رهگذر سرزمين شعر


آخرين بار با بيدل

دهر تا چند به اصلاح طبايع کوشد
بزم يک شيشه مي وينهمه بد مست بهم
سينه صافان ! نفس چند غنيمت شمريد
چرخ کم ديد دو آيينه که نشکست بهم

اضداد , ساز انجمن يک حقيقت اند
مينا ز معدني ست , که آنجاست سنگ هم

غبارم داشت سطري چند تحرير پريشاني
به مهر گردباد امروز مکتوبش رسانيدم
مرا از وهم عقبي سخت مي ترساني اي واعظ
به اين تمهيد اگر مردي ؟ بر آر از ملک اميدم
ز فرق و امتياز کعبه و ديرم چه مي پرسي
اسير عشق بودم , هر چه پيش آمد پرستيدم

دل با تو سفر کرد و تهي ماند کنارم
اکنون چه دهم عرض خود آيينه ندارم

گوش مروتي کو کز ما نظر بپوشد
دست غريق يعني : فرياد بيصداييم

دليل کاروان اشکم , آه سرد را مانم
اثر پرذاز داغم , حرف صاحب درد را مانم
رفيق وحشت من , غير داغ دل نمي باشد
درين غربت سرا خورشيد تنها گرد را مانم
به هر مژگان زدن , جوشيده ام با عالم ديگر
پريشان روزگارم , اشک غم پرورد را مانم
نه داغم مايل گرمي , نه نقشم قابل معني
بساط آراي وهمم , کعبتين نرد را مانم
خجالت صرف گفتارم , ندامت وقف کردارم
سراپا انفعالم , دعوي نامرد را مانم
نه اشکي زيب مژگانم , نه آهي بال افغانم
تپيدن هم نمي دانم , دل بيدرد را مانم
فلک عمري ست دور از دوستان مي داردم بيدل !
به روي صفحه آفاق , بيت فرد را مانم

زندگي ليلي ست , مجنونانه بايد زيستن
تا دمي دارد نفس ناز غزالي مي کنم
شمع در محفل نمي داند کجا بايد نشست
در گداز خويش جاي خويش خالي مي کنم

ديده انتظار را دام اميد کرده ايم
اي قدمت به چشم ما ! خانه سفيدکرده ايم
گرد به باد رفتگان دست بلند مطلبي ست
گوش به چشم کن بدل , ناله جديد کرده ايم

رفتم ز خويش و ياد نگاهيست حاليم
مستي نماست آينه جام خاليم
عمريست در ادبکده ي بورياي فقر
آسوده تر ز نکهت گلهاي قاليم
شد خاک از انتظار تو چشم تر و هنوز
قد مي کشد غبار نگه از حواليم
هر جزوم از شکست دلي موج مي زند
من شيشه ريزه ام حذر از پاي ماليم

در آن مکتب که استغنا عيار معني ام گيرد
کلاه جم بنازد بر شکست گوشه فردم
ز عرياني درين ميدان ندارم ننگ رسوايي
شکوه جوهر تيغم , خط پيشاني مردم

ز دشت بيخودي مي آيم از وضع ادب دورم
جنوني گر کنم , اي شهريان هوش معذورم
مکش اي ناله دامانم , مدار اي غم گريبانم
سرشکي محو مژگانم چکيدن نيست مقدورم

ز دل چون غنچه يک چاک گريبانگير مي خواهم
گشاد کار خود بي ناخن تدبير مي خواهم
نيم مخمور مي کز قلقل مينا به جوش آيم
سيه مست جنونم غلغل زنجير مي خواهم
ز آتش کاش احرام جنون بندد سپند من
به وحشت جستني زين خانه دلگير مي خواهم
حصول مطلب از ذوق تمنا مي کند غافل
زمان انتظار هر چه باشد دير مي خواهم

حرفي بجز کريم ندارد زبان من
سلطان کشور طربم تا گدا شدم
يا رب چه دولت است کز اقبال عاجزي
شايسته معامله کبريا شدم
ناقدردان عمر , چو من , هيچ کس مباد
بعد از وداع گل به بهار آشنا شدم

قد دوتاي پيري ست ابروي اين اشارت
کز تنگناي هستي بايد خميده رفتن

تجلي از دل هر ذره شور چشمکي دارد
گره در کار بينايي ميفکن ديده اي وا کن
درين ويرانه تا کي خواهي احرام هوس بستن ؟
جهان جايي ندارد گر تواني در دلي جا کن

قناعت ساغر حيرت غم و شادي نمي داند
چو شبنم گوشه چشمي ست ميناي شراب من

زندگي بر گردن افتاده ست , ياران ! چاره چيست؟
چند روزي هر چه باداباد بايد زيستن

به بي قدري ازين بازار سودي مي توان بردن
گراني سنگ ميزان کمالت نيست , ارزان شو
درين محفل به اظهار نياز و ناز موهومي
هزار آيينه است از هرکجا خواهي نمايان شو
طريق عشق دشوار است از آيين خرد بگذر
حريف کفر اگر نتوان شدن باري مسلمان شو

