رهگذر سرزمين شعر


تنها

رو سر بنه به بالین تنها مرا رهاکن

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن


شهرام

شهر

می خوانم از نگاه خسته ی این شهر

باران که هیچ

سیلاب نیز این چرک مرده را

از گوشه گوشه ی این دشت

ختی به اشک نتواند شست

.

منبع : یادم نیست.


شهرام



باران

حس کردی وقتی بارون می آد اولین شعری که به ذهنت می آد چیه؟

باز باران با ترانه

با گهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه

 

اگه کمی حوصله شعر خوندن بعد از دوران ابتدایی رو داشته باشی و یا تو وادی جنون گامی نهاده این شعر

واي ، باران
باران 
شيشه ي پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

 

چقدر باید خلاق باشی تا شعرت موندگار شه؟


شهرام