رهگذر سرزمين شعر


بيدل دهلوی ادامه

چه سحر بود که دوش ام دل آرزوي تو داشت
تو را در آينه مي ديد و جستجوي تو داشت
ز خلق اينهمه غفلت که مي کند باور
تغافل تو ز هر سو نظر به سوي تو داشت
نظر به رنگ تو بستم , نظر به رنگ تو بود
خيال روي تو کردم , خيال روي تو داشت
به سجده خاک شدي همچو اشک و زين غافل
که خاک هم تري از خشکي وضوي تو داشت

حيرت دميده ام گل داغم بهانه ايست
طاووس جلوه زار تو آيينه خانه ايست
زين بحر تا گهر نشوي نيست رستنت
هر قطره را به خويش رسيدن کرانه ايست
مخصوص نيست کعبه به تعظيم اعتبار
هر جا سري به سجده رسيد آستانه ايست

مفلسان را مايه شهرت همان دست تهي است
تا به قيد برگ بود از ني نوايي برنخاست

بسکه دارد شور آهنگ مخالف روزگار
هر که مي آيد درينجا طالب گوش کر است

کاش همدوش غبار از خاک بر مي خاستيم
حيف عمر ما که همچون سايه زير پا گذشت

هر که را ديدم درين عبرت سرا
بهر مردن زندگاني مي کند
بيدماغم , غير دل , رين انجمن
هر چه بردارم , گراني مي کند

ساز هستي غير آهنگ عدم چيزي نداشت
هر نوايي را که واديدم خموشي مي سرود

بحر امکان خون شد از انديشه جولان من
موج اشکم بر شکست دل سوارم کرده اند
مي روم از خود نمي دانم کجا خواهم رسيد
محمل دردم به دوش ناله بارم کرده اند
پيش از اين نتوان به برق منت هستي گداخت
يک نگاه واپسين , نذر شرارم کرده اند
با کدامين ذره سنچم آبروي اعتبار
آنقدر هيچم که از خود شرمسارم کرده اند

جمعي که با قناعت جاويد خو کنند
خود را , چو گوهر , انجمن آبرو کنند
حيرت زبان شوخي اسرار ما بس است
آيينه مشربان به نگه گفتگو کنند
آنجا که عشق خلعت رسوايي آورد
پيراهني که چاک ندارد رفو کنند

حسرت زلف توام بود شکستم دادند
وصل مي خواستم آيينه بدستم دادند
دل خون گشته که آيينه درد است امروز
حيرتي بود که در روز الستم دادند

رفتيم و داغ ما به دل روزگار ماند
خاکستري ز قافله اعتبار ماند
زنهار خو مکن به گرانجاني آنقدر
شد سنگ ناله اي که درين کوهسار ماند
نگذاشت حيرتم که گلي چينم از وصال
از جلوه تا نگاه يک آغوش وار ماند

حاصل هر چار فصل سرو , بهار است
نشئه آزادگي خمار نداند
صافي دل چيست ؟ از تمييز گذشتن
آينه با خوب و زشت کار ندارد

ز بعد ما نه غزل نه قصيده مي ماند
ز خامه ها دو سه اشک چکيده مي ماند
غرور آينه خجلت است پيران را
گمان , ز سرکشي خود , خميده مي ماند
به نام محض قناعت کن از نشان عدم
دهان يار به حرف شنيده مي ماند

ز هر مو دام بر دوشم , گرفتار اينچنين بايد
ز خاطر ها فراموشم , سبکبار اينچنين بايد
به سر خاک تمنا در نظرها کرد حيراني
بناي عجز ما را سقف و ديوار اينچنين بايد
من و در خاک غلطيدن , تو و حالم نپرسيدن
به عاشق آنچنان زيبا , به دلدار اينچنين بايد
ز پا ننشست آتش تا نشد خاکستر اجزايش
به سعي نيستي هم غيرت کار اينچنين بايد
ز همواري نگردد سايه بار خاطر گردي
به راه خاکساري طرز رفتار اينچنين بايد
نفس هر دم ز قصر عمر , خشتي مي کند بيدل !
پي تعمير اين ويرانه , معمار اينچنين بايد



شهرام