رهگذر سرزمين شعر


نشئه

از دیشب این یه بیت از شعر بیدل هی می آد تو ذهنم

چون نشئه ندانم به کجا می روم از خویش

دارد خط پیمانه شمار درجاتم


شهرام

بودا

آني بود ، درها وا شده بود .

برگي نه ، شاخي نه ، باغ فنا پيدا شده بود .

مرغان مكان خاموش ، اين خاموش ، آن خاموش ، خاموشي گويا شده بود .

آن پهنه چه بود : با ميشي ، گرگي همپا شده بود .

نقش صدا كمرنگ ، نقش ندا كمرنگ ،  پرده مگر تا شده بود ؟

من رفته ، او رفته ، ما بي ما شده بود .

زيبايي تنها شده بود .

هر رودي دريا ،

هر بودي بودا شده بود.
سهراب

شهرام

زندان

به قفل بيهوده خشم مي ورزي

درهاي تمام زندانها

 از درون باز مي شوند

 

رافائل آلبرتي


شهرام

 

نه هرگز آنچنان فراز سرم قرار مي گيري 

 كه كلاه از سرم بيندازد

 سماجت ديدارت


نه هرگز

آنگونه دور مي شوي

كه پندارم

 غروب كرده باشي

تا باز مانم از رفتن

 نوميد و دلشكسته

ستاره آشنا

تو دور مي شوي

يا من ايستاده ام

 برجا؟

 منوچهر آتشی



شهرام

 

تو سبز را به من آموختی
 حالا از هردرختی سر بلند ترم
 دیروز رکعت آخر باران دستم را بوسیدی
 و من عجیب دلم می خواست عشقم را واژه واژه لمس کنی
 نمی دانی چه قدر دلواپس پنجره ام
 وقتی خورشید از پیله ی آسمان در می آید
پنجره ام باید یاد بگیرد
 با چه کسانی به لهجه ی دیوار حرف بزند
 و چه وقت خورشید عقیم را سرزنش کند
نمی دانم به کدام پرنده معتقدی
ولی تو را به جان هر چه چکاوک
پر آواز پروانه را نبند
 هیچ کس آواز سبز پروانه ها را نمی فهمد
تو دیگر چرا؟
تو که از سلاله ی تابستانی
و با تمام رنگین کمان ها نسبت داری
 آسمان بالغ می شود
 هیچ کس نمی پرسد باران اهل شمال است
یا سیگار و ستاره
 وقتی که قبل از آمدن اجازه می گیرد
سلام می کند
 وای ، باران ، دلم برای لکنتت می سوزد
 نگاهم می کند باران
 نگاهی تر ، عاشق و مبهوت
 خوابت نبرد ، صبر کن
 هنوز هم خیلی از مردم
 باران روی شانه ی چترشان جان می دهد
 تو را به جان سیب ، مخاطب
بیا برویم کمی از باران دلجویی کنیم
 بیا برویم از روی شانه ی یک شنبه چتر را برداریم
 سکوتی زلال زیر پیراهنم می وزد
 سکوتی از اردیبهشت کودکی ها
 که حوصله ی زمستان را سر برده
 خوابت برد ؟
 ببین دیوان پنجره را باز می کنم تا تفألی بر باد بزنم
 چرا نگرانی ؟
 نگران برهنگی پنجره ای یا آواز پروانه ها ؟
 شاید هم دل واپس عبور زمانی ؟
نه ، ستاره ی سبز من آسوده باش
 این دختر ساده تمام سال هایی را که گذشت
 به حساب همان سیب کال می نویسد
 وقتی که دیدمت کمی از بوی سازت را برایم کنار بگذار
 یک شنبه ما را گم نمی کند
شاید ما او را...ـ
خوابیدی گلم ؟
شب به خیر

 مریم اسدی 


شهرام

 

زيبا ترين حرفت را بگو
شكنجه پنهان سكوتت را آشكار كن
و هراس مدار از آن كه بگويند
ترانه بيهودگي نيست
چرا كه عشق
حرفي بيهوده نيست

حتي بگذارآفتاب نيز برنيايد
به خاطر فرداي ما اگر
بر ماش منتي است؛
چرا كه عشق،
خود فرداست
خود هميشه است

شاملو


شهرام

اگر تو بازنگردی

اگر تو بازنگردی
 قناریان قفس قاریان غمگین را
 كه آب خواهد داد؟
 كه دانه خواهد داد؟

اگر تو باز نگردی
 بهار رفته در این دشت برنمی گردد
به روی شاخه گل غنچه ای نمی خندد
و آن درخت خزان دیده تور سبزش را به سر نمی بندد

اگر تو بازنگردی
 كبوتران محبت را
 شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد
شكوفه های درختان باغ حیران را
تگرگ خواهد زد

 اگر تو بازنگردی
به طفل ساده خواهر كه نام خوب تو را
 ز نام مادر خود بیشتر صدا زده است
چگونه با چه زبانی به او توانم گفت
 كه برنمی گردی؟

