رهگذر سرزمين شعر


 

بازی می کند

با گیسوانش

یلدا

من زیر کرسی مادر بزرگ

محو تماشا


شهرام

 

ما یادمان رفته بمیریم
وگرنه زندگی بی تو
این قدر طولانی نیست


شهرام

 


هر روز به شیوه ای و لطفی دگری
چندان که نگه می‌کنمت خوب تری

گفتم که به قاضی بَرَمَت تا دل خویش
بستانم و ..ترسم دل قاضی ببری


سعدی


شهرام

 

 

 

اگر لاک‌پشت بودم

چه قدر خوش‌بخت می‌شدم

می‌توانستم

به‌آرامی از تو دور شوم

به‌آرامی ...

 

رسول علی پور


شهرام

 

 

 

جز روزگار من

همه چیز را سفید کرده برف.

 

شمس لنگرودی


شهرام

 

بوسیدن لبهای توگاهی خطری نیست
معشوق توبودن که دگر کار پری نیست

گیتار و شب تار وتفأل زدن ما
یک عادت دیرینه که دیگر خبری نیست..


شهرام