رهگذر سرزمين شعر


 

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را

تا زودتر از واقعه گويم گله ها را

چون آينه پيش رويت نشسته ام

ببين در من اثر سخت ترين زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته اي نيست

از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخي نه گفتنش را که بارها چشيده ايم

وقت است که بنوشيم از اين پس بله ها را

بگذار ببينم بر اين جغد نشسته

يک بار ديگر پر زدن چلچله ها را

يک بار هم اي عشق من از عقل مينديش

بگذار که دل حل کند مساله ها را

شهرام