رهگذر سرزمين شعر


 

واسه دايي  , که هنوز وقتي از جلو خونمون رد مي شه واسه خواهرش بوق سلام مي زنه .

 

دايي مرد جاده بود

دايي بعضي وقتها با جاده حرف مي زد و به قول خودش جواب مي شنيد. دايي با جاده همراز بود .

مي گفت تمام تن اين جاده قديمي رو مي شناسه . چشماش رو مي بست و قبل از اولين چاله داد   مي زد رسيديم به غرغر جاده .

من با دايي بود که با جاده آشنا شدم . دايي مي گفت جاده از خواب بيزاره , امتحانت مي کنه ببينه چقدر دوستش داري .

داشتن جاده رو آسفالت مي کردن . دايي مي گفت دارن نوار مشکي گوشه عکس منو تکميل      مي کنن . من نفهميدم .

دايي قبل از رفتنش جاده رو به من سپرد . مي گفت آسفالت تمام آشنايي من و اين قشنگ قديمي رو محو کرده . مي گفت جاده خوشگل شده عاشق نو مي خواد .

دايي وقتي رفت شجريان هنوز داشت مي خوند . دايي وقتي که رفت هيچي عوض نشد , که بايد   مي شد . دايي که رفت مامان ابري شد , باريد , اما ديگه مثل قديم آفتابي نشد .

دايي که رفت يادم نمي آد گريه کردم . نه گريه نکردم نمي دونستم واسه چي بايد گريه کرد .   نمي دونستم اين رفتن برگشت نداره . فقط ديدم نوار سياه گوشه عکس دايي نشست .

دايي که رفت قصه هاي مرد و جاده تموم شد .

 


شهرام