رهگذر سرزمين شعر


اشعار کهن

کي رفته اي ز دل که تمنا کنم ترا
کي بوده اي نهفته که پيدا کنم ترا
غيبت نکرده اي که شوم طالب حضور
پنهان نگشته اي که هويدا کنم ترا
با صد هزار جلوه برون آمدي که من
با صد هزار ديده تماشا کنم ترا
بالاي خود در آينه ي چشم من ببين
تا باخبر ز عالم بالا کنم ترا
مستانه کاش در حرم و دير بگذري
تا قبله گاه مومن و ترسا کنم ترا
خواهم شبي نقاب ز رويت برافکنم
خورشيد کعبه ماه کليسا کنم ترا
گر افتد آن دو زلف چليپا به دست من
چندين هزار سلسله در پا کنم ترا
طوبي و سدره گر به قيامت به من دهند
يکجا فداي قامت رعنا کنم ترا
زيبا شود به کارگه عشق کار من
هر گه نظر به صورت زيبا کنم ترا
رسواي عالمي شدم از شور عاشقي
ترسم خدا نکرده که رسوا کنم ترا

فروغي بسطامي


داد چشمان تو در کشتن من دست بهم
فتنه برخاست چو بنشست دو بد مست بهم
هر يک ابروي تو کافي ست پي کشتن من
چه کنم با دو کماندار که پيوست بهم
شيخ پيمانه شکن , توبه , به ما تلقين کرد
آه از اين توبه و پيمانه که بشکست بهم
عقلم از کار جهان رو به پريشاني داشت
زلف او باز شد و کار مرا بست بهم
مرغ دل زيرک و آزادي از اين دام محال
که خم گيسوي او بافته چون شست بهم
دست بردم که کشم تير غمش را از دل
تير ديگر زد و بر دوخت دل و دست بهم
هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد وصال
غير آسودگي و عشق که ننشست بهم

وصال شيرازي

آوازه بلند در اين باغ مي خرند
اي عندليب نغمه سرا بانگ زاغ کن

فيض دکني

دلها بربودند و برفتند سواران
ما پاي به گل در شده زين اشک چو باران
او رفت که روزي دو سه را باز پس آيد
ما ديده به راه و همه شب روز شماران
انديشه باران نکند غرقه ي دريا
اي ديده ي خونريز مينديش به باران
آهن که چه ديد از غم آن چهره بگوييد
تا آيينه پيشش نزنند آينه داران
گر دوست دوايي ننهد بر دل مجروح
مرهم ز که جويد جگر سينه فگاران؟
صد قصه نبشت اوحدي از دست غم او
وين غصه يکي بود که گفتم ز هزاران

اوحدي مراغه اي

اي دل ترا بگفتم کز عاشقي حذر کن
بگذار نيکوان را وز مهرشان گذر کن
چون روي خوب بيني ديده فراز هم نه
چون تير عشق بارد شرم و حيا سپر کن
فرمان من نبردي فرجام خود نجستي
پنداشتي که گويم هر ساعتي بتر کن
هر گام عاشقي را صد گونه درد و رنجست
گر ايمنيت بايد از عاشقي حذر کن
تا کام من برفتي در دام عشق ماندي
چونست روزگارت ما را يکي خبر کن
اکنون به صبر کردن نايد مراد حاصل
زين چاره باز ماني رو چاره دگر کن

قطران تبريزي

شهرام