رهگذر سرزمين شعر


 

يه روز داشتم تو خيابون می رفتم ديدم يه نفر از بدبختياش حرف می زنه اما هيشکی

توجه نمی کنه . به رگ غيزتمون برخورد واستاديم تا آخرش رو گوش کرديم .

می دونين چی شد يارو برگشت هر چی از دهنش در اومد به ما گفت .

نگو يارو داشت با خودش درد دل می کرد. حرفای خصوصيش بود.


شهرام