رهگذر سرزمين شعر


آخرين قسمت از کتاب لباب الالباب

آخرين قسمت از کتاب لباب الالباب رو تقديمتون مي کنم
اشعار انتخابي اين قسمت همگي از شعرهاي صاحبان اريکه و زمامداران اون دوره است.
سلطان تکش بن ارسلان

در زين سخا نشست دانم کردن
گر کوه زرست پست دانم کردن
ليکن چو خزانه اي که مي بايد نيست
از نيست چگونه هست دانم کردن

****
قلج طمغاحخان ابراهيم بن حسين

اي روي تو را ز حسن بازارچه اي
در من نگر از چشم کرم پارچه اي
درياب که تر مي کند از خون جگر
هجران تو از هر مژه دستارچه اي

****
ملک طغانشاه بن المويد

گل دوش به هنگام سحر خاسته بود
خود را چو عروس نو بياراسته بود
مشتي زر ريزه ريزه در کف کرده
زو نيز مگر که يار زر خواسته بود

****
دختر کاشغري
در مرگ طغانشه اين رباعي را سروده است

از مرگ تو اي شاه سيه شد روزم
بي روي تو ديدگان خود بردوزم
تيغ تو کجاست اي دريغا تا من
خون ريختن از ديده بدو آموزم

****
نصرالدين کبود جامه
سلطان خواست که او را سياست کنند اين ابيات رو في البداهه گفت و رهيد

من خاک تودر چشم خرد مي آرم
عذرت نه يکي نه ده که صد مي آرم
سر خواسته اي بدست کس نتوان داد
مي آيم و بر گردن خود مي آرم

****
محمد بن نصير

اي لطف تو در خامه ي تقدير هنوز
حسنت نشده تمام تصوير هنوز
خون دل من نخور که خوني گردي
ناشسته لب چون شکر از شير هنوز

****
فريد کافي

من آخته قد بودم و با قوت و چست
گم گشت جواني و دو تا گشتم و سست
جويان جوانيست قد من بدرست
مر گم شده را بجز دو تا نتوان جست

****
فخرالدين مبارک شاه

دل در سر زلفت آرميدن خو کرد
هر لحظه بهر سوي دويدن خو کرد
چون موي شدم نزد منش باز فرست
اکنون که بموي بر دويدن خو کرد

****
محمد بن همام

با دل که ز سوز هجر حالش تبه است
روزش چو شب از غايت سودا سيه است
گفتم که رسم بوصل او يا نرسم
گفتا که هنوز تا قيامت پگه است

****
محمد بن ابي بکر نسفي

تا تواني زندگاني آنچنان کن با همه
بشنو از من اين نصيحت ياد بادا از منت
کاستينها در غم تو تر کنند از آب گرم
گر نشيند خاک نرمي ناگهان بر دامنت

بخدايي که زلف خوبان را
دام دلهاي عاشقان کردست
پيش خورشيد چهرهاي بتان
از خم زلف سايبان کردست
بر کران دلش مدار که او
جاي مهرت ميان جان کردست

****
تاج الدين عمر بن مسعود احمد

اي باد سحرگه شده اي عنبر بار
دانم که همي روي بکوي دلدار
در طره ي او دليست ما را زنهار
کان سوخته را ز ما بپرسي بسيار


چشم خوش تو خصم من خسته چراست
با من لب تو چو زلف تو بسته چراست
ابروي کمان مثالت اندر حق من
گر نيست جفاي چرخ پيوسته چراست


شادي ز تو هر چند بسي نيست مرا
الا غم تو هم نفسي نيست مرا
سبحان الله هزار دل بردي بيش
و آنگه گويي دل کسي نيست مرا

****
مسعود امامزاده

اي چرخ مرا ز عشق بيزاري ده
با يار مرا پيشه کم آزاري ده
در فرقت آن خوب بدانديش مرا
اي صبر اگر نه مرده اي ياري ده

****
شمس الدين منصور بن محمود الاوزجندي
قصيده اي طولاني اما بسيار زيباست قسمتي از اونو واستون مي نويسم بقيه بعهده خودتون

برخيز که شمعست و شرابست و من و تو
آواز خروس سحري خاست ز هر سو
برخيز که برخاست پياله بيکي پاي
بنشين که نشسته ست صراحي بدو زانو
مي نوش از آن پيش که معشوقه ي شب را
با روز بگيرند و ببرند دو گيسو
شايد بسيه کردن دلها بده اي دوش
کز وسمه سيه گشته ده انگشت و دو ابرو
.
.
.

****
اينم از کتاب لباب الالباب فکر کنم تونسته باشم شما رو با کهن ترين اشعار اين مرز و بوم آشنا کرده باشم
اما يه نکته مي مونه اونم نبايد انتظار اشعاري به لطافت اشعار سعدي و حافظ رو داشته باشين
چون اين اشعار اکثرا تو سبک خراسانيه

شهرام