رهگذر سرزمين شعر


از کتاب « چنين گفت زرتشت » نوشته نيچه




تنها دوستدار آن خدايي هستم که رقص بداند

***

انسان چيزي است که بر او چيره بايد شد

***

از آن سوي هنوز ابري گران به جانب انسان مي آيد
سوختن در آتش خويشتن را خواهان باش , بي خاکستر شدن کي نو تواني شد ؟

***

مرد راستين خواهان دو چيز است خطر و بازي.
از اين رو زن را مانند خطرناکترين بازيچه مي خواهد.
جنگ آور ميوه ي بسيار شيرين دوست نمي دارد , از اين رو دوستدار زن است زيرا شيرين ترين زن نيز تلخ است.

***

زن کودک را به از مرد در مي يابد اما کودکي در مرد از زن بيش است.

***

شادکامي مرد اين است من مي خواهم , شادکامي زن اين : او مي خواهد
زن مي بايد فرمان برد تا براي رويه خود ژرفايي بيابد. نهاد زن رويه است لايه اي پر جنب و جوش بر روي آبهاي کم ژرفا .
اما نهاد مرد ژرف است و رودش در غارهاي زير زميني مي خروشد , زن قدرت او را حس مي کند اما آن را در نمي يابد.

***

اگر دشمني داريد بدي اش را با نيکي پاسخ نگوييد که شرمسار شود بجاي آن شهادت دهيد که در حق شما نيکي کرده است.
خشم گرفتن به که شرمسار کردن و اگر نفرينتان کنند , خوش ندارم که در برابر دعا کنيد شما نيز نفريني کنيد.

***

بي حق دانستن خويش بزرگوارانه تر است از بر حق دانستن , بويژه آنگاه که حق با تو باشد . بهر اينکار چندان که بايد توانگر مي بايد بود.

***

زايدان نيز مرگشان را سترگ مي انگارند و پوک ترين گردو نيز دوست دارد که او را بشکنند.

***


شهرام