رهگذر سرزمين شعر


 

به تمام نپريدن هايم قسم

آخرش يه روز می پرم

می بينين


شهرام

 

اين جمله از بودا خيلی ساده ست دقت کنين .


مادر همانگونه

که به هنگام خطر

تنها نگران فرزند خويش است

اگر همه درباره ي همه ي

زندگان همين احساس را داشته باشند

دل پر مهر بيکراني خواهند داشت.

 


شهرام

 

چراغي در دست

چراغي در دلم.

زنگار روحم را صيقل مي زنم

آينه ئي برابر آينه ات مي گذارم

تا از تو

ابديتي بسازم


شهرام

سنگ

سنگ بر پیشانی سنگی کوه خورد.

کوه خندید .

سنگ شکست.

یک روز , کوه می شکند.

خواهی دید.

 

نادر ابراهیمی

 


شهرام

 

 سعدي

گر مخير بکنندم به قيامت که چه خواهي
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
باور از مات نباشد تو در ايينه نگه کن
تا بداني که چه بودست گرفتار بلا را


شهرام

 

خنده داره اما من هنوز هم از امتحان می ترسم.

 


شهرام

 

و غروب

هميشه آغاز يکی شدن

در بی سرانجامی ست


شهرام

به ياد همکلاسی های صميمی

وقتی چشمام روی صفحه مانيتور دوستای همکلاسيم رو خيس نشون می داد فهميدم که از اين به بعد غروب خورشيد رو بايد ۱۵ باره تماشا کنم !

رو جلد  Cd  فارغ التحصيلی مون اين نوشته به يادگار موند .

 

دوستی آب روانيست  روان می گذرد

 

در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سرو کوهی دام

گر ام ياد آوری يا نه

من از يادت نمی کاهم

ترا من چشم در راهم.

 


شهرام

کوله بار


شهرام

نمی دانی


شهرام

ترس


شهرام

نقطه سر خط


شهرام

چراغ


شهرام

راز و نياز


شهرام

در رهگذار باد

بعد  از تو  در  شبان  تيره و تار من

ديگر  چگونه ماه

آوازهاي طرح جاري نورش را

تكرار مي كند

بعد از تو من چگونه

اين  آتش  نهفته   به  جان را

خاموش می كنم ؟

اين  سينه سوز  درد نهان را

بعد از  تو من  چگونه فراموش ميكنم ؟

من با اميد  مهر  تو پيوسته  زيستم

بعد از تو ؟

اين مباد

كه بعد از تو نيستم

بعد از تو آفتاب سياه  است

ديگر  مرا  به  خلوت  خاص  تو راه نيست

بعد از تو

درآسمان  زندگيم  مهر و ماه نيست

 بعد  از من آسمان  آبي است

آبي مثل هميشه

آبي

حميد مصدق

 از www.avayeazad.com

 

 


شهرام

 

هميشه هم آينه ها
از حروف کوچک نام ما نمي گذرند
گاهي گياهي سبز سراغ چهره هاي ديگر ما را مي گيرد.
قرار نيست معادله جهان را ،به سيب کوچکي تر سيم کنيم
يا از تمام پل ها رد پاي رنگين کمان را بگيريم
همين که خوشه هاي انگوري را در مسير کبو تري مي گذاريم
يا برگ گلي را رو به روي مهتاب
يعني که عشق به اندازه مشت آدمي ست
آنکه انگشت اشاره را رو به ماه مي گيرد
از چهره هاي سپيد آينه گذشته است...


شهرام

 


شهرام

 

نه زمزمه هاي آب را مي خواهم

نه شکوه سبزه زار را

و نه نوازش معصو مانه باد را      روي صورت هاي گمنام

من فقط ترا مي خو اهم

تا به تو برسم 

نمي دانم چند پيراهن پاره خواهم کرد....


شهرام

غروب


شهرام

خلوت


شهرام

پيشی

اميد که به اسمش ايرادی وارد نشه .

با هزار وعده نيامده    به استقبالت مي آيم  هم چنان

نه کوه باز ميدارد از رفتن    نه اندوه نيامدنت!

بارها سلامت داده ام

روزها به گردت گرديده ام

و شب ها را بي ستاره سرکرده ام     به بامدادي که برآيي!

به دنبالت مي آيم

سايه به سايه

اگر چه از آفتاب پيشي گرفته باشي!


شهرام

ساعت


شهرام

گذر


شهرام

فردا


شهرام

 


شهرام

 

امشب فهميدم که آدما به هيچ چيزی غير از خودشون فکر نمی کنن

امشب تو اين بارون هيشکی به فکر اينهمه آدم خيس خورده ! نبود .

حتی من خيس خورده !!

آخ تهران شهر بی ياران !


شهرام

 

 

به سراغ من اگر می آييد

نرم و آهسته بياييد

مبادا که ترک بردارد

چينی نازک تنهايی من

 

 


شهرام

بيدل


پيش آ که بخوانی رقم سينه ريشم

من نامه افتاده به خاک از کف خويشم

شهرام

دبستان

چقدر ما از اين کارا می کرديم !!


