رهگذر سرزمين شعر


مي خواستم عزيز تو باشم

مي خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست

همراه و همگريز تو باشم خدا نخواست

 

مي خواستم كه ماهي غمگين بركه اي

در دست هاي ليز تو باشم خدا نخواست

 

گفتم در اين زمانه كج فهمِ كند ذهن

مجنون چشم تيز تو باشم خدا نخواست

 

مي خواستم كه مجلس ختمي براي اين

پائيز برگريز تو باشم خدا نخواست

 

آه اي پري هر چه غزلگريه! خواستم

بيت ترانه‏اي ز تو باشم خدا نخواست

 

مظلوم ساكتم! به خدا دوست داشتم

يار ستم ستيز تو باشم خدا نخواست

 

نفرين به من كه پوچي دستم بزرگ بود

مي خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست

فرهاد صفریان


شهرام