رهگذر سرزمين شعر


 

شنيدين يکی ديگه از شاعرا هم آرام گرفت .

ساقي

سبو بشكست ، ساقي !  همتي  از غصه مي ميريم

شكسته  تيله ها  را بر  لبم كش تا سحر  گردد

  در ميخانه  را قفلي  بزن ترسم كه ولگردي

  ز درد آتشين  زخم  خبر گردد  خبر گردد

  به پيراهن  بپوشان  روزن ميخانه   را ساقي

 كه چشم  هرزه گردان  هم نبيند  ماجرايم را

به خويشم اعتباري نيست ، گيسو  را ببر ساقي

 و با آن كوششي كن  تا ببندي دست و پايم را

 ز خون  سينه ام ، ساقي ! بكش  نقش زني بي سر

 به روي آن خم خالي كه پاي آنستون  مانده

 به زير طرح  آن بنويس با يك خط ناخوانا

 به راه دشمني  مانده  ز راه دوستي رانده

  و دندانهاي من سوراخ كن  با مته ي چشمت

 نخي  بر آن بكش  ، وردي  بخوان  آويز بر سينه

 كه گر آزاده اي  پرسيد روزي : پس چه شد شاعر

 نگويد :  مرد   از حسرت   بگويد : مرد از  كينه

 

 نصرت رحمانی


شهرام