رهگذر سرزمين شعر


 



پابند کفشهای سیاه سفر نشو
یا دستِ کم بخاطر من دیرتر برو

دارم نگاه می کنم و حرص می خورم
امشب قشنگ تر شده ای - بیشتر نشو

کاری نکن که بشکنی امـ...ا شکسته ای
حالا شکستنی ترم از شاخه های مو

موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو -
به به مبارک است :دل خوش - لباس نو

دارند سور وسات عروسی می آورند
از کوچه های سرد به آغوش گرم تو

هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر
مجبور نیستی که بمانی ...ولى نرو

 

مهدی_فرجی


شهرام

 

چندی ست که سردم شده دور از دم گرمت
بر گردنم از بوسه مگر شال ببافی...!

علیرضا_بدیع


شهرام

 

یک جـــا نکند بـــاشی و مـن...
هیـــچ ولـش کن

از عـــشق تـو وسـواس گــــرفتم نگــــرانم

سعید_شیروانی


شهرام

 

به شب سلام
که بی تو

رفیقِ راهِ من است!


شهرام

 

باد با گریه سرش را به سر من می زد 


مرگ من راست بگو روسریت وا شده بود؟'!؟


شهرام

 

سر تکان می دهی و می چرخد ماه مغرب ندیده دور تنت

لب تکان می دهی و می روید نیشکر از حوالی دهنت

 

ای جنوب لبت خیال انگیز چشمت عاشق تر از شب تبریز

از کدامین شمال می آید عطر نارنج روی پیرهنت؟

 

لب بالا مسیر خوبی نیست تا که غارت کنم دهان تو را

لب لب شعر / لب لب پایین/ لب لب سمت بوسه وا شدنت

 

هرچه دل داشتم به غارت رفت همه عمرم در این تجارت رفت

جای تردید نیست / یکسره کن کار را در نبرد تن به تن...

                                                     ناصر حامدی


شهرام