رهگذر سرزمين شعر


اينم عين قبلی

مرا عجز و تو را بيداد دادند
به هر کس هر چه بايد داد دادند
برهمن را وفا تعليم کردند
صنم را بي وفايي ياد دادند
گران کردند گوش گل پس آنگاه
به بلبل رخصت فرياد دادند

آذر بيگدلي


پس از ما تيره روزان روزگاري مي شود پيدا
قفاي هر خزان آخر بهاري مي شود پيدا
پس از فرهاد بايد قدر اين جان سخت دانستن
که بعد از روزگاري مرد کاري مي شود پيدا
به استغنا چنين مگذر ز من اي برق سنگين دل
مرا در آشيان هم مشت خاري مي شود پيدا
فراموشم نخواهد کرد آن سرو روان اما
بهار رفته بعد از انتظاري مي شود پيدا

حزين لاهيجي


از کوي تو ره گم نکنم خانه خود را
ديوانه شناسد ره ويرانه خود را
مستيم و ره کوي تو ناديده سپاريم
با اين که ندانيم ره خانه خود را
از آتش دل شب همه شمعي بفروزم
تا گم نکند غم ره کاشانه خود را
بنما رخ و بنگر که دهد جان و نداند
شمعي که نيفروخته پروانه خود را
مجمر شدم از خويش و دريغا که ز ساقي
بگرفتم و دادم به تو پيمانه خود را

مجمر اصفهاني


طاعت از دست نيايد گنهي بايد کرد
در دل دوست به هر حيله رهي بايد کرد
منظر ديده نظرگاه گدايان شده است
کاخ دل در خور اورنگ شهي بايد کرد
روشنان فلکي را اثري در ما نيست
حذر از گردش چشم سيهي بايد کرد
خوش همي مي روي اي قافله سالار به راه
گذري جانب گم کرده رهي بايد کرد
نه همين صف زده مژگان سيه بايد داشت
به صف دلشدگان هم نگهي بايد کرد
جانب دوست نگه از نگهي بايد داشت
کشور خصم تبه از سپهي بايد کرد
گر مجاور نتوان بود به ميخانه نشاط
سجده از دور بهر صبحگهي بايد کرد

نشاط اصفهاني


مفکن گره به زلفت بهلش که باز باشد
سر زلف عنبرين به که چنين دراز باشد
رخ نازنين مپوشان همه زير زلف مشکين
بگذار روز و شب را ز هم امتياز باشد
نه همين صبا کند خم قد سرو بوستان را
که به پيش قامت تو همه در نماز باشد
شده معترف صنوبر به غلامي قد تو
که ميان باغ و بستان به تو سرفراز باشد
تو به حسن بي نيازي که سروش بي نوا را
شب و روز از نکويان به تواش نياز باشد

سروش اصفهاني


امشب که مثل سايه در خون نشسته ام
آيينه را به جرم صداقت شکسته ام
از کوچه هاي خلوت و بي عابر خيال
معلوم مي شود که چه مقدار خسته ام
حس غريب در رگ خونم دويده است
امشب که با خيال تو در خود شکسته ام
سهم من از نگاه تو يک طرح مبهم است
وقتي دخيل بر تو و عشق تو بسته ام
از بس ز خون و حادثه گفتم به گوش خويش
احساس مي کنم دگر از خويش خسته ام
در من هنوز قدرت پرواز باقي است
با اين که يک چکاوک در خون نشسته ام

فرهنگ دشتي


کاش مي شد که کسي مساله را مي فهميد
چارچوب قفس و فاصله را مي فهميد
به تماشاي تن خسته ما مي آمد
تا که اين پاي پر آبله را مي فهميد
ساربان تن خونين شقايق مي شد
راز کوچيدن اين قافله را مي فهميد
با تمام دل خود غرق خجالت مي شد
اشک يک مادر پر حوصله را مي فهميد
و اگر ميله بي جان قفس مي فرسود
آسمان بال و پر چلچله را مي فهميد

امجد زماني


امشب دوباره تشنه زخم مکررم
چشم انتظار بارش باران خنجرم
عمرم گذشته در سفر تازيانه ها
با شانه هاي زخمي مردم برادرم
از اين همه ملامت از غم دلم گرفت
داري بپا کنيد که حلاج ديگرم
دست از سرم دمي تب فرهاد برنداشت
گلتاج تيشه کو ؟ بگذاريد بر سرم

حبيب حسن نژاد


گر راز فرات را بداني هنر است
لب تشنه لب آب بماني هنر است
آنگاه که نيزه جشن خون مي گيرد
بي حنجره آواز بخواني هنر است


من عشق حماسه آفرين مي خواهم
منصورم و شور آتشين مي خواهم
لب بر لب مرگ و رقص بر چوبه دار
آرامش خويش را چنين مي خواهم

ايرج زبردست


بي حضور معطر تو
لحظه هايم
سرشار غربتي غمگنانه است
بي تو
لحظه هايم
پل شکسته ايست
که هراس عابران را
بر مي انگيزد

محسن حامدي


هنگامي که رفتي
گل اشک را
در خاک سبز چشمم کاشتم
نمي دانستم آمدنت را
بيهوده به انتظار نشسته ام و هرگز
غنچه انتظارم
شکفته نخواهد شد

الهه پور نقدي


روزي بيا به دشت محبت گذر کنيم
تا دوردست خاطره هامان سفر کنيم
از دل غبار غم بتکانيم و بعد از ان
در رود عشق , جان و دل و ديده تر کنيم
دلخستگان فاصله را مژده اي دهيم
حتي ز چيدن گل زردي حذر کنيم
از يک بهار سبز و دل انگيز و جاودان
پروانه ها و چلچله ها را خبر کنيم
سر مست از شميم خوش عشق بشکفيم
قصد مرور خاطره بار دگر کنيم

معتمدي


مادري بود و دختر و پسري
پسرک از مي محبت مست
دختر از غصه پدر مسلول
پدرش تازه رفته بود از دست
يک شب آهسته با کنايه طبيب
گفت با مادر اين نخواهد رست
ماه ديگر که از سموم خزان
برگها را بود به خاک نشست
صبري اي باغبان که برگ اميد
خواهد از شاخه حيات گسست
پسر اين حال را مگر دريافت
بنگر اينجا ؟ چه مايه رقت هست
صبح فردا دو دست کوچک طفل
برگها را به شاخه ها مي بست

شهريار


اعرابي اي خداي به او داد دختري
و او دخت را به نسبت خود ننگ مي شمرد
هر سال کز حيات جگر گوشه مي گذشت
شمع محبت دل او بيش مي فسرد
روزي به خشم رفت و ز وسواس عار و ننگ
حکم خرد به دست رسوم و سنن سپرد
بگرفت دست کودک معصوم و بي خبر
تا زنده اش به خاک کند , سوي دشت برد
او گرم گور کندن و از جامه پدر
طفلک به دست کوچک خود خاک مي سترد

باستاني پاريزي




شهرام