رهگذر سرزمين شعر


 


هر روز به شیوه ای و لطفی دگری
چندان که نگه می‌کنمت خوب تری

گفتم که به قاضی بَرَمَت تا دل خویش
بستانم و ..ترسم دل قاضی ببری


سعدی


شهرام

 

 

 

روزی خدا برای تو ابرو کشید و بعد..
ابرو که نه، دو خنجر اخمو کشید و بعد...

دریاچه ای به جای دو چشم تو آفرید
بر روی موج هاش دو تا قو کشید و بعد..

ترکیب آب و آتش و طوفان و خاک را
بر پیکرت به شیوه ی جادو کشید و بعد...

گفتند عرشیان به تو:"احلی من العسل"
پس جای لب، دریچه ی کندو کشید و بعد..

حتا برای اینکه مرا هم بغل کنی
بر پیکرت دو دست، دو بازو کشید و بعد...

عزی: غرور، لات: نگاهش، هبل: شبش
این چشم ها مرا که به زانو کشید و بعد....


شهرام

پاییز

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند
پاییز می رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه جا کند
او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا کند
او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد، خدا کند
او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند
پاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند
شاید اثر کند و خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند
تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند
خش خش... صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند


شهرام

اما نیستی...

اما نیستی تا اضطراب جهان را
کنار تو در ترانه ای کوچک خلاصه کنم.

اما نیستی تا شب تشویش هرشب خویش را
در اشتعال گریه ها و گورها روشن کنم.

اما نیستی تا در دهان داس برویم و
در پریشانی شعله پرپر شوم.

اما نیستی...



شهرام