رهگذر سرزمين شعر


تا پايان چيزي نمونده

کمي تامل کنيد چيزي به آخر لباب الالباب نمونده

مسعود سعد سلمان

اي سلسله مشک فکنده به قمر بر
خنديده لب پر شکر تو به شکر بر
چون قامت تو نيست سهي سرو خرامان
چون چهره ي تو نيست گل لعل ببر بر
گل از سبق چهره ي تو شسته بخون رخ
سرو از حسد قامت تو دست بسر بر
تا در سر من گشت که در بر کشمت تنگ
گه دست بسر بر زنم و گاه ببر بر

****
محمد بن عمر فرقدي
به توصيفي که از زمستان مي کنه توجه کنين

سونش الماس مي بارد فلک بر آبگير
خورده ي کافور مي ريزد هوا بر بوستان
شد ز سرما بسته در پولاد گوهردار آب
و آب چون پولاد گوهردار شد در آبدان
غايت سرما رسيد آنجا که از آسيب او
"مي نيارد بود يک ساعت برهنه آسمان"
باغ مي ماند بهندستان ز انبوهي زاغ
و آب ماند تيغ هندي را که مالي بر فسان
شاخها کافور بار اورد و اين نبود عجب
شاخ اگر بار آورد کافور در هندوستان

****
محمد پاييزي نسوي

اشک من اگر ستردي اي عهد شکن
بس منت نيست ز آستينت بر من
چون کار تو آب روي بردن باشد
بر روي من آب کي تواني ديدن


در مجلس تو هر که دمي ساغر زد
پا از شرف و قدر بر اوج خور زد
با دسب تو بسيار بکوشيد شها
دريا چو توان نداشت کف بر سر زد

****
عثمان هروي

معشوقه من که عمرش چو غمم باد دراز
امروز تلطفي دگر کرد آغاز
بر چشم من افگند دمي چشم و برفت
يعني که نکويي کن و در آب انداز

****
اسعد نجاري سمرقندي
اين رباعي يه نکته ظريف داره که يافتنش رو به خودتون واگذار مي کنم

از مشک به گلبرگ تو بر زنجيره است
در پيش رخ تو شمع گردون خيره است
تو چون قلمي و من چو کاغذ که چنين
از رفتن تو جهان بمن بر تيره است

****
رفيع الدين لنباني

لاله پنداشت هست چون رويت
وز تو اکنون قفا همي خارد
به چه آرد بنفشه سر بر خاک
پيش زلف تو سجده مي آرد
در تو از نيکويي چه شايد گفت
مي روي و ز تو لطف مي بارد

****
ابوبکر خسروي

تا چند پيش تير غمت دل سپر کنيم
در عشق نام خويش بگيتي سمر کنيم
از بيم ناوک مژه و تير غمزهات
گاهي کمان ز پشت گه از دل سپر کنيم
بر جان ما مبند کمر اي کشاده عهد
چون ما ز جان به خدمتت اي مه کمر کنيم
گفتي به طنز دوش که رو يار نو گزين
آن روز خود مباد که يار دگر کنيم
تا تاج روزگار شويم اي پسر ز فخر
خاک درت چو ديده همي تاج سر کنيم

اگه املاي کلماتي به نظرتون غلط مي آد من همون جوري نوشتم که تو کتابي که دارم از روش مي نويسم نوشته.

شهرام