رهگذر سرزمين شعر


 

اين داستان رو بخونين بعد مي بينين که حرف زدن با خدا به همين راحتيه . بعضي وقتها خدا با شما شوخي هم مي کنه .

 

نقل است که شبلي يک روز طهارت کرده عزم مسجد کرد , از وحي بدو ندا دادند که ( طهارت آن داري که بدين گستاخي در خانه ي ما خواهي آمد ) . شبلي اين بشنود و بازگشت . ندا آمد که ( از درگاه ما باز مي گردي  کجا خواهي شد ؟ )  نعره ها در گرفت . ندا آمد که ( تشنيع مي زني ؟ ) برجاي بايستاد خاموش . ندا آمد که ( دعوي تحمل مي کني  ؟ ) گفت ( المستغاث بک منک ) .

 


شهرام