رهگذر سرزمين شعر


لطايفي از تذکره الاوليا



از بايزيد بسطامي
يا چنان نماي که باشي يا چنان باش که نمايي
کار زنان از کار ما بهتر که ايشان در هر ماهي غسلي کنند از ناپاکي و ما در همه عمر خود غسل نکرديم از (تصور) پاکي

از علي بن ابي طالب
مردم دشمن آنند که نمي دانند
مرد را آن بهاست که بدان نيک داناست ( آن ارزي که مي ورزي )
اگر آن که خواهي نيستي باري بدان ننگر که کيستي

از جنيد بغدادي
بيست سال تکبير اول از من فوت نشد چنان که اگر در نمازي مرا انديشه دنياوي درآمدي نماز قضا کردمي و اگر انديشه آخرت و بهشت درآمدي سجده سهو کردمي

ده سال بر در دل نشستم و به پاسباني دل را نگه داشتم تا ده سال دل من مرا نگه داشت اکنون بيست سال است که نه من از دل خبر دارم و نه دل از من

از مريد جنيد خطايي سر زد و مريد ديگر به مجلس او نيامدي تا روزي جنيد مريد را در بازار بديد . مريد از شيخ بگريخت تا آنجا که در بن بستي به دام افتاد سر بر ديوار گذاشت و جنيد را گفت کجا مي آيي ؟
شيخ گفت جايي که مريد را پيشاني به ديوار آيد شيخ آنجا بکار آيد و او را به مجلس بازگرداند.

روزي سخن مي گفت . يکي برخاست و گفت در فهم آن نمي رسم جنيدگفت طاعت هفتاد ساله در زير پاي نه
گفت نهادم و نمي رسم گفت سر در زير پاي نه اگر نرسي جرم از من دان.

از ابن جلا
ابن جلا گفت : در ابتدا پدر و مادر را گفتم مرا در کار خدا کنيد گفتند کرديم . پس از پيش ايشان برفتم . مدتي چون بازآمدم به در خانه رفتم و در بزدم . پدرم گفت کيستي ؟ گفتم فرزند تو گفت ما را فرزندي بود و به خداي بخشيديم بخشيده باز نستانيم و در به من نگشاد


از حسين منصور حلاج
حلاج در زندان روزي هزار رکعت نماز مي کرد گفتند چون گويي که من حقم نماز را که کني
گفت ما دانيم قدر ما

چون او را سيصد تازيانه زدند از آسمان هاتفي ندا مي داد که لاتخف يا بن منصور
شيخ صفار گويد که اعتقاد من در چوب زننده بيش از اعتقاد من در حق حلاج بود از آن که تا
آن مرد چه قوت داشته است در شريعت که آنچنان آواز صريح مي شنيد و دست او نمي لرزيد و همچنان مي زد


از حسن بصري
نقل است که حسن بصري روزي بر بام چندان گريسته بود که آب از ناودان روان شده بود و بر شخصي چکيد. شخص گفت : اين آب پاک است يا ناپاک گفت : نه بشوي که آب چشم عاصي ست.





شهرام