نگاه , با بدنها جان شو

مضمون عبارت دو عالم مي باش

بر هر چه رسي به رنگ او عريان شو



شهرام

 

ديگر مهم نيست نيامدنت


شب را فوت مي کنم    به صبح که نزديک شود


کم نيستن  کوه هاي استوار


که از مشرق شانه هايشان


خورشيد دوباره طلوع کند...


شهرام

محمد مختاري

واسه اينم توضيح دارم اما باز ...

نزديک شو اگر چه نگاهت ممنوع است.


زنجيرهاي اشاره چنان از هم پاشيده است   

 که حلقه هاي نگاه در هم قرار   نميگيرد


دنيا نشانه هاي ما را در حول و حوش غفلت خود ديده است و چشم پوشيده است.


نزديک شو اگر چه حضوري است....      


شهرام

 

اينم آخه ...

ماييم و غمي دوباره در چشمانت
شب هاي پر از ستاره در چشمانت
بايد بچشد عذاب زيبايي را
چشمي که کند نظاره در چشمانت


شهرام

نيما يوشيج

خوب کوتاهه اما ...

اين ترا بس باشد


کاشناي رنجت


نه همه کس باشد....      

نيما يوشيج


شهرام

مادرم پنجره را دوست نداشت

اينم يه شعر توپ

مادرم پنجره را دوست نداشت

با وجودي که بهار
از همين پنجره مي آمد و مهمان دل ما مي شد

مادرم پنجره را دوست نداشت

مادرم مي ترسيد

که لحاف نيمه شب از روي

خواهر کوچک من پس برود

يا که وقتي که هوا باراني ست

گوشه ي قالي ما تر بشود

هر زمستان سرما

روي پيشاني مادر

خطي از غم مي کاشت


پنجره شيشه نداشت

شهرام

 


اولي روي آنتن تنهاست
دومي از تنهايي درش مي آورد
سومي منم چهارم و تو نيستي
و جهان آسمان گشاد
که جز من و تو
همه چيزش پرنده است....

-------------

 



اي فروغ بي دروغ دستهاي کودکي
بيا
نام کوچک مرا به خاطر بسپار
من دروغ گفته گفته ام


من ترا به وسوسه اي آغاز کردم
و به وسوسه اي دچار شدم
اينک تو فقط يک تقديري وبس!


تنهايي من واقعيتي است
وتو حقيقتي
و فاصله اي ست ميان اين دو!
سلام کدامينمان به منظوري است
مني که عشق آورده ام
يا
تويي که زندگي را؟؟؟


شهرام

 

اینم بخونین من که حال کردم.

چشم تو خبر گزاري عشق
گل خانه شهر داري عشق
ديدي که چه کار دستمان داد
ايام اضافه کاري عشق

شهرام

پرنده مردنی ست


چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست

فروغ

شهرام

اخوان ثالث

لحظه ديدار نزديكست.

باز من ديوانه ام، مستم؛

باز ميلرزد دلم،دستم.

بازگويي در جهان ديگري هستم.

هاي! نخراشي به غفلت گونهام را، تيغ!

هاي، نپريشي صفاي زلفكم را، دست!

و آبرويم را نريزي، دل!

- لحظه ديدار نزديكست

اخوان ثالث

شهرام

 

انديشه را به تمامی دريابيم

و غم را نيز .


شهرام

 

يه روز داشتم تو خيابون می رفتم ديدم يه نفر از بدبختياش حرف می زنه اما هيشکی

توجه نمی کنه . به رگ غيزتمون برخورد واستاديم تا آخرش رو گوش کرديم .

می دونين چی شد يارو برگشت هر چی از دهنش در اومد به ما گفت .

نگو يارو داشت با خودش درد دل می کرد. حرفای خصوصيش بود.


شهرام

 

معذرت می خوام !

کاشکی همين کافی بود

نمی تونم !

اينم کافی نيست

مثل هميشه !

خرابترش نکن

دلم می خواد اما !

می دونم که می دونی اصلا شده واست عادت

اما

بازم مثل هميشه

واسه يه بار ديگه

.............................

 

 

 


شهرام

 

معذرت می خوام !

کاشکی همين کافی بود

نمی تونم !

اينم کافی نيست

مثل هميشه !

خرابترش نکن

دلم می خواد اما !

می دونم که می دونی اصلا شده واست عادت

اما

بازم مثل هميشه

واسه يه بار ديگه

.............................

