رهگذر سرزمين شعر


داستانک

تو تاکسی نشستم

راننده داشت از خوشبختي هاش می گفت

کفم بريده بود اما سعی ميکردم به روی خودم نيارم

مثل اينکه فهميده بود تعجب کردم آخه سيخ من شده بود

تمام داستانش رو اسه من تعريف می کرد و به بقيه کاری نداشت .

هر چی خواستم خودم رو به اون راه بزنم دیدم یارو پیله کرده به ما و ول نمی کنه .

نگاه کردم دیدم حق داره بیچاره

آخه من تنها مسافر تاکسی ش بودم .


شهرام