رهگذر سرزمين شعر


چند تا شعر از شاعران سبک هندی

ممنون نيم به وصل که از دستبرد رشک
بيرون در گذاشته بودم نگاه را

جدا از خود نشستم آنقدر تنها به ياد او
که با خود روبرو بر خوردم و نشناختم خود را

به اين گلهاي بازاري سر نازت فرود نايد
ترا گلدسته ي خورشيد بر دستار مي بايد

پاي صبا ببند و سر شيشه باز کن
کز بزم ما مباد به جايي خبر برد
ديدي که خون ناحق پروانه شمع را
چندان امان نداد که شب را به سر برد

گفتي که چه شد قاعده ي مهر و وفا کو
رسم کهني بود به عهد تو بر افتاد

از در دل چو درآيد نگرد بر چپ و راست
که به آن سو که نشسته ست وفا ننشيند

ز بس که نور نظر در ره تو افتاده است
به جستجوي تو پا بر سر نگاه نهم

ذوق جانبازي به يک جان در نمي يابد کسي
کاشکي در کيسه ي هر موي جاني داشتم

از نيازم ناز و از ناز تو مي جوشد نياز
حيرتي دارم که معشوق توام يا عاشقم

آبرو خواهي هنر بگذار و ناداني گزين
در جهان با ننگ استعداد نتوان زيستن

روش است دلبران را به کرشمه ساز کردن
نگهي به صرفه کردن مژه نيم باز کردن

آن روز که مي زادم حسرت به وجود آمد
همشيره ي حرمانم همسال پريشاني

شفايي اصفهاني

****

گر چه خوارم عزتم اين بس که در بيع نياز
مي دهي خود را به من تا آنکه بستاني مرا

بود آرايش معشوق حال درهم عاشق
سيه روزي مجنون سرمه باشد چشم ليلي را

تا يافتم رسايي دست کشيده را
آورده ام به چنگ مراد رميده را
عريان تني خوش است ولي ذوق ديگر است
جيب دريده , دامن در خون کشيده را
کاري اگر ز صورت بي معني آمدي
مي بود دلبري خم زلف بريده را
در گردن هزار تمنا فکنده اي
اي شيخ شهر دست ز دنيا کشيده را

شب هم از کسب کمال آسوده در بستر نيم
مي دهد درس خموشي صورت ديبا مرا

کدورت بيشتر آن را که جوهر بيشتر باشد
نمي گيرد غبار زنگ هرگز تيغ چوبين را

پيشتر از همه مرغ دل ما را کشتي
جرمش اين بود که در دام تو بي دانه نشست

دل از سر کوي تو اگر پاي کشيده ست
باز آمدنش زودتر از رنگ پريده ست

دل زان تست بر سر جان گر سخن بود
قسمت کنيم با تو مرا نيم جان بس است

رخصت سير جهان مي خواستم از عقل گفت
اهل عزلت را سفر از ياد مردم رفتن است

در دکانم ز کسادي چه که نيست
گرد بر روي غبار افتاده است

پنجه ام را به گريبان کفن بند کنيد
که هنوزم هوس جيب دريدن باقي است

دل آگاه مي بايد وگرنه
گدا يک لحظه بي نام خدا نيست

مي پذيرند بدان را به طفيل نيکان
رشته را پس ندهد آن که گهر مي گيرد
صاف دل ترک حق از بهر خوشامد نکند
زشت رو آيينه بيهوده به زر مي گيرد
منم آن نخل برومند که دهقان قضا
مي فروشد ثمرم را و تبر مي گيرد

گاهي که سنگ حادثه از آسمان رسد
اول بلا به مرغ بلند آشيان رسد
اي باغبان ز بستن در پس نمي رود
غارتگر خزان چو به اين گلستان رسد
آخر همه کدورت گلچين و باغبان
گردد بدل به صلح چو فصل خزان رسد