 

 

 


شهرام

 


به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد

فروغ

شهرام

 


به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد

فروغ

شهرام

 

زيبايي زاييده درد است

ونگوگ

شهرام

 

برای ياد گرفتن صحبت ۲ سال زمان لازم است

و

برای يادگيری سکوت ۵۰ سال


شهرام

 

دیگه زدم تو خط این جور جملات
بجاي آنکه تاريکي را لعنت کنيد شمعي روشن کنيد

کنفوسيوس

شهرام

مشيری

من که با اين شعر حال می کنم


آيينه بود آب
از بيکران دريا خورشيد مي دميد
زيباي من شکوه شکفتن را
در آسمان و آينه مي ديد
اينک سه آفتاب


شهرام

 


از کتاب « چنين گفت زرتشت » نوشته نيچه

تنها دوستدار آن خدايي هستم که رقص بداند

***

انسان چيزي است که بر او چيره بايد شد

***


شهرام

 

 

خمارآلوده ام سود و زيان خود نمي دانم
به يک پيمانه سودا مي کنم دنيا و عقبي را

 

اينم از صايب  تبريزی


شهرام

 

زندگي يعني يک سار پريد
از چه دلتنگ شدي
دلخوشي ها کم نيست
مثلا اين خورشيد
کودک پس فردا      کفتر آن هفته

 

اينم که داد می زنه مال سهرابه


شهرام

 

به اين ابياتي که استاد سخن سعدي در وصف معشوقه سروده توجه کنين
توصيف رعنايي و زيبايي معشوقه رو همه شاعران دارن اما
اگه اين ابيات رو بخونين فکر کنم با من هم عقيده شين که هر کسي نمي تونه به اين زيبايي به اين مقوله توجه کنن
دل بسپرين

اينان مگر ز رحمت محض آفريده اند
کآرام جان و انس دل و نور ديده اند
لطف آيتي ست در حق اينان و کبر و ناز
پيراهني که بر قد ايشان بريده اند
آيد هنوزشان ز لب لعل بوي شير
شيرين لبان نه شير که شکر مزيده اند
پندارم آهوان تتارند مشک ريز
ليکن به زير سايه طوبي چريده اند
رضوان مگر سراچه  فردوس برگشاد
کاين حوريان به ساحت دنيا خزيده اند
آب حيات در لب اينان به ظن من
کز لوله هاي چشمه کوثر مکيده اند
دست گدا به سيب زنخدان اين گروه
نادر رسد که ميوه اول رسيده اند
عذرست هندوي بت سنگين پرست را
بيچارگان مگر بت سيمين نديده اند
.
.
.


شهرام

 

واسه اينم هيچ توضيحی ندارم


مي ساختيم و خراب مي کرديم
نمي دا نستيم  و باور د اشتيم    
ما از دريا جز آ شياني براي  پرندگان     هيچ نمي خو استيم
ما از دريا ماهي  نمي خواستيم   ما در يا را براي ماهيان  مي خواستيم
ما مي گذ شتيم  نه روز گار ما را         ما از خود مي گذشتيم
و اشک هايمان جز اندو ه هاي شما نبود
گفتند : خاسرون  ....
ما مي رفتيم   و نمي د انستيم  که در قرن آ  لياز   تعبير کلمات نيز عوض
شده
 و ديگر ر نگها امين طبيعت  نيستند
گفتند : خاسريد ......
آري چرا که ما الا خداي دل خدايي نداشتيم 
گفتند :خاسرون .....
آنها به دست هاي خاليمان  نگاه مي کردند   
و ما .......
جز به خستگي دست هاي خود شرمسار هيچ کس نبوديم
ما خاسرونيم......

بله ما خاسرونيم


شهرام

 

من زياد خوشم نمی آد متن انگليسی تو وبلاگم باشه اما اين متن خيلی ساده ولی قشنگه . کلماتش هم ساده ست . خوندنش خالی از لطف نيست

 

 

Every little thing you do
that makes me fall in love with you.
There isn't a way, I can show you
ever since i've come to know you.
Its evrey little thing you say,
that makes me wanna feel this way
there is not a thing i can point to,
because its every little thing you do
dont ask why,
its a secret that keeps it alive.
but you need a reason why,
Its your smile your laugh or your heart?
Doesn't matter why, I love you?
Any where there a crowd you stand out
Can't you see why they cant ignore you?
If you wanna know
Why i cant let go,
Let me explain to you.

That my every little dream comes true,
With every little things you do

 


شهرام

 

مرا کمی دوست بدار اما طولانی


شهرام