پسری سنگ به ديوار دبستان می زد.

سهراب

البته الان ديگه واسه خودمون مردی شديم اما هنوز از اين کارا دوست داريم !!

شهرام

پر


مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است.

سهراب سپهری

شهرام

گيجی های من

تازگیها سرم خیلی شلوغه .

دم در که رسيدم ديدم همه چی دارم الا کليد .

سر نخ هم نداشتم دنبال کلید بگردم .

اف اف رو زدم . کسی جواب نداد .

مال همسایه رو زدم دیدم اونم جواب نمی ده .

عجب بدشانسی !! یکی دیگه اینم جواب نمی ده .

آخر سر یارو اومد گفت : هنوز وصل نکردیم خونه ها هنوز آماده نیست دنبال خونه ای .

دیدم سر و ته کوچه رو اشتباهی اومدم .

مسیرم رو به اندازه اومده بودم اما اشتباهی .

گفتم که سرم شلوغه .

شهرام

آس‌ گشنيز

این داستان در سایت پندار دیدم خوشم اومد .


هر بار كه‌ گوشي‌ را مي‌گذاشتم‌، مي‌گفتم‌ ديگر زنگ‌ نمي‌زنم‌. دلم‌ مي‌خواست‌ روبه‌رويم‌ زانو مي‌زدي‌، التماس‌ مي‌كردي‌ و چيزي‌ مي‌خواستي‌. دلم‌ مي‌خواست‌ يك‌جوري‌ خردت‌ مي‌كردم‌، تا بعد آن‌قدر دلم ‌براي‌ خودم‌ نسوزد كه‌ گريه‌ام‌ بگيرد. گريه ‌نبود كه‌. مثل‌ بختك‌ ناگهان‌ روي‌ سرم‌ هوار مي‌شد. خودكار را مي‌گذاشتم‌ روي‌ ميز. تا در سالن‌ را آهسته‌ مي‌رفتم‌ و بقية راه‌ را درراهرو با قدم‌هاي‌ بلند و سريع‌. ديگر يادم‌ مي‌رفت‌ كه‌ روي‌ پنجة پاي‌ راستم‌ تكيه‌ كنم ‌تا نلنگم‌. حتي‌ فرصت‌ نمي‌كردم‌ در توالت‌ راببندم‌. از نفرت‌ بود.
گفتي‌: « ببين‌! ما با هم‌ دوستيم‌. فقط همين‌. »
من‌ هم‌ خودم‌ را از تك‌ و تا نينداختم‌ و گفتم‌: « منظور من‌ هم‌ آن‌ چيزي‌ نيست‌ كه‌ توفكر مي‌كني‌. »
بعد هم‌ حرفي‌ نزدي‌. يادت‌ هست‌گفتم‌؟: « ته‌ دلت‌ نمي‌خواست‌ مي‌گفتم‌ دوستت‌ دارم‌؟»
سرت‌ پايين‌ بود. پاهايت‌ را روي‌ پاشنه ‌تكان‌ مي‌دادي‌. هوا تف‌ كرده‌ و داغ‌ بود. سرت‌ را بالا گرفتي‌. يك‌ طره‌ از موهايت‌ خيس‌ عرق‌ به‌ پيشاني‌ چسبيده‌ بود. وقتي‌ديدي‌ هنوز دارم‌ نگاهت‌ مي‌كنم‌، گفتي‌:« نمي‌دونم‌، فكر مي‌كنم‌، آره‌. »
گفتم‌: « مي‌داني‌ اگر جلوي‌ خودم‌ رانمي‌گرفتم‌ مي‌گفتم‌. »
مثل‌ آن‌ شب‌ كه‌ گفتم‌. مست‌ بودم‌. آن‌قدر رقصيده‌ بودم‌ كه‌ بچه‌ها ترس‌ برداشته‌ بودشان‌. خيس‌ عرق‌ بودم‌. نمي‌گذاشتند بيايم‌. در ميان‌ رنگ‌ تند موسيقي‌ و شلوغي‌ وخداحافظي‌، شالم‌ را دور سرم‌ پيچيدم‌ و زدم‌ بيرون‌. ته‌ كوچة بن‌بست‌ به‌ ديوار تكيه‌ دادم. سكوت‌ بود. فقط صداي‌ آسمان‌ مي‌آمد.آن‌ شب‌ زيباترين‌ شب‌ ستاره‌ها بود.
تلفن‌ همگاني‌ هميشه‌ شلوغ‌ بود ولي‌ آن‌ شب‌، شب‌ِ جشن‌ من‌ بود. يك‌ دوريالي‌ كافي ‌بود و شش‌ بار چرخاندن‌ آن‌ گردونه‌. گوشي ‌را كه‌ برداشتي‌ گفتم‌. اگر نمي‌گفتم‌ چيزي‌ نبود كه‌ بتوانم‌ باور كنم‌ و وقتي‌ گفتم‌ ديگر هيچ‌طور نمي‌توانستم‌ انكارش‌ كنم‌، حتي‌پيش‌ خودم‌.
قبلش‌ را نمي‌دانم‌. براي‌ اينكه‌ پنجشنبه‌ها برسانمت‌ به‌ اندازة كافي‌ دليل‌ داشتم‌. تا ازسينما يا تئاتر بيرون‌ مي‌آمديم‌، شب‌ شده‌ بود و بچه‌ها با عجله‌ به‌ خانه‌هاشان‌ مي‌رفتند. نهايتش‌ اين‌ بود كه‌ چند صفحه‌ كمتر بخوانم‌.
سعي‌ مي‌كردم‌ زياد حرف‌ نزنم. هيچ‌وقت‌ زياد حرف‌ نمي‌زنم‌، آن‌ هم‌ بادخترها. مؤدب‌هاشان‌ سعي‌ مي‌كنند نگاه ‌نكنند، تا اينكه‌ وسط حرف‌ چشمشان‌ به‌ پايم ‌مي‌افتد و سرخ‌ مي‌شوند. اگر برايت‌ مي‌گفت ‌هم‌ نمي‌فهميدي‌. ديشب‌ نخوابيدم‌، اصلاً. ظهر شده‌ بود. همه‌ رفته‌ بودند ناهار. سرم‌ راگذاشتم‌ روي‌ ميز و همان‌طور... [ادامه در سایت پندار]


