رهگذر سرزمين شعر


با سعدی ۲

در ابتدا بايد بگم که با سعدي زندگي نکردن سخت تره.
واسم جالبه بدونم چه طور شد که پس از انقلاب سعي شد که سعدي به حاشيه رونده بشه.
آخه من سنم اقتضا نمي کنه که اون دوران رو به ياد بيارم اما واقعا
چرا با وجود گنجينه هاي گلستان و بوستان و غزليات به اين زيبايي سعدي تا حد يه شاعر پند و اندرز گو پايين آورده مي شه اونم
توسط شاعرايي مثل شاملو و نيما. اما به قول خودش " نتوان به گل آفتاب اندود " آفتاب
شعر هاي سعدي قابل پوشوندن نيست.
من از دست صاحبنظران ادبيات بيشتر از مردم عامي شاکي ام. مثل اونا مثل
قضيه شبليه که مي دونست نبايد به حلاج بر سر دار سنگ بزنه و زد که
حلاج از کلوخ شبلي آخ گفت نه از سنگ مردم.
آخه اقايون ادبياتي شما که مي دونستين ادبيات بي سعدي مثل درخت بي ريشه است
شما چرا سکوت کردين.اين گناهتون رو چه جوري توجيه مي کنين.
بزرگ کردن حافظ به عنوان يه شاعر عارف به قيمت کم فروغ جلوه دادن سعدي به عنوان شاعر پندگو مي ارزيد.
زير سوال بردن بزرگترين شاعر سرزمين مادريمون خيانت به ما و پيشينيان و نسل بعد از ما نبود و نيست.
شناسنامه ادبيات ايران در جهان کيه . رو سر در سازمان ملل شعر زرين کي خودنمايي مي کنه .مال شما که نيست اينو من اطمينان دارم.
بني ادم اعضاي يکديگرند که در آفرينش ز يک گوهرند
سعدي تو عرفان خام بوده اين حرف شماست اين شعر رو چيکار مي کنين

دل ديوانگي ام هست و سر ناپاکي
که نه کاريست شکيبايي و اندهناکي
سر به خمخانه تشنيع فرو خواهم برد
خرقه گو در بر من دست بشوي از پاکي

فکر کنم شبيه اين شعر رو حافظ صد سال بعد مي گه

البته اين که يه شاعر رو با سنگ عرفان محک بزنيم کار درستي نيست نه اينکه سعدي تو اين ميزان
کم بياره نه نه .
به تکيه کلام مردم توجه کنين به ضرب المثلهاي رايجشون فکر نمي کنين اينارو قبلا يه جايي تو
يه ديواني ديده باشين خيلي نمک نشناسي خود رو به کوچه علي چپ زدن .
بذارين تمومش کنم معمول اصطلاحاتي رو که شاعران نوي ما تو شعراشون مي آرن نوين شده شعرهاي سعدي بزرگه. نيست
باور ندارين . ازم نمونه مي خواين


جامه اي پهن تر از کارگه امکاني
لقمه اي بيشتر از حوصله ادراکي
لقمه بيشتر از حوصله چند بار تو شعر هاي نو شنيدين.
به نظر من و سعدي کينه و حسادت بسه . بهتره در دلامون رو به روي شعرهاي زيباش باز کنيم چرا که نيازمند شعر زيباييم.
حالا
سعديا دور نيک نامي رفت نوبت عاشقي ست يک چندي
کي از سعدي راحتتر واستون به اين زيبايي عشق رو معنا مي کنه
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم
چه بگويم که غم از دل برود چون تو بيايي

گفته بودم با سعدي آغاز شد بعد حافظ شعر گفتم غم تو دارم رو مي گه . درسته نه قبول دارين .
پس چرا حافظ بايد تو هر خونه اي سر هر ظاقچه اي باشه اما سعدي با قشر خاصي پيوند داشته باشه.

ندانمت به حقيقت که در جهان به چه ماني
جهان و هر جه در آن است صورتند و تو جاني

واسه خاتمه چند تا از اشعار سعدي رو مي آرم اميد که اين بار با نگاهي نو اونو بخونين.
گفتم آهن دلي کنم چندي ندهم دل به هيچ دلبندي
وان که ديده در دهان تو رفت هرگزش گوش نشنود پندي
خاصه ما را که بوده ست با تو آميزشي و پيوندي
به دلت کز دلت بدر نکنم سخت تر زين مخواه سوگندي
يک دم آخر حجاب يکسو نه تا بر آسايد آرزومندي
همجنان پير نيست مادر دهر که بياورد چون تو فرزندي
ريش فرهاد بهترک بودي گرنه شيرين نمک پراکندي
کاشکي خاک بودمي در راه تا مگر سايه بر من افگندي
سعديا دور نيک نامي رفت نوبت عاشقي ست يک چندي





چشم رضا و مرحمت بر همه باز مي کني
چون که به بخت ما رسد اين همه ناز مي کني
پيش نماز بگذرد سرو روان و گويدم
قبله اهل دل منم سهو نماز مي کني
گفتم اگر لبت گزم مي خورم و شکر مزم
گفت خوري اگر پزم قصه دراز مي کني
سعدي خويش خوانيم پس به جفا برانيم
سفره اگر نمي نهي در به چه باز مي کني



