رهگذر سرزمين شعر


از جديد به قديم

شبي از شبها
ديو مي خواست که از روزنه بيداري
خاک وحشت پاشد در چشمم
تو که خوبم بودي
قصه گفتي
گفتي
تا که خوابم کردي


شبي از شبها
ياد من پاورچين پاورچين
از در خانه برون رفت
و ندانستم کي باز آمد
و کجا بود
آنقدر بو بردم
که تنش بوي دلاويز تو را با خود داشت


شبي از شبها
تو مرا گفتي شب باش
من که شب بودم
و شب هستم
و شب خواهم بود
شب شب گشتم
به اميدي که تو فانوس نظرگاه خيالم باشي


شبي از شبها
عطسه عافيتي کرد بهار
نفس گرم زمين
به علف شيوه رستن آموخت


تا شکوفه سيب
تازيانه به دست باد ديد
ريخت
نازنين چه زود رنجه مي شود


ترا با سنگها رازي ست
گناهي نيست
دل سنگين اگر با سنگ همراز است

محمد زهري


بمان پيشم بمان , هر چند دستم همچنان خالي ست
ولي درد غريبي هست , سوري مختصر دارم
پس از تو ياس يعني اشک يعني مرگ همسايه
پس از تو زندگي يعني من از دل دست بردارم

ناصر حامدي


ديدم در آن کوير درختي غريب را
محروم از نوازش يک سنگ رهگذر
بي برگ و بار زير نفسهاي آفتاب
در التهاب ع در انتظار قطره باران
در آرزوي آب
ابري رسيد چهر درخت از شعف شکفت
دلشاد گشت و گفت
اي ابر اي بشارت باران
آيا دل سياه تو از آه من بسوخت
غريد تيره ابر , برقي جهيد
و چوب درخت کهن بسوخت

حميد مصدق


هنگام سپيده دم خروس سحري
داني که چرا همي کند نوحه گري
يعني که نمودند در آيينه صبح
کز عمر شبي برفت و تو بي خبري


گيرم که هزار مصحف از بر داري
با آن چه کني که نفس کافر داري
سر را به زمين چه مي نهي بهر نماز
آنرا به زمين بنه که در سر داري


صوفي به سماع دست از آن افشاند
تا آتش دل به حيلتي بنشاند
عاقل داند که دايه , گهواره طفل
از بهر سکون طفل مي جنباند


گفتم چشمم گفت براهش مي دار
گفتم جگرم گفت پر آهش مي دار
گفتم که دلم گفت چه داري در دل
گفتم غم تو گفت نگاهش مي دار


شاهي طلبي برو گداي همه باش
بيگانه ز خويش و آشناي همه باش
خواهي که تو را چو تاج بر سر دارند
دست همه گير و خاک پاي همه باش


روزي ز پي گلاب مي گرديدم
در طرف چمن
پژمرده عذار گل در آتش ديدم
افسرده چو من
گفتم که چه کرده اي که مي سوزندت
اي يار عزيز
گفتا که در اين باغ دمي خنديدم
پس واي به من

ابوسعيد ابوالخير


شنيده اي که زير چناري کدو بني
بر دست و بردويد بر و بر به روز بست؟
پرسيد از آن چنار که (( تو چند ساله اي ))
گفتا ((دويست باشد و اکنون زيادتست ))
خنديد ازو کدو که (( من از تو به بيست روز
برتر شدم بگو تو که اين کاهلي ز چيست ))
او را چنار گفت که (( امروز اي کدو
با تو مرا هنوز نه هنگام داوريست
فردا که بر من وتو وزد باد مهرگان
آنگه پديد شود که از ما دو مرد کيست ))

ناصر خسرو

شهرام