رهگذر سرزمين شعر


قاصدک

چند وقت پیش می خواستم شعر دریچه اخوان رو بزارم که دیدم دوستم روز قبلش زده تو وبلاگش .این شعر رو انتخاب کردم که دست کمی از اون شعرش نداره .

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از كجا وز كه خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر مي گردی
انتظار خبری نيست مرا
 نه ز ياری نه ز ديار و دياری باری
برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس
 برو آنجا كه تو را منتظرند
 قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
 دست بردار ازين در وطن خويش غريب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم مي گويد
 كه دروغی تو ، دروغ
 كه فريبی تو. ، فريب
 قاصدك  هان ، ولی ... آخر ... ای وای 
 راستی آيا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! كجا رفتی ؟ آی
راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمی ، جايی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمي بندم خردك شرری هست هنوز ؟
 قاصدك
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم مي گريند.


شهرام

ترک

ترک می خورد

                     دوباره زمین

                                     شکوه شکفتنی است

                                                                   یا  شِکوه ی آب ؟

        


شهرام

مور

این شعر استاد حال حاضر غزل  محمد علی بهمنی رو هم بخونین.
.
در گوشه اي از آسمان ابري شبيه سايه ي من بود

ابري كه شايد مثل من آماده ي فرياد كردن بود

من رهسپار قله و او راهي دره تلاقي مان

پاي اجاقي كه هنوزش آتشي از پيش بر تن بود

خسته نباشي پاسخي پژواك سان از سنگ ها آمد

اين ابتداي آشنايي مان در آن تاريك و روشن بود

بنشين ! نشستم گپ زديم اما نه از حرفي كه با ما بود

او نيز مثل من زبانش در بيان درد الكن بود

او منتظر تا من بگويم گفتني هاي مگويم را

من منتظر تا او بگويد وقت اما وقت رفتن بود

گفتم كه لب وا مي كنم با خويشتن گفتم ولي بعضي

با دستهاي آشنا در من بكار قفل بستن بود

و خيره بر من من به او خيره اجاق نيمه جان ديگر

گرمايش از تن رفته و خاكسترش در حال مردن بود

گفتم : خداحافظ كسي پاسخ نداد و آسمان يكسر

پوشيده از ابري شبيه آرزوهاي سترون بود

تا قله شايد يك نفس باقي نبود اما غرور من

با چوبدست شرمگيني در مسير بازگشتن بود

چون ريگي از قله به قعر دره افتادم هزاران بار

اما من آن مورم كه همواره به دنبال رسيدن بود

شهرام

مادر

به گردنم آویز ...... مظهر تابش

توجه کردین اونی که از همه عزیزتره نوشتن واسش سخت تره.

۳ روز فکر کردم چی بنویسم واسه روز مادر.

اما

هیچ

.....

روزت مبارک مادر


شهرام



روزانه

خسته از راه می رسد هر روز

 فکر بخت بلند طفل خود است

چین پیشانی اش نشان تلاش

دستهایش پر از شادی

سیب و یاس و انار و آبادی !

خنده بر لب ، که در دل طفل

بنشاند شکوفه شادی

بعد

یک بوسه

و آغوش

کودک انگار می رود به بهشت !

..

حال انجام کار روزانه

پخت و پز- جا – آشپزخانه

...

مرد هم می رسد از راه

دلخوشی زن خانه

باز لبخند و بوسه و آغوش

 

زندگی

مادر

و زن

و هر روز

 


شهرام

آبی ، خاکستری ، سياه

 

تکه ابتدایی  قصیده آبی ، خاکستری ، سياه  حمید مصدق 

در شبان غم تنهايی خويش

عابد چشم سخنگوی توام

من در اين تاريکی

من در اين تيره شب جانفرسا

زائر ظلمت گيسوی توام.

 

گيسوان تو پريشانتر از انديشه من

گيسوان تو شب بی پايان

جنگل عطرآلود.

شکن گيسوی تو

موج دريای خيال.

کاش با زورق انديشه شبی

از شط گيسوی مواج تو ، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.

کاش بر اين شط مواج سياه

همه عمر سفر می کردم.

 

من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور ،

گيسوان تو در انديشه من

گرم رقصی موزون .

 

کاشکی پنجه من

در شب گيسوی پرپيچ تو راهی می جست.

 

چشم من ، چشمه زاينده اشک ،

گونه ام بستر رود .

کاشکی همچو حبابی بر آب ،

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود .


شهرام

ميکده

شعر از اخوان ثالث

در ميكده ام : چون من بسی اينجا هست 

 می  حاضر و من نبرده ام سويش دست

بايد امشب ببوسم اين ساقی را

 اكنون گويم كه نيستم بيخود و مست

در ميكده ام دگر كسی اينجا نيست

 واندر جامم دگر نمی صهبا نيست

مجروحم و مستم و عسس مي بردم

 مردی ، مددی ، اهل دلی ، آيا نيست ؟


شهرام