سرو ايستاده به چو تو رفتار مي کني
طوطي خموش به چو تو گفتار مي کني
گفتي نظر خطاست تو دل مي بري رواست
خود کرده جرم و خلق گنهکار مي کني
گر تيغ مي زني سپر اينک وجود من
صلحست از اين طرف که تو پيکار مي کني


سعديا آتش سوداي تو را آبي بس
باد بي فايده مفروش که مشتي خاکي

کبر يکسو نه اگر شاهد درويشاني
ديو خوش طبع به از حور گره پيشاني
هيچ دوراني بي فتنه نگويند که بود
تو بدين حسن مگر فتنه اين دوراني
زين سخن هاي دلاويز که شرح غم توست
خرمني دارم و ترسم به جوي نستاني
تو که يک روز پراکنده نبودست دلت
صورت حال پراکنده دلان کي داني


بنشين يک نفس اي فتنه که برخاست قيامت
فتنه نادر بنشيند چو تو در حال قيامي

چنين که مي گذري کافر و مسلمان را
نگه به توست که هم قبله اي و هم صنمي

غايت خوبي که هست قبضه و شمشير و دست
خلق حسد مي برند چون تو مرا مي کشي

مزن اي عدو به تيرم که بدين قدر نميرم
خبرش بگو که جانت بدهم به مژدگاني

حکايت من و مجنون به يکدگر ماند
نيافتيم و بمرديم در طلب کاري

نماز شام قيامت به هوش باز آيد
کسي که خورده بود مي ز بامداد الست

صاحب نظر نباشد در بند نيک نامي
خاصان خبر ندارند از گفت و گوي عامي
طوطي شکر شکستن ديگر روا ندارد
گر پسته ات ببيند وقتي که در کلامي
در حسن بي نظيري در لطف بي نهايت
در مهر بي ثباتي در عهد بي دوامي
ترک عمل بگفتم ايمن شدم ز عزلت
بي چيز را نباشد انديشه حرامي
فردا به داغ دوزخ ناپخته اي بسوزد
کامروز آتش عشق از وي نبرد خامي
سعدي چو ترک هستي گفتي ز خلق رستي
از سنگ غم نباشد بعد از شکسته جامي

بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي
صوفي نشود صافي تا در نکشد جامي
اي بلبل اگر نالي من با تو هم آوازم
تو عشق گلي داري من عشق گل اندامي
سروي به لب جويي گويند چه خوش باشد
آنانکه نديدستند سروي به لب بامي
گر چه شب مشتاقان تاريک بود اما
نوميد نبايد بود از روشني بامي
سعدي به لب دريا دردانه کجا يابي
در کام نهنگان رو گر مي طلبي کامي

به پايان آمد اين دفتر حکايت هم چنان باقي
به صد دفتر نشايد گفت حسب الحال مشتاقي
نشان عاشق آن باشد که شب با روز پيوندد
تو را گر خواب مي گيرد نه صاحب درد عشاقي
نه حسنت آخري دارد نه سعدي را سخن پايان
بميرد تشنه مستسقي و دريا همچنان باقي


نه تو گفتي که به جاي آرم و گفتم که نياري
عهد و پيمان و وفاداري و دلبندي و ياري
زخم شمشيراجل به که سر نيش فراقت
کشتن اوليتر از آن کم به جراحت بگذاري
عرقت بر ورق روي نگارين به چه ماند
همچو بر خرمن گل قطره باران بهاري
طوطيان ديدم و خوشتر ز حديثت نشنيدم
شکرست آن نه دهان و لب و دندان که تو داري


صد بار بگفتم به غلامان درت
تا آينه ديگر نگذارند به برت
ترسم که ببيني رخ همچون قمرت
کس بازنايد دگر اندر نظرت

گر زحمت مردمان اين کوي از ماست
يا جرم ترش بودن آن روي از ماست
فردا متغير شود ان روي چو شير
ما نيز برون شويم چون موي از ماست

اي در دل من رفته چو خون در رگ و پوست
هرچ آن به سر آيدم ز دست تو نکوست
اي مرغ سحر تو صبح برخاسته اي
ما خود همه شب نخفته ايم از غم دوست

گر مخير بکنندم به قيامت که چه خواهي
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
باور از مات نباشد تو در ايينه نگه کن
تا بداني که چه بودست گرفتار بلا را

گر دست تو در خون روانم باشد
منديش که آن دم غم جانم باشد
گويم چه گناه از من مسکين سر زد
کو خسته شد از من غم آنم باشد

با دوست به گرمابه درم خلوت بود
و انروي گلينش گل حمام آلود
گفتا دگر اين روي کسي دارد دوست
گفتم به گل آفتاب نتوان اندود

ياد مي داري که با ما جنگ در سر داشتي ؟
راي راي تست خواهي جنگ , خواهي آشتي
خاطرم نگذاشت يک ساعت که بي مهري کنم
گر چه دانستم که پاک از خاطرم بگذاشتي

وعده که گفتي شبي با تو به روز آورم ؟
شب بگذشت از حساب , روز برفت از شمار
ترا من دوست مي دارم خلاف هر که در عالم
اگر طعنه ست در عقلم , اگر رخنه ست در دينم

ديدي که وفا به جا نياوردي ؟
رفتي و خلاف دوستي کردي ؟
خود کردن و جرم دوستان ديدن
رسميست که در جهان تو آوردي


شهرام