رهگذر سرزمين شعر


رهگذر

چشمي که چشمهاي ترم را رقم زده است


خط و خطوط زندگي ام را بهم زده است


حتي پياده رو شده قلبم براي او


هر صبح زود آمده در من قدم زده است


هر صبح راس ساعت شش ديدن و عبور


اما هميشه چشم به ناديدنم زده است


اين گونه کوک کرده همين مرد ساده را


اين گونه بر نوار دلم زير و بم زده است


نگذاشت تا که تازه شوم از هواي او


جالا تمام زندگي ام دود و دم زده است 


حالا که رفته است ، نمي داند اين چنين


بين من و خدا و غزل را به هم زده است

غلامرضا ابراهيمي

 


شهرام