رهگذر سرزمين شعر


آس‌ گشنيز

این داستان در سایت پندار دیدم خوشم اومد .


هر بار كه‌ گوشي‌ را مي‌گذاشتم‌، مي‌گفتم‌ ديگر زنگ‌ نمي‌زنم‌. دلم‌ مي‌خواست‌ روبه‌رويم‌ زانو مي‌زدي‌، التماس‌ مي‌كردي‌ و چيزي‌ مي‌خواستي‌. دلم‌ مي‌خواست‌ يك‌جوري‌ خردت‌ مي‌كردم‌، تا بعد آن‌قدر دلم ‌براي‌ خودم‌ نسوزد كه‌ گريه‌ام‌ بگيرد. گريه ‌نبود كه‌. مثل‌ بختك‌ ناگهان‌ روي‌ سرم‌ هوار مي‌شد. خودكار را مي‌گذاشتم‌ روي‌ ميز. تا در سالن‌ را آهسته‌ مي‌رفتم‌ و بقية راه‌ را درراهرو با قدم‌هاي‌ بلند و سريع‌. ديگر يادم‌ مي‌رفت‌ كه‌ روي‌ پنجة پاي‌ راستم‌ تكيه‌ كنم ‌تا نلنگم‌. حتي‌ فرصت‌ نمي‌كردم‌ در توالت‌ راببندم‌. از نفرت‌ بود.
گفتي‌: « ببين‌! ما با هم‌ دوستيم‌. فقط همين‌. »
من‌ هم‌ خودم‌ را از تك‌ و تا نينداختم‌ و گفتم‌: « منظور من‌ هم‌ آن‌ چيزي‌ نيست‌ كه‌ توفكر مي‌كني‌. »
بعد هم‌ حرفي‌ نزدي‌. يادت‌ هست‌گفتم‌؟: « ته‌ دلت‌ نمي‌خواست‌ مي‌گفتم‌ دوستت‌ دارم‌؟»
سرت‌ پايين‌ بود. پاهايت‌ را روي‌ پاشنه ‌تكان‌ مي‌دادي‌. هوا تف‌ كرده‌ و داغ‌ بود. سرت‌ را بالا گرفتي‌. يك‌ طره‌ از موهايت‌ خيس‌ عرق‌ به‌ پيشاني‌ چسبيده‌ بود. وقتي‌ديدي‌ هنوز دارم‌ نگاهت‌ مي‌كنم‌، گفتي‌:« نمي‌دونم‌، فكر مي‌كنم‌، آره‌. »
گفتم‌: « مي‌داني‌ اگر جلوي‌ خودم‌ رانمي‌گرفتم‌ مي‌گفتم‌. »
مثل‌ آن‌ شب‌ كه‌ گفتم‌. مست‌ بودم‌. آن‌قدر رقصيده‌ بودم‌ كه‌ بچه‌ها ترس‌ برداشته‌ بودشان‌. خيس‌ عرق‌ بودم‌. نمي‌گذاشتند بيايم‌. در ميان‌ رنگ‌ تند موسيقي‌ و شلوغي‌ وخداحافظي‌، شالم‌ را دور سرم‌ پيچيدم‌ و زدم‌ بيرون‌. ته‌ كوچة بن‌بست‌ به‌ ديوار تكيه‌ دادم. سكوت‌ بود. فقط صداي‌ آسمان‌ مي‌آمد.آن‌ شب‌ زيباترين‌ شب‌ ستاره‌ها بود.
تلفن‌ همگاني‌ هميشه‌ شلوغ‌ بود ولي‌ آن‌ شب‌، شب‌ِ جشن‌ من‌ بود. يك‌ دوريالي‌ كافي ‌بود و شش‌ بار چرخاندن‌ آن‌ گردونه‌. گوشي ‌را كه‌ برداشتي‌ گفتم‌. اگر نمي‌گفتم‌ چيزي‌ نبود كه‌ بتوانم‌ باور كنم‌ و وقتي‌ گفتم‌ ديگر هيچ‌طور نمي‌توانستم‌ انكارش‌ كنم‌، حتي‌پيش‌ خودم‌.
قبلش‌ را نمي‌دانم‌. براي‌ اينكه‌ پنجشنبه‌ها برسانمت‌ به‌ اندازة كافي‌ دليل‌ داشتم‌. تا ازسينما يا تئاتر بيرون‌ مي‌آمديم‌، شب‌ شده‌ بود و بچه‌ها با عجله‌ به‌ خانه‌هاشان‌ مي‌رفتند. نهايتش‌ اين‌ بود كه‌ چند صفحه‌ كمتر بخوانم‌.
سعي‌ مي‌كردم‌ زياد حرف‌ نزنم. هيچ‌وقت‌ زياد حرف‌ نمي‌زنم‌، آن‌ هم‌ بادخترها. مؤدب‌هاشان‌ سعي‌ مي‌كنند نگاه ‌نكنند، تا اينكه‌ وسط حرف‌ چشمشان‌ به‌ پايم ‌مي‌افتد و سرخ‌ مي‌شوند. اگر برايت‌ مي‌گفت ‌هم‌ نمي‌فهميدي‌. ديشب‌ نخوابيدم‌، اصلاً. ظهر شده‌ بود. همه‌ رفته‌ بودند ناهار. سرم‌ راگذاشتم‌ روي‌ ميز و همان‌طور... [ادامه در سایت پندار]


شهرام