رهگذر سرزمين شعر


 

اين شعر رو از سايت هفت سنگ ديدم . واسه بم بود . قشنگ بود .

گهواره

خواب بودند، خواب می‌ديـدند
خواب سنگين و غير تحـمـيلی
خواب تـفريح، خواب آرامش
خواب شيرين صبح تعطيلی

جمعه: تعطيل، جمعه: خواب و خيال
جمعه: دروازه‌ای به باغ بهشت
مثل هر هفته باز هم می‌شد
مشق را عصر روز جمعه نوشت

دخترك خفت و دست‌های پدر
طفل را بين دست و بال گرفت
سر كه چرخاند، رختخواب پدر
باز هم بوی پرتقال گرفت

پيش از آن آسمان محبت داشت
به زمين، گرم عشق می‌ورزيد
تيره شد ارتباط‌های قديم
آسمان سرد شد، زمين لرزيد

خانه: گهواره، آسمان: مادر
بانگ ديوار و سقف: لالايـی
مردمان: كودكان خواب‌آلود
بوالعجب صحنه‌ای تماشايی

آسمان قصه‌ی بلندی داشت
شهر خوابيد و قصه شد كوتاه
در « بم » اما چقدر طول كشيد
شب يلدای پنجم دی‌ ماه

كودكان، خفته هم‌چنان معصوم
غافل از سقف روی گرده‌ی‌شان
باد می‌آمد و ورق می‌زد
دفتر مشق خط نخورده‌ی شان

كودكم! مادرت تشر می‌زد
منضبط باش و پاك بازی كن
ديگر اين‌جا كسی مزاحم نيست
تا دلت خواست، خاك بازی كن

نخل‌بانان شهر بم، امسال
رطب ختم خويش می‌چيدند
كودكان، گرم رخوتی شيرين
خواب بودند، خواب می‌ديدند

خواب بودند، خواب می‌ديدند
خواب سنگين و غير تحميلی
خواب تفريح، خواب آرامش
خواب شيرين صبح تعطيلی ...

ابوالفضل زرويی


شهرام