رهگذر سرزمين شعر


آغازين



يه دفتر دارم که مثل دکون عطاريا هر چي بگي توش پيدا مي شه , از
شعر و ادبيات گرفته تا مسايل کامپيوتري
امشب يه ذره دفتر تکوني کردم , گشتم چند تا تک بيتي يا شعر کوتاه زيبا پيدا کردم
که مي شه در واقع تو زنگ تفريح اونارو خوند . اميد که جالب باشه .


نماز شام قيامت به هوش باز آيد
کسي که خورده بود مي ز بامداد الست
"استاد سخن سعدي"

از بيکران دريا خورشيد مي دميد
زيباي من شکوه شکفتن را در آب و آينه مي ديد
اينک سه آفتاب
"مشيري"

ز بس با غمت روز و شب زيستم
غمت مي شناسد که من کيستم
من آن خويش گم کرده مرد ام که هيچ
ندانم کجايم که ام کيستم
نيم آنچه مانده ست از من به جاي
غم است اين که برجاست من نيستم
"دکتر مصفا"

از داس برزگر اين اشک بود
مي باريد يا شبنم
"اشکوري"

برويم
بگذار به گمان آنها
ما هم امروز چو خلقي
به نفهميدن محکوم شويم
"کوش آبادي"

شکر خداي بود که آن بت وفا نکرد
شايد که توبه اي بکند بت پرست ما

متاع تفرقه در کار ما همين دل بود
خداش خير دهد هرکه اين ربود از ما

---

به آب روي خود در منتهاي عمر مي لرزم
به دست رعشه دارم ساغر سرشار افتاده

دو دولت است که يکبار آرزو دارم
تو در کنار من و شرم از ميان رفته

نمي دهي قدح بي شمار اگر ساقي
شمار قطره باران کن و پياله بده
به ياد هر چه خوري مي همان نشاط دهد
به ذوق نشاه طفلي , مي دو ساله بده

در کنج قفس چند کني بال فشاني؟
بس نيست ترا آنچه ز پرواز کشيدي
اي آينه در روي زمين ديدنيي نيست
بيهوده چرا منت پرداز کشيدي

عمر با صد ساله الفت بي وفايي کرد و رفت
از که ديگر در جهان چشم وفا دارد کس ؟

شد از فشار گردون مويم سپيد و سر زد
شيري که خورده بوديم در روزگار طفلي

طومار زندگي را , طي مي کند به يک شب
از شمع ياد گيريد , آداب زندگاني
از باده توبه کردن مشکل بود وگرنه
سهل است دست شستن از آب زندگاني

چند در خواب رود عمر تو اي بي پروا ؟
آنقدر خواب نگه دار که در گور کني
"صايب"

آخرين برگ سفر نامه باران اين است
که زمين چرکين است
"دکتر شفيعي کدکني"


گر خون دلي بيهده خوردم خوردم
چندان که شب و روز شمردم مردم
آري همه باخت بود سرتاسر عمر
دستي که به گيسوي تو بردم بردم

بسترم صدف خالي يک تنهاييست
و تو چون مرواريد
گردن آويز کسان دگري
"ابتهاج"

---
سرانجام باورت مي کنند
بايد اين کوچه نشينان ساده بدانند
که جرم باد ربودن باغهاي خاطره نيست
---


شهرام