رهگذر سرزمين شعر


به سراغ من اگر می آييد ...

به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته بياييد
مبادا که ترک بردارد چيني نازک تنهايي من
به سراغش مي ريم به سراغ سهراب . نمي دونم چرا هر وقت مي گم سهراب سپهري ياد ملا صدرا مي افتم
اين دو تا چه رابطه اي با هم دارن من نمي دونم.
فکر کنم شعرهاي سهراب بدجوري با فلسفه عجين باشه.
البته در جاهايي نگاه سهراب به جهان نگاهي التقاتي مي شه.
مثلا اينجا که مي گه
من نمي دانم که چرا مي گويند
اسب حيوان نجيبي ست کبوتر زيباست
و چرا در قفس هيچ کسي کرکس نيست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشمها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد
سهراب شاعري بود که بوم نقاشي وسعت دنياش بود . عشق به حجم و رنگ در جاي جاي آثارش نمايانه.
البته سهراب هم مثل همه آرمانشهر خويش را معرفي مي کند
پشت درياها شهريست
و خود اماده عزيمت به اين آرمانشهر که
کفشهايم کو ؟
بايد امشب بروم بايد امشب چمداني که به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم.
همسفرش تنهاييست و بس . و هميشه در هراس از شکستن تنهايي اش .روحش
شايد رودخانه اي بود که قوطي کنسرو آنرا مي خراشيد .
سهراب شاعري ست با نگاهي عميق و فلسفي به دنيا , پايبند به اخلاق و همچنين فراخواننده به اخلاق
آب را گل نکنيم در فرودست انگار کفتري مي خورد آب
در ميان شاعران شعر نو سهراب را مي توان پايه گذار شعر نقاشي دانست , جايي که شاملو به شعر سپيد روي آورد و فروغ تحولات دروني خويش را زمزمه کرد و اخوان به حماسه پرداخت سهراب شعر و نقاشي را به هم آميخت و به ماندني شد.
شايد از ميان بزرگان شعر معاصر هيچ کس تک جملاتش مانند سهراب دستمايه خطاطان و نويسندگان قرار نگرفته باشد.
قبل از اينکه قسمتهايي از اشعار اين شاعر رو براتون بنويسم
مي خواستم پيشنهاد کنم که شعر " پيامي در راه " و"سوره تماشا " رو حتما بخونيد. بقيه سروده ها به اندازه کافي معروف هستند .

---

تا شقايق هست زندگي بايد کرد

---

زن زيبايي آمد لب آب
آب را گل نکنيم
روي زيبا دو برابر شده است

---

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است

---

من اناري را مي کنم دانه
و به دل مي گويم خوب بود
اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود

---

بهترين چيز رسيدن به نگاهي ست که از حادثه عشق تر است

---

زندگي حس غريبي ست که يک مرغ مهاجر دارد

---

من در اين تاريکي
فکر يک بره روشن هستم
که بيايد علف خستگي ام را بچرد

---

آسمان پر شد از خال پروانه هاي تماشا
عکس گنجشک افتاد در آبهاي رفاقت
شاخه مو به انگور مبتلا بود
پيچکي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد

---

زن دم درگاه بود با بدني از هميشه

---

حنجره جوي آب را قوطي کنسرو خالي زخمي مي کرد

---

هيچ کس زاغچه اي را سر يک مزرعه جدي نگرفت

---

من به اندازه يک ابر دلم مي گيرد

---

زندگي يعني يک سار پريد
از چه دلتنگ شدي
دلخوشي ها کم نيست
مثلا اين خورشيد
کودک پس فردا کفتر آن هفته

---

در گشودم قسمتي از آسمان افتاد در ليوان من
آب را با آسمان نوشيدم

---

صداي آب مي آيد
مگر در نهر تنهايي چه مي شويند
لباس لحظه ها پاک است

---

زير بيدي بوديم
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم
گفتم چشم را باز کنيد
آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيدم که بهم مي گفتند
سحر مي داند سحر

---

رهزنان را خواهم گفت کارواني آمد بارش لبخند

---

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشيار است
نکند اندوهي سر رسد از پس کوه

---

تا اناري ترکي برمي داشت دست فواره خواهش مي شد

---

دچار يعني عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهي کوچک دچار آبي درياي بيکران باشد
چه فکر نازک غمناکي

---

زندگي چيزي نيست که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود

---

رخت ها را بکنيم آب در يک قدمي ست

---

مرگ پايان کبوتر نيست

---

پرده برداريم بگذاريم که احساس هوايي بخورد
کار ما نيست شناسايي راز گل سرخ

---

شهرام