رهگذر سرزمين شعر


ادامه اشعار سبک هندی ( با تامل بخونين )

حسن و عشق پاک را شرم و حيا در کار نيست
پيش مردم شمع در بر مي کشد پروانه را

گنج را زين پيش در ويرانه مي کردم نهان
اين زمان در گنج پنهان مي کنم ويرانه را

گردبادي را که مي بيني در اين دامان دشت
روح مجنون است مي آيد به استقبال ما

مي کند کار خرد نفس چو گرديد مطيع
دزد چون شحنه شود امن کند عالم را

از براي امتحان چندي مرا ديوانه کن
گر به از مجنون نباشم باز عاقل کن مرا

شوربختي تلخ کامان را به اصلاح آورد
جز نمک درمان نباشد تلخي بادام را

سر زلف تو نباشد سر زلف دگري
از براي دل ما قحط پريشاني نيست

اين شکر چون کنيم که پهلوي خشک ما
در زير بار منت نقش حصير نيست

از بس کتاب در گرو باده داده ايم
امروز خشت ميکده ها از کتاب ماست

آنچه مي جست از درخت وادي ايمن کليم
همت منصور بي زحمت ز چوب دار يافت

گريه شمع از براي ماتم پروانه نيست
صبح نزديک است در فکر شب تار خود است

دري که بر رخ زاهد به گل برآوردند
به چشم مردم ظاهرپرست محراب است

به غير خشم که در خوردنش وبالي نيست
در اين بساط دگر لقمه ي حلالي نيست

اين ندا مي رسد از رفتن سيلاب به گوش
که در اين خشک ممانيد که دريايي هست

اين گردباد نيست که بالا گرفته است
از خود رميده اي ره صحرا گرفته است

با پريشان نظري بس که بدم , مي شکنم
هر کجا آينه اي بر سر بازاري هست

روح سرگشته ي مجنون غبارآلود است
گردبادي که از اين دامن صحرا برخاست
کرد تسليم به من مسند بي تابي را
هر سپندي که در اين انجمن از جا برخاست

صايب تبريزي

****

بر کمر دامن زدم بر عزم رفتن همچو سرو
نيستم از بيخودي آگه که پايم در گل است

همچو من منصور را سامان رسوايي کجاست؟
مايه ي حلاجي او پنبه ي داغ من است

ز پيچ و تاب انگشتم به شاخ آهوان مانپاتدد
ز بس عشق تو دستم اي خدانشناس پيچيده است

گل از خورشيد کام خويشتن يافت
چه مي داند چه بر سر شبنم گذشته است

دل شکسته ي ما مهر و کين نمي داند
ز هر طرف که درآيي سوي خرابه ره است

نتوان کام به زور از لب معشوق گرفت
گر ميسر شدي اين کار زليخا مي کرد

عشق در هر جا نقاب از روي زيبا مي کشد
سرمه ي يغقوب در چشم زليخا مي کشد

از پريشاني نباشد اضطراب عاشقان
شعله گر لرزد نپنداري که سرما مي خورد
مي شوم مست از در ميخانه هر گه بگذرم
همچو شاخ گل دلم آب از کف پا مي خورد

زنهار که از دکان ايام
آتش نخري که آب دارد

پادشاهان ز کسي باج مگيريد که خلق
هر که چيزي ز کسي خواست گدا مي گويند

جوهر جرات هر دل ز زبان معلوم است
دلو در چاه چو خالي ست رسن مي لرزد

خلق را کوتاهي از خويش است و ما را از فلک
عالمي شرمنده اند از ما و ما هم شرمسار

کي تاسف سود دارد کار چون از دست رفت
رخصتي در قتلم اول از پشيماني بگير

هرگز مباش در پي لغزيدن کسي
تا خاک راه توان بود گل مباش

زاهد چه کند گر نکند روي به مسجد
از ميکده کرده ست برون باده فروشش

ما چشم به لطف جم و کاووس نداريم
بر دامن لب گرد زمين بوس نداريم
در پيش رود رايت مردانگي ما
چتر از عقب خويش چو طاووس نداريم

هر که افتاد ز پا خاک نشين من بودم
هر که امد به زمين نقش زمين من بودم
شوق سرخيل صف اهل نيازم کرده ست
سجده اي هر که تو را کرد جبين من بودم
راز خود کرد وصيت همه با من مجنون
برسر او نفس بازپسين من بودم
در چمن بود قيامت ز فغان دوش سليم
بلبلان را چه گنه باعث اين من بودم

هوس چون شير بر اطراف آن سيمين بدن گردد
که زير دامن او ديده نقش پاي آهويي

گلي دارم ز رنگ و بو برهنه
سهي سروي چو آب جو برهنه
چو شاخ سوسنش اندام عريان
چو ساق سنبلش بازو برهنه
ز آب جلوه اش تا بگذرد کبک
دو پا را کرده تا زانو برهنه
ز هندوزادگان طفلي که باشد
دوان چون شغله بر هر سو برهنه
چو جوکي شعله ي آتش نشسته
به خاکستر , ز عشق او برهنه
سليم از دل برون کن خار حسرت
که آمد يار و پاي او برهنه

سليم تهراني

****

نيست آسان خاطر جمعي پريشان داشتن
مي گدازد برق تا خود را به خرمن مي زند

جلوه گاهش چمن لاله و نسرين دارد
سايه سرو قدش طالع گلچين دارد
به صف آرايي ميدان محبت نازم
کشته و مرده ي اين معرکه تحسين دارد

ز بس در عشق شد صرف خموشي روزگار من
نفس در خاک مي دزدد پس از مردن غبار من

چنان به ديده ي اين مردم آشنايي کن
که چرخ گر کندت خاک , توتيا باشي

گفتم ندهي دل نشنيدي سخنم را
از آينه ديدي چقدر ناز کشيدي

ميرزا جلال اسير

****

ناله ي ما اثر شعله ي آتش دارد
رنگ بر صورت ديبا شکند شيون ما
بس که اخلاص درستي به محبت داريم
جيب عاشق نتوان دوختن از سوزن ما

ياد آن روز که چشم تو به رحم الفت داشت
شعله ي قهر شرار از عرق خجلت داشت

با من آنگونه در آمد که مگر مي گفتي
بود تنها و در آيينه به خود صحبت داشت
در چمن شوخيش امشب چه اداها که نکرد
بر سمن جلوه به گل خنده به خود منت داشت

نباشد عيب اگر از من دل افسرده بستاني
به هنگام خريدن شمع را سوزي نمي باشد

بس که آزار دلم ايام را خرسند کرد
مرگ را به چشمم ماتم فرزند کرد
پاره ي دل تا به دل بند است فکر چاره کن
برگ گل چون ريخت نتوان ديگرش پيوند کرد

شد نجابت بس که بي قيمت , نمي افتد ز ابر
قطره ي باران اگر داند که گوهر مي شود

مير صيدي تهراني

****

روزي ما مي شود آخر نصيب ديگران
طالعي برگشته همچون آسيا داريم ما

عبادتي به جهان به ز خاکساري نيست
به از وضوي عزيزان بود تيمم ما

به چشم کم مبين در نامه ي اعمال ما زاهد
که مي بارد از اين ابر سيه باران رحمت ها

در هر نماز دست به زانو چرا زند
زاهد اگر ز کرده پشيمان نگشته است

چاک پيراهن يوسف نبود بي معني
خنده بر پاکي دامان زليخا دارد

اگر غم را چو آتش دود بودي
جهان تاريک بودي جاودانه
در اين گيتي سراسر گر بگردي
خردمندي نيابي شادمانه

شهيد بلخي

****

شهرام