رهگذر سرزمين شعر


با همه امشب

بسترم
صدف خالي يک تنهاييست
و تو چون مرواريد
گردن آويز کسان دگري


ه. ا . سايه


وقتي ستاره نيز
سوسوي روزني به رهايي نيست
آن چشم شب نخفته
چرا پاي پنجره
با آن نگاه غمگين
تا ژرف آسمان را
مي کاويد؟
آنگاه باز مي گشت
نوميد و مي گريست

مشيري

دوستي گفت صبر کن زيراک
صبر کار تو خوب زود کند
آب رفته به جوي باز آرد
کارها به از آنچه بود کند
گفتم ار آب رفته به جوي باز آرد
ماهي مرده را چه سود کند

جمال الدين اصفهاني

ز درد عشق تو با کس حکايتي که نکردم
چرا جفاي تو کم شد ؟ شکايتي که نکردم
چه شد که پاي دلم را ز دام خويش رهاندي
از آن اسير بلاکش حمايتي که نکردم

رهي معيري

کمتر به دلم داغ تمنا بگذاريد
بر حال خود اين سوخته را وا بگذاريد
ما را به ميان قفس اي تازه بهاران
چون بلبل بي آينه تنها بگذاريد
آبستن صد لاله جنون است مبادا
مرهم سر زخم دل شيدا بگذاريد
مجنون نيم اما چو دهم قصه خود شرح
ترسم که سر از غصه به صحرا بگذاريد
پيغام مقيمان ديار عدم اين است
دنيا به همان مردم دنيا بگذاريد

بهمن صالحي

وقتي تمام سهمم از آسمان قفس بود
ديدي چگونه بالم در پشت ميله فرسود
اينجا کسي بجز تو درد مرا نفهميد
اينجا کسي بجز من بر درد تو نيفزود
عمري به باد دادي خاکستر تنت را
اي دل که پر بگيري از کوچه هاي مسدود
وقتي اسير هستي وقتي اسير هستم
در پشت ميله ها هم بايد به فکر هم بود

کورس احمدي


من از قبيله زخمم , من از تبار کويرم
کجاست مسلخ عشقي که شاعرانه بميرم
تو را قسم به کبوتر , تو را قسم به سپيدي
بيا بيا که من اينجا شکسته بال و اسيرم
بدون رويش دستت پر از صداقت زخم است
دل هميشه رئوفم , لب هميشه کويرم
قسم به وسعت چشمت , شبي که با تو نباشم
دگر بهانه ندارد صفاي نان و پنيرم
کسي براي من و تو سرود تازه نخوانده
تو از ترانه چه دوري , من از پرنده چه ديرم

کورش کياني


تو مي گفتي که چشمانت مرا آتش مجسم کرد
به رسمي آتشين امشب خودم را شعله خواهم کرد
ولي اين را بدان هرگز نمي خواهم بسوزانم
نگاهي را که در غربت دلم را با تو محرم کرد
تو رفتي ناگهان احساس کردم سينه ام خاليست
نمي دانم چه کس آخر دلم را از خودم کم کرد
تمام هستي ام را در ميانش بسته بودم من
و حتي آن نگاهي را که پشت عشق را خم کرد

بهمن محمد زاده


شهرام