رهگذر سرزمين شعر


اول يه بيت حافظ بعد با شاعران

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گويد باز
وراي حد تقرير است شرح آرزومندي

به قسمت آرزومندي دقت کنيد خيلي زيبا واسمون توضيح داده که زبان قلم قاصره تو تعريف عشق.


بعد از اون بيت زيباي بال اينم چند تا شعر که واسه امشب انتخاب کردم.

اي خوشا باده‌ي آن عشق كه آهسته كند مست
ورنه هر زودرسي در دل و جان دير نپايد
نازم آن شعله‌ي شوقي كه به تدريج بگيرد
سر زند از دل و سر بر فلك زهره بسايد

**********


گيرم اين درخت تناور
در قله بلوغ
آبستن از نسيم گناهي است؛

اما

- اي ابر سوگوار سيه پوش ! -
اين شاخه شكوفه چه كرده‌است،
كاين سان كبود مانده و خاموش؟


گيرم خدا نخواست كه اين شاخ
بيند ز ابر و باد نوازش


اما
اين شاخه شكوفه كه افسرد
- از سردي بهار
با گونه كبود -


آيا چه كرده بود؟


“ شفيعي كدكني “

**********


بسوده ترين كلام است
دوست داشتن .
رذل
آزار ناتوان را
دوست ميدارد
لئيم
پشيز را و
بزدل
قدرت و پيروزي را .
آن نابسوده را
كه بر زبان ماست
كجا آموخته ايم ؟


" شاملو "

**********

خنك آن قماربازي كه بباخت هرچه بودش
نه بماند هيچش الا هوس قمار ديگر

" مولوي "

**********

گلها چو به باغ جلوه را ساز كنند
در غنچه نخست هفته‌اي ناز كنند
چون ديده به ديدار جهان باز كنند
از شرم رخت ريختن آغاز كنند

" انوري "


**********

قاصدكي، روي سنگ فرش خيابان
در انتظار يك دست، يك فوت
اين همه رهگذر !
كسي پيامي ندارد براي كسي ؟!
قصه اين همه تنهايي را
قاصدك به كجا خواهد برد؟

قدسي قاضي نور

**********


خداوندا ! من دشمني ندارم، ولي اگر امر بر اين است كه ناگزير دشمني داشته باشم،
بارالها نيروي دشمنم را برابر نيروي من قرار ده، تا پيروزي تنها و تنها از آن حق باشد.
جبران خليل جبران

**********



ريشه، گلي است بي‌اعتنا به شهرت و آوازه.
جبران خليل جبران

**********


بازار ريا سكه است ،
مطاعم صداقت است ،
اعلان مفلسي !

قدسي قاضي نور


**********

خوبرويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد از جان بگذرد هركه شود عاشقشان
روزي كه سرشتند زگل پيكرشان
سنگي اندر گلشان بود كه ان شد دلشان

**********

مي گويند روزي خيام مي خواسته است شراب بخورد اما كوزه ي شرابش مي افتد و مي شكند و شرابش هم مي ريزد. خيام كه ناراحت مي شود اين رباعي را في البداهه مي گويد:
ابريقِ مي مرا شكستي، ربي
بر من در عيش را ببستي، ربي
من مي خورم و تو مي كني بدمستي
خاكم به دهن مگر كه مستي، ربي
مي گويند چون اين رباعي كفرآميز را مي گويد بلافاصله رويش سياه مي شود. خيام كه اينطور مي بيند اين رباعي را مي گويد:
ناكرده گناه در جهان كيست بگو
آن كس كه گنه نكرد چون زيست بگو
من بدكنم و تو بد مكافات دهي
پس فرق ميان من و تو چيست بگو
چون خيام اين رباعي را مي گويد و پشيماني خود را نشان مي دهد خدا او را مي بخشد و رويش را سفيد مي كند.

**********

يغماي جندقي
نگاه كن كه نريزد، دهي چو باده به دستم
فداي چشم تو ساقي، به هوش باش كه مستم
كنم مصالحه يكسر به صالحان مي كوثر
به شرط آنكه نگيرند اين پياله ز دستم
ز سنگ حادثه تا ساغرم درست بماند
به وجه خير و تصدق، هزار توبه شكستم
نه شيخ مي دهدم توبه و، نه پيرمغان مي
ز بس كه توبه نمودم، ز بس كه توبه شكستم
ز قامتش چو گرفتم قياس روز قيامت
نشست و گفت قيامت به قامتي است كه هستم
نداشت خاطرم انديشه اي ز روز قيامت
زمانه داد به دست شب فراق تو، دستم
بخيز از بر من، كز خدا و خلق، رقابت
بس است كيفر اين يك نفس كه با تو نشستم


شهرام