رهگذر سرزمين شعر


 

لااقل رد که می شوی

بی هوا بگو: دوستت داشتم

و تا برگشتم

لا به لای جمعیت

گم شده باش

 


شهرام

 

 

به باران دل نبند

که هر چهار فصل دیوانه‌ات خواهد کرد

 

اگر ببارد، از شوق

اگر نبارد، از دل‌تنگی

 

 


شهرام

 

 

 

 

تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من

خودش از گریه ام فهمید مدت هاست ،مدت هاست

 

فاضل نظری

 


شهرام

 

 

وقتی هستی

دستهای من

مهریه تن توست

 

وقتی نیستی

دلم می خواهد دستهایم را

از زندگی کنار بگذارم

 

وقتی هستی

دست های من

به اندامت چه می آید

 

 

وقتی تو نیستی

این دست های از تو  بی خبر

گیاهی مرده است

که خواب آن را برده است

 

حالا دست های تو کجاست

که از ان سراغ تنم را بگیرم ؟

 

 
 

شهرام

 

 

دستان من نمی توانند
نه، نمی توانند
هرگز این سیب را عادلانه قسمت کنند.

تو
به سهم خود فکر می کنی

من
به سهم تو.


شهرام

 

برف پاک کن؛
جان می‌کَنَد
باران،
اما
این سوی شیشه است! …

 

 


شهرام

 

اگر یک روز ،یکی از هزاران روزهای زندگی ام

امکان تکرار یابد-

کدام یک را برخواهم گزید؟

 

همه ی آن روزهایی که به روشنی در خاطر دارم،

همه ی آن روزهایی که "فراموش نشدنی" نام دارند...

به چشم من بیگانه اند...

من بیرون آن هایم

زیرا آن ها را از بیرون می نگرم...

تصاویری جان گرفته-

در چشمه ی همیشه جوشان خاطرات...

روزهای از یاد رفته- روزهای واقعی من...

من به آن ها تعلق دارم...

و هنوز در آن ها سیر می کنم...

آن ها همه ی مرا در برمی گیرند...

در تار و پود هوای خود

نامحسوس، درخشان، اشباع شده...

از عطر روزگار سپری شده در رویا...

 

در ازای یک روز از یاد رفته...

از همه ی خاطرات شیرینم می گذرم...

 

تنها یک روز عادی ...غرق در نور منتشره ی روز...

چشیدن دوباره ی ابتذال ساده ی آن...

سرشاری زلالش...

بی سنگینی سایه ی هیچ خاطره ای بر آن...

یک بار دیگر مست شدن

از شراب ناب دنیایی لبریز از خواب و خیال...

و سپس آن را برای همیشه از یاد بردن...

 


شهرام