شهرام

خونريز

اينم از استاد سخن سعدی شيرازی

به خدا بر تو که خون من بيچاره مريز

که من آنقدر ندارم که تو دست آلايی

شهرام

 

ساقی ار باده از اين دست به جام اندازد

عارفان را همه در شرب مدام اندازد

ای خوشا دولت آن مست که در پای حريف

سر و دستار نداند که کدام اندازد


حافظ
خيلی زيباست .



شهرام

 


شهرام

جالبه


شهرام

 

دو تا دونه ساندويچو يه نيمکتو يه من يه تو
پسته خندون يه خورده تو پاکتو، يه من يه تو

يه باغ پر شکوفه يه سبد نياز من به تو
يه خرده از نگاه ،محبتو، يه من يه تو

يه فکر راحتو ،تمرکز و صداي پاي دل
يه جاي دنج و با صفا يه خلوتو، يه من يه تو

يه جاي دور از تردد صداي لحظه ها
عقربه اي خشک و گچي تو ساعتو، يه من يه تو

بارون نم نمو هوا بهاريو يه سايبون
يه آسمون ابريو ،طبيعتو، يه من يه تو

يه مثنوي تو دستمون يه ني يه درد مشترک
تو تشنگي يه جرعه از  حقيقتو، يه من يه تو

يه شوق ديدنو اگه خدا بخواد رسيدنو
يه اعتقاد من به تو،يه عادتو،يه من يه تو

 

ما که خونديم و بگی نگی خنديديم شما چی


شهرام

مادر

واسه شب عید یاد مادرم افتادم .
خوش به حالتون شب عیدی می شینین کنار مادراتون .


مادرم آن پايين

استکانها را در خاطره شط می شست .

شهرام

عيد


شهرام

 

اينم يه جور دوست داشتنه

در عشق تو کس پای ندارد جز من

بر شوره کسی تخم نکارد جز من

با دشمن و با دوست بدت می گویم

تا هیچ کست دوست ندارد جز من





شهرام

 



صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد

ورنه انديشه اينکار فراموشش باد


اينم که از حافظه

شهرام

گردون

مواظب گردون دون باشید چون واسه ما که این جوری شده .


شد از فشار گردون مويم سپيد و سر زد

شيری که خورده بودیم در روزگار پيري


صايب هم با من هم عقيده بوده .

شهرام

 

اين ترکيب آشنا چه قدر قشنگه


ای زلال سبز جاری

جای خوب غسل تعميد

شهرام

 

ابو سعيد را گفتند چرا سفر نکنی که آب چون بماند بگندد
گفت :

دريا باش تا هرگز نگندی

شهرام

داستانک

تو تاکسی نشستم

راننده داشت از خوشبختي هاش می گفت

کفم بريده بود اما سعی ميکردم به روی خودم نيارم

مثل اينکه فهميده بود تعجب کردم آخه سيخ من شده بود

تمام داستانش رو اسه من تعريف می کرد و به بقيه کاری نداشت .

هر چی خواستم خودم رو به اون راه بزنم دیدم یارو پیله کرده به ما و ول نمی کنه .

نگاه کردم دیدم حق داره بیچاره

آخه من تنها مسافر تاکسی ش بودم .


شهرام

آيينه مشرب

اینم یه خاطره بمونه تو یادمون .

آيينه مشربان به نگه گفتگو کنند.

شهرام