رهگذر سرزمين شعر


محمد عوفی و لباب الالباب

اينبار مي ريم سراغ کتاب لباب الالباب محمد عوفي .
اين کتاب به جمع آوري اشعار شاعران کهن پرداخته که من از تو اين کتاب اشعاري رو واسه
شما انتخاب کردم که خوندنش خالي از لطف نيست .
چون اشعار متعلق به قرن 4 تا 6 هجريه انتظار نداشته باشين که از همه شون خوشتون بياد
اما اگه خوب دقت کنين علت انتخاب شدنش رو خواهيد فهميد.

****
از حنظله بادغيسي

يارم سپند اگر چه بر آتش همي فگند
از بهر چشم تا نرسد مر ورا گزند
او را سپند و آتش نايد همي بکار
با روي همچو آتش و با خال همچو سپند

****
ابو سليک گرگاني

بمژه دل ز من بدزديدي
اي بلب قاضي و بمژگان دزد
مزد خواهي که دل ز من ببري
اين شگفتي که ديد دزد بمزد

****
شهيد بلخي
نوشته او به حاکم زمان و يادآوري خود

گر فراموش کرد خواجه مرا
خويشتن را به رقعه دادم ياد
کودک شيرخواره تا نگريست
مادر او را به مهر شير نداد

****
رودکي

روي به محراب نهادن چه سود
دل به بخارا و بتان طراز
ايزد ما وسوسه ي عاشقي
از تو پذيرد نپذيرد نماز

****
دقيقي

اي ابر بهمني نه به چشم من اندري
دم زن زمانکي و بر آساي کم گري
اين روز و شب گريستن زار بهر چيست
ني چون مني غريب و غم عشق بر سري
دردا جدا بماندم و در غم ز عشق يار
من زين تو نگرم که مباد اين تونگري
ياري گزيدم از همه خلقان پري نژاد
ز آن شد ز پيش من امروز چون پري
لشکر برفت و آن بت لشکرشکن برفت
هرگز مباد کس که دهد دل به لشکري

****
منصور منطقي رازي

يک موي بدزديدم از دو زلفت
چون زلف زدي اي صنم به شانه
چونانش بسختي همي کشيدم
چون مور که گندم کشد به خانه
با موي به خانه شدم پدر گفت
منصور کدامست ازين دوگانه

****
ترکي کشي ايلاقي

راد مردي و مرد داني چيست
با هنرتر ز خلق گويم کيست
آنکه با دوستان بداند ساخت
وآنکه با دشمنان بداند زيست

****
عسجدي

باران قطره قطره همي بارم ابروار
هر روز خيره خيره از اين چشم سيل بار
زآن قطره قطره قطره ي باران شده خجل
زين خيره خيره خيره دل من ز هجر يار
ياري که ذره ذره نمايد همي نظر
هجرانش پاره پاره بمن بر نهاد بار
زآن ذره ذره ذره چو کوه آيدم بدل
زآن پاره پاره پاره بچشم آيدم غبار
دل گشته رخنه رخنه بزاري بتيغ هجر
زآن مشک توده توده بران گرد لاله زار
زآن رخنه رخنه رخنه شده عقل و دين مرا
زآن توده توده توده بدل برغم نگار

****
عطاردي

سيلي دارم برخ پر از خون جگر
آن روز که مژگان ترا بينم تر
اي چون شکر شکسته از پاي تا سر
مگري که تباه گردد از آب شکر

شد يار و مرا به بوسه خوشنود نکرد
پرسش ننمود و نيز بدرود نکرد
آن آتش افروخته جز دود نکرد
بر عشق بتان هيچ کسي سود نکرد

****
رابعه قزداري

دعوت من بر تو آن شد کايزدت عاشق کناد
بر يکي سنگين دل نامهربان چون خويشتن
تا بداني درد عشق و داغ مهر و غم خوري
تا بهجر اندر بپيچي و بداني قدر من

****
مسعود رازي

اي دل برنده هر چه تواني همي کني
ميدان فراخ يافته اي گوي زن هلا
عشق ترا وفا ز تو بيشست از آنکه تو
از من جدا شدي و نشد عشق تو جدا

****
بهرامي سرخسي
اين نامه را همراه پسر براي شاه مي فرستد که فرزندش را قبول کنند.

يک چند باقبال تو اي شاه جهانگير
گرد ستم از چهره ي ايام ستردم
طغراي نکوکاري و منشور سعادت
نزد ملک العرش به توقيع تو بردم
آمد چهل و شش ز قضا مدت عمرم
در خدمت درگاه تو صد سال شمردم
بگذاشتم اين خدمت ديرينه به فرزند
وندر سفر از علت ده روزه بمردم
رفتم منو فرزند من آمد خلف صدق
او را به خدا و به خداوند سپردم

****
امير الشعرا معزي
معروفترين و مورد احترام ترين شاعر دربار ملکشاه سلجوقي بوده است
شعرهاي او از نظر رواني برتر از شاعران زمان خود بوده است.

اي دو رخ تو پروين وي لب تو مرجان
پروينت بلاي دل مرجانت غذاي جان
پشتم شده چون گردون اندر پي آن پروين
چشمم شده چون دريا اندر غم آن مرجان
دو دست مگر خطت گلبرگ بر او پيدا
ابرست مگر زلفت خورشيد درو پنهان
.
.
.


گر يار نگارينم در من نگرانستي
بار غم و رنج او بر من نه گرانستي
ور غمزه ي غمازش رازش نگشادستي
از خلق جهان رازم همواره نهانستي
گويي چو بهشستي آراسته و خرم
گر دوست بکوي من گه گه گذرانستي
اي کاش که از بزمم غايب نشدي هرگز
تا بزم من از رويش چون لاله ستانستي
رخسار چو ماه او بگرفت ز خط هاله
گر مه نگرفتستي آن خط نه چنانستي

****

شهرام