رهگذر سرزمين شعر


پدر

پدر از راه آمد

دست هايش خالي

بچه ها چشم به دستان پدر

سفره خالي را پدر از پنجره بيرون انداخت

سفره قلبش را بار ديگر گسترد

بچه ها آن شب هم مثل ديگر شبها

يک شکم سير محبت خوردند!!


شهرام