رهگذر سرزمين شعر


 

نمی دانم که را دیدم که از خود می رود هوشم

 

جنون آهسته می گوید مبارکباد در گوشم !


شهرام

 

دیگران چون بروند از نظر،از دل بروند


تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی


شهرام

مرد

ای بغض فروخفته مرا مرد نگه دار

تا دست خداحافظی اش را بفشارم!!!


شهرام

 

چو در کنار منی کفر نعمت استای دوست

دو دیده‌ام مژه بر هم دمیاگر بزند!

منزوی


شهرام

 


حکایتِ بارانِ بی امان است
این گونه که من
دوستت می‌دارم ...

شمس لنگرودی


شهرام

دلبر

 

 

 

سیب غلتان رودخانه من! آهوی نقش بسته بر چینی!
پری قصه های کودکی ام ! قالی دستباف تزیینی!

خُنکای نسیم اول صبح! گرمی چای عصر پاییزی!
به چه نامی ترا صدا بزنم؟ لیلی روزگار ماشینی!

دور مجنون گذشت اینک من دور لیلا گذشت اینک تو
دست بردار از این حکایت تلخ تا بگویم چقدر شیرینی

از کدامین عشیره ای بانو که در این شهر آسمان زنجیر
شیر از آفتاب می دوشی میوه از باغ ماه می چینی

ای جهان بر مدار مردمکت ، چشم بردارم از تو ؟ ممکن نیست
منم آنکس که زندگی کرده سالها با همین جهان بینی

گیسوان سیاه پوشت را روی دیوار شانه ها آویز
تا ببینی غزلسرایان را همه مشتاق شعر آیینی

جنبش سبز فتنه انگیزی اگر از جای خویش برخیزی
کودتاچی مخملی دامن! شورشی! بهتر است بنشینی

عشق حق مسلم من و توست مابقی را به دیگران بسپار
*
هر چه داری اگر به عشق دهی کافرم گر جویی زیان بینی*


شهرام

عادت


سر عادت است صبح‌ها نامت را صدا می‌کنم
می‌گویم چای ریخته‌ام،
صبحانه حاضر است !

از سر عادت است که جوابت را نمی‌شنوم
و از سر عادت می‌فهمم،
تو نیستی !

افشین صالحی

افش:leaves:ی:100:


شهرام

 

من هنوز گاهی
یواشکی خواب تو را می بینم.
یواشکی نگاهت میکنم, 
یواشکی صدایت میکنم!
بین خودمان باشد,
اما من هنوز تو را یواشکی 
دوست دارم!

:bust_in_silhouette: ناظم حکمت


شهرام

ستمگر



باور نکردنی ست پس از قرن ها هنوز

چون دلبرانِ دوره ی سعدی ستمگری


شهرام