رهگذر سرزمين شعر


 

اينو از يه وب لاگ ژيدا کردم به اسم روزنه ۱۰۰۱  قشنگ بود کش رفتم .

www.rozaneh1001.persianblog.ir

پدر روزنا مه مي خواند،اما پسر کوچکش مدام مزاحمش ميشد.حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روز نا مه را که نقشه ي جهان را نشان مي داد،جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد.«بيا کاري برايت دارم.يک نقشه ي دنيا به تو مي دهم،ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور که هست،بچيني؟»
و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت،مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين کار است.
اما يک ربع ساعت بعد،پسرک با نقشه ي کامل برگشت.
پدر با تعجب پرسيد:«مادرت به تو جغرافي ياد داده؟»پسر جواب داد:جغرافي ديگر چيست؟اتفاقا پشت همين صفحه،تصويري از يک آدم بود.وقتي توانستم آن آدم را دوباره
بسازم،دنيا را هم دوباره ساختم.


شهرام