در معبدي که پاکان از شرم آب گشتند
ما را نخواست غفلت تردامن وضويي
چون شمع تا رسيديم در بزمگاه قسمت
ياران نشاط بردند , ما داغ شعله خويي

تا از کفت عنان نبرد ترک اختيار
موصول بارگاه توکل نمي شوي

ز کوه و دشت عشق آگه نيم , ليک اينقدر دانم
که خاکي خورد مجنوني و (جاني)کوهي کند فرهادي
خطا از هر که سر زد , چون جبين , من در عرق رفتم
ندارد عالم ناموس , چون من خجلت آبادي

به کار عشق نظر کن شکست دل درياب
ز موج سيل عيان است حسن حيراني

در زندگي نگشتيم منظور آشنايي
افتد نظر به خاکم چشمي ز نقش پايي
همکسوت حبابم عريانيم نهان نيست
چون من ندارد اين بحر شخص تنک ردايي

دلدار قدح بر کف , ما مرده ز مخموري
آه از ستم غفلت فرياد ز مهجوري
سرمايه آگاهي گر آينه داريهاست
در ما و تو چيزي نيست نزديکتر از دوري

رمي , بي تابيي , تغيير رنگي , گردش حالي
فسردن بي خبر , جهدي که شايد واکني بالي
به هيچ آهنگ , عرض مدعا صورت نمي بندد
چو مضمون بلند افتاده ام در خاطر لالي

به عجز کوش گر از شرم جوهري داري
مباد دعوي کاري کني که نتواني
لباس بر تن آزادگان نمي زيبد
بس است جوهر شمشير موج عرياني
درين هوسکده تا ممکن است بيدل باش
مکار آينه تا حيرتي نروياني

ز پيراهن برون آ , بي شکوهي نيست عرياني
جنون کن تا حبابي را لباس بحر پوشاني
گل آيينه را روي تو بخشد رنگ حيراني
دهد زلفت به دست شانه اسباب پريشاني
در بربسته مي گويد رموز خانه ممسک
سواد تنگي دل روشن است از چين پيشاني

ز چه ناز بال دعوي به فلک گشاده باشي
تو غبار ناتواني ته پا فتاده باشي
نروي به محفل اي شمع که ز تنگي دل آنجا
به نشستن تو جانست , مگر ايستاده باشي

سرمايه , يک نفس عمر , آنهم به باد داديم
در کسب حرص نيمي , در خورد و خواب نيمي

سيل بنياد تماشا , مژه بر هم زدن است
خانه آينه هشدار که ويران نکني
دوستان يک قلم آغوش وداعند اينجا
تکيه چون اشک به جمعيت مژگان نکني

کي ام من ؟ شخص نوميدي سرشتي , عبرت ايجادي
به صحرا گرد مجنوني , به کوه آواز فرهادي
ز سعي جانکني هايم , مباش اي همنشين ! غافل
که در هر ناله ي من تيشه دزديده ست فرهادي

يک تار مو گر از سر دنيا گذشته اي
صد کهکشان ز اوج ثريا گذشته اي
بار دل است اين که به خاکت کشانده است
گر بي نفس شوي ز مسيحا گذشته اي
در خاک ما غبار دو عالم شکسته اند
از هر چه بگذري ز سر ما گذشته اي

همه گر ننگ باشد , بي زباني را غنيمت دان
مباد آتش زني چون شمع در بنياد خاموشي

ما را نه زري ست ني نثار سيمي
جز تحفه ي عجز بندگي تقديمي
چون شاخ گلي , که خم شود پيش نسيم
از دوست سلامي و ز ما تسليمي

تا همسبق مزاج طفلان نشوي
آزاد ز قيد اين دبستان نشوي
دانايي و آسوده دلي خصم همند
اي محو خرد ! مباد نادان نشوي !

راحت خواهي به خار و خس يکسان شو
با ديده , نگاه , با بدنها , جان شو
مضمون عبارت دو عالم مي باش
بر هر چه رسي به رنگ او عريان شو

يا رب ! ز کجا محرم آداب شدم
آفتکش اين برق جگر تاب شدم
يعني چو عرق به کارگاه انصاف
آگه ز تب هر که شدم آب شدم

بيدل نه غرور عز و شاني دارم
ني دعوي تابي و تواني دارم
در گوشه تسليم جهاني دارم
از خاک فروتر آسماني دارم

بيدل ! سحري به جهد دامن چيديم
با مهر سپهر , همعنان گرديديم
ديديم تلاش خلق عجز است آخر
او سر به غروب برد و ما خوابيديم

بيدل ! سخني چند که داري يادش
از خلق گذشته است استعدادش
امروز تو نيز حرفي از فطرت خويش
بنويس به خاک تا بخواند بادش

اي سرخوش باده تردد جامت
مشکل که توان رفع نمود ابرامت
آخر تو هماني که دم طفلي هم
بي جنبش گهواره نبود آرامت

شهرام