رهگذر سرزمين شعر


با بيدل دوباره و سه باره

درياست قطره اي که به دريا رسيده است
چز ما کسي دگر نتواند به ما رسيد
آسودگي به خاک نشينان مسلم است
اين حرفم از صداي ني بوريا رسيد

جامه فتحي چو گرد عجز نتوان يافتن
پيکر موج از شکست خويش جوشن مي شود
گر چنين پيچد به گردون دود دلهاي کباب
خانه خورشيد هم محتاج روزن مي شود

عقل اگر صد انجمن تدبير روشن مي کند
فکر مجنون سطري از زنجير روشن مي کند
انتظار فيض عشق , از خامي خود مي کشم
چوب تر را سعي آتش دير روشن مي کند

شرمسار هستي ام کاين کاغذ آتش زده
يک دو گامم زين شبستان با چراغان مي برد
خانه مجنون به رفت و روب پر محتاج نيست
گردباد , اکثر , خس و خار بيابان مي برد

کسي معني بحر فهميده باشد
که چون موج بر خويش پيچيده باشد
کسي را رسد ناز مستي که چون خط
به گرد لب يار گرديده باشد
به گردون رسد پايه ي گردبادي
که از خاکساري گلي چيده باشد
درين ره شود پايمال حوادث
چو نقش عدم , هر که خوابيده باشد

آيينه مقابل نکني با نفس من
آه است مبادا اثري داشته باشد
عمري ست که ما گمشدگان گرم سراغيم
شايد کسي از ما خبري داشته باشد

چون کاغذ آتش زده اين شوخ نگاهان
تسليم غنودنکده يک مژه خوابند
زير فلک از منعم و درويش نپرسيد
گر خانه همين است , همه خانه خرابند

خود خصم خوديم ورنه گردون
با خلق ضعيف کين ندارد
ما و تو خراب اعتقاديم
بت کار به کفر و دين ندارد

نامه و پيغام را رسم تکلف نماند
فکر عبارت کراست , معني روشن رسيد

آنجا که ادب قابل ديدار پرستي ست
واکردن مژگان کم از آغوش نباشد

وحشت ما را تعلق رام نتوانست کرد
باده ما هيچکس در جام نتوانست کرد
در عدم هم قسمت خاکم همان آوارگي ست
مرگ آغاز مرا انجام نتوانست کرد

زاهد مباش منکر تر دامنان عشق
رحمت بهانه جوست درين لکه هاي ابر

سودها مزد زيان من ! که چون ميناي مي
هر چه از خود کاستم , بر بيخودي افزوده ام

دل اگر جمع ست گو عالم پريشان جلوه باش
گوهر آسوده ست در بحر از تلاطم کردنش
در پي روزي تلاش آدمي امروز نيست
از ازل آواره دارد فکر گندم کردنش

خجلت هيچکسي مانع جمعيت ماست
ذره آن نيست که شيرازه کند دفتر خويش
مشرب ياس ندانم چقدر حوصله داشت
پر نکردم ز گذار دو جهان ساغر خويش

فلک آخر , بجرم قابليت بر زمينم زد
گهر گل کردم و بر طبع دريا بار گرديدم
به اين گرد علايق نيست ممکن چشم وا کردن
جنون بر عالمي پا زد که من بيدار گرديدم
خرابات محبت بي تسلسل نيست ادوارش
چو ساغر هر کجا گشتم تهي سرشار گرديدم
قناعت عالمي دارد , چه آبادي , چه ويراني
غبارم سايه کرد آن دم که بي ديوار گرديدم

پيش آ که بخواني رقم سينه ريشم
من نامه ي افتاده به خاک از کف خويشم
جاي همه خالي ست به چشم من حيران
از نيک و بدم نيست خبر , آينه کيشم
اين قافله گرد اثر غير ندارد
گر يک قدم از خود گذرم از همه پيشم

چون نشئه ندانم به کجا مي روم از خويش
دارد خط پيمانه شمار درجاتم

در دشت بي نشاني شبنم نشان صبح است
عشقت ز من اثر خواست , اشکي نياز کردم

مقيم آستانش , گرد خود گرديدني دارد
شدم گرداب تا در خدمت دريا کمر بستم
به آساني سپند من نکرد ايجاد خاکستر
تپيدم , ناله کردم , سوختم , کاين نقش بر بستم




شهرام