ما را چه اختيار بود , جرم تيشه چيست؟
گر بت تراش گردد و گر بت شکن شود

مقبول روزگار نگشتيم و ايمنيم
ما را که بر نداشته چون بر زمين زند؟

فيضي اگر به کس رسد از اغنيا چرا
بي آب کس مسافر دريا نمي شود

اين همسفران پشت به مقصود روانند
شايد که بمانم قدمي پيشتر افتم

خودنمايي شيوه ي من نيست , چون ديوار باغ
گل به دامن دارم اما خار بر سر مي زنم

چون کار رفت از دست گيرد سپهر دستت
دريا غريق مرده افکنده بر کناره
با چرخ سرفرازي نتوان ز پيش بردن
جايي که سقف پست است نتوان شدن سواره

کليم همداني

****

خودنمايي پرده بر مي دارد از بالاي جهل
نيست عيبي در نشستن جامه ي کوتاه را

در اين قحط هواداري ز خاکستر عجب دارم
که در هنگام مردن چشم مي پوشاند آتش را

گر از عشق حقيقي هست شوري در سرت مجنون
به چشم آهوان بشکن خمار چشم ليلي را

دلي کز عشق گردد زنده ي جاويد چون مجنون
شکوه جبهه ي شيران بود لوح مزارش را

داغ دارد شعله ي سرگرميم خورشيد را
پخته گردد خشت خامي گر شود بالين مرا

گر بداني چقدر تشنه ي ديدار توام
خواهي آمد عرق آلوده در آغوش مرا

صايب تبريزي

****

سرشت تخم محبت ز خاک پاک من است
گياه مهر و وفا رسته زآب و خاک من است
تو پاکدامن و من پاکباز و پاک نظر
گواه دامن پاک تو عشق پاک من است

بر هم نهاده تا مژه و باز کرده است
چشم تو روح در بدن ناز کرده است

به بوسه در عوض جان لبش مساهله دارد
اگر چه خنده ي پنهان سر معامله دارد
بيا به ميکده واعظ که چين ابروي ساقي
به يک کرشمه جواب هزار مساله دارد

به باد شد همه ذرات پيکرم در عشق
چو خار و خس که در آتش همه شرر گردد
مرا که کشور درد و غمم مسوز , مباد
که غم غريب شود درد دربدر گردد

درين انديشه کز نو کرده پيدا عاشقي ميرم
اگر بينم رقيب از کوي او ناشاد مي آيد

حسن در پرده محال است که ماند آخر
غنچه گردد گل و گل نيز به بازار آيد

جواب نامه نيارد رسول و من خوشدل
که دير کرده همانا جواب مي گيرد

شيرين تويي که کوهکنانت نياورند
خم در ستون قامت اگر بيستون کنند

سيه خالي است زيب سينه ي صافش که پنداري
برون افتاده عکسي از سويداي دل پاکش

نگردي گرد خاک من که غم بعد از هلاک من
چو مرغ آشيان گمکرده گردد گرد خاک من

علي نقي کمره اي

****

با همه خون جگر لب نگشاييم دم نزع
از من آموخته آتش روش مردن را

سعي از حد بشد و قطره ي خوني نچکيد
پنجه عشق خجل گشت ز افشردن ما

ز خرده گيري روز حساب آزادم
ورق سياه چنان کرده ام که نتوان خواند

آرام تو رفتار به سرو چمن آموخت
نمکين تو شوخي به غزال ختن آموخت
افروختن و سوختن و جامه دريدن
پروانه ز من , شمع ز من , گل ز من آموخت

طالب آملي

****
ذوق آتش تا نسازد خلق را گرم گناه
چون برون آيي بپوش آن روي آتشناک را

هر روز به من باز ز نو بر سر ناز است
پيوسته مرا لذت آغاز نياز است
کوتاه امل باش که چون رشته ي سوزن
پيوسته گره مي خورد آن سر که دراز است

پنهان چه کني عشق که راز دل منصور
بر روي زمين با قلم دار نوشتند
در دير و حرم جز سخن عشق نديدم
هر جا که خطي بر در و ديوار نوشتند

قدسي مشهدي

****



شهرام