و او كه روی تو هرگز ندیده در عمرش
 دگر برای همیشه تو را نخواهد دید
و نام خوب تو در ذهن كودك معصوم
تصوری ست همیشه
همیشه بی تصویر
همیشه بی تعبیر

اگر تو بازنگردی
 نهالهای جوان اسیر گلدان را
كدام دست نوازشگر آب خواهد داد؟
 چه كس به جای تو آن پرده های توری را
به پشت پنجره ها پیچ و تاب خواهد داد؟

اگر تو بازنگردی
 امید آمدنت را به گور خواهم برد
و كس نمی داند
 كه در فراق تو دیگر
 چگونه خواهم زیست
چگونه خواهم مرد

حمید مصدق


شهرام

با اين همه

اما
   با اين همه
تقصير من نبود
 
                 که با اين همه...

با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم

 

اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست

 

از خوبي تو بود
               که من
                        بد شدم!

امین پور 


شهرام

رهگذر

چشمي که چشمهاي ترم را رقم زده است


خط و خطوط زندگي ام را بهم زده است


حتي پياده رو شده قلبم براي او


هر صبح زود آمده در من قدم زده است


هر صبح راس ساعت شش ديدن و عبور


اما هميشه چشم به ناديدنم زده است


اين گونه کوک کرده همين مرد ساده را


اين گونه بر نوار دلم زير و بم زده است


نگذاشت تا که تازه شوم از هواي او


جالا تمام زندگي ام دود و دم زده است 


حالا که رفته است ، نمي داند اين چنين


بين من و خدا و غزل را به هم زده است

غلامرضا ابراهيمي

 


شهرام

مي خواستم عزيز تو باشم

مي خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست

همراه و همگريز تو باشم خدا نخواست

 

مي خواستم كه ماهي غمگين بركه اي

در دست هاي ليز تو باشم خدا نخواست

 

گفتم در اين زمانه كج فهمِ كند ذهن

مجنون چشم تيز تو باشم خدا نخواست

 

مي خواستم كه مجلس ختمي براي اين

پائيز برگريز تو باشم خدا نخواست

 

آه اي پري هر چه غزلگريه! خواستم

بيت ترانه‏اي ز تو باشم خدا نخواست

 

مظلوم ساكتم! به خدا دوست داشتم

يار ستم ستيز تو باشم خدا نخواست

 

نفرين به من كه پوچي دستم بزرگ بود

مي خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست

فرهاد صفریان


شهرام

غريبانه

لبت صريح ترين آيه ي شکوفایي ست


و چشمهايت شعر سياه گويایي ست


چه چيز داري باخويشتن که ديدارت


چو قله هاي مه آلود محو و رويایي ست


چگونه وصف کنم هيیت نجيب ترا


که در کمال ظرافت کمال ِ  والا یي ست


تو از معابد مشرق زمين عظيم تري


کنون شکوه تو و بهت من تماشایي ست


در آسمانه ي  درياي ديدگان تو شرم


شکوهمند تر از مرغکان دريایي ست


شميم وحشي گيسوي کوليت نازم


که خوابناک تر از عطرهاي صحرایي ست


مجال بوسه به لب هاي خويشتن بدهيم


که اين بليغ ترين مبحث شناسایي ست 

 پناه غربت غمناک دستهایي باش

که دردناک ترين ساقه هاي تنهایي ست

 

حسین منزوی

 

شهرام

احساس

 

 زنهار  

 پيراهن بلند  بپوش 

                                       تا  باغهاي ياس  نسوزند 

                                                                   از  هرم  آفتاب

فرخ تمیمی


شهرام

شراب

تیکه شعری از مشیری که  چند وقته دارم زمزمه می کنم . به نظرم مست می کنه . بخونین .

چشم تو چشمه ی شراب من است


هر نفس مست از این شرابم کن


تشنه ام  تشنه ام  شراب شراب


می بده می بده خرابم کن


شهرام

گرگ و میش

 

تو گرگ و میش اگه پرسه بزنی

گاهی راتو گم می کنی

گاهی هم نه

اگه به دیفار مشت بکوبی

گاهی انگشتتو میشکونی

گاهی هم نه

همه می دونن گاهی پیش اومده

که دیوار برمبه

گرگ و میش صبح سفید بشه

و زنجیرا

از دستا و پاها

بریزه .

لنگستون هیوز

کتاب سیاه همچون افریقای خودم

ترجمه  شاملو

 


شهرام

سوال


به رغم آتش آن چشمهاي جذابه

ز عشق همنفسي خواستم نه همخوابه

عجب زمانه ظاهر پسند نامردي است

كشيده مردم رو راست را به صلابه

سياوشانه ز آتش گذشته ام ، اما

دو قطره اشك نيامد به چشم سودابه

صدا زدم مگر اسباب پاك بودن چيست؟

ز حجره سر بدر آورد شيخ : آفتابه

محمدعلی جوشایی

 


شهرام