رهگذر سرزمين شعر


 

 

 

زورق آنجا ايستاده است . از آن سوي چه بسا راهي ست به هيچ بزرگ ! اما کيست که بخواهد در اين ( چه بسا ) پاي گذارد ؟

هيچ يک از شما نمي خواهد در زورق مرگ پاي گذارد ! پس از چه رو مي خواهيد از جهان خسته باشيد .از جهان خسته ايد و با اين همه هنوز به زمين پشت نکرده ايد ! شما را هميشه هوسمند به زمين يافته ام . حتي عاشق از زمين خستگي خود .

فروآويختگي لب تان بي چيزي نيست ! يک هوس کوچک زميني هنوز برآن نشسته است ! و در چشمانتان مگر ابرکي از يک لذت از ياد نرفته ي زميني شناور نيست ؟

 


شهرام