رهگذر سرزمين شعر


دو شعر زيبا از رابعه قزداري

عشق او باز اندر آوردم به بند
کوشش بسيار نامد سودمند
عشق دريايي کرانه ناپديد
کي توان کردن شنا , اي هوشمند؟
عشق را خواهي که تا پايان بري
بس که بپسنديد بايد ناپسند
زشت بايد ديد و انگاريد خوب
زهر بايد خورد و انگاريد قند
توسني کردم ندانستم همي
کز کشيدن تنگ تر گردد کمند

***

دعوت من بر تو آن شد کايزدت عاشق کناد
بر يکي سنگين دل نامهربان چون خويشتن
تا بداني درد عشق و داغ مهر و عم خوري
تا به هجر اندر بپيچي و بداني قدر